-

- چون است حال بستان ای باد نوبهاری
- کز بلبلان برآمد فریاد بیقراری
- ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن
- مرهم به دست و ما را مجروح میگذاری
- یا خلوتی برآور یا برقعی فرو هل
- ور نه به شکل شیرین شور از جهان برآری
- هر ساعت از لطیفی رویت عرق برآرد
- چون بر شکوفه آید باران نوبهاری
- عود است زیر دامن یا گل در آستینت
- یا مشک در گریبان بنمای تا چه داری
- گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت
- تو در میان گلها چون گل میان خاری
- وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو
- این میکِشد به زورم وآن میکُشد به زاری
- ور قید میگشایی وحشی نمیگریزد
- در بند خوبرویان خوشتر که رستگاری
- زاول وفا نمودی چندان که دل ربودی
- چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری
- عمری دگر بباید بعد از فراق ما را
- کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری
- ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت
- باطل بود که صورت بر قبله مینگاری
- هر درد را که بینی درمان و چارهای هست
- درمان درد سعدی با دوست سازگاری

به مجنون گفت روزی عیب جویی
که پیدا کن به از لیلی نکویی
که لیلی گر چه در چشم تو حوریست
به هر جزوی ز حسن او قصوریست
ز حرف عیبجو مجنون برآشفت
در آن آشفتگی خندان شد و گفت
اگر در دیدهٔ مجنون نشینی
به غیر از خوبی لیلی نبینی
تو کی دانی که لیلی چون نکویی است
کزو چشمت همین بر زلف و روی است
تو قد بینی و مجنون جلوه ناز
تو چشم و او نگاه ناوک انداز
تو مو بینی و مجنون پیچش مو
تو ابرو، او اشارتهای ابرو
دل مجنون ز شکر خنده خونست
تو لب میبینی و دندان که چونست
کسی کاو را تو لیلی کردهای نام
نه آن لیلیست کز من برده آرام
اگر میبود لیلی بد نمیبود
ترا رد کردن او حد نمیبود
مزاج عشق بس مشکل پسند است
قبول عشق برجایی بلند است
شکار عشق نبود هر هوسنانک
نبندد عشق هر صیدی به فتراک
عقاب آنجا که در پرواز باشد
کجا از صعوه صید انداز باشد
گوزنی بس قوی بنیاد باید
که بر وی شیر سیلی آزماید
مکن باور که هرگز تر کند کام
ز آب جو نهنگ لجه آشام
دلی باید که چون عشق آورد زور
شکیبد با وجود یک جهان شور
اگر داری دلی در سینه تنگ
مجال غم در او فرسنگ فرسنگ
صلای عشق درده ورنه زنهار
سر کوی فراغ از دست مگذار
در آن توفان که عشق آتش انگیز
کند باد جنون را آتش آمیز
اساسی گر نداری کوه بنیاد
غم خود خور که کاهی در ره باد
یکی بحر است عشق بی کرانه
در او آتش زبانه در زبانه
اگر مرغابیی اینجا مزن پر
در این آتش سمندر شو سمندر
یکی خیل است عشق عافیت سوز
هجومش در ترقی روز در روز
فراغ بال اگر داری غنیمت
ازین لشکر هزیمت کن هزیمت
ز ما تا عشق بس راه درازیست
به هر گامی نشیبی و فرازیست
نشیبش چیست خاک راه گشتن
فراز او کدام از خود گذشتن
نشان آنکه عشقش کارفرماست
ثبات سعی در قطع تمناست
دلیل آنکه عشقش در نهاد است
وفای عهد بر ترک مراد است
چه باشد رکن عشق و عشقبازی ؟
ز لوث آرزو گشتن نمازی
غرضها را همه یک سو نهادن
عنان خود به دست دوست دادن
اگر گوید در آتش رو، روی خوش
گلستان دانی آتشگاه و آتش
وگر گوید که در دریا فکن رخت
روی با رخت و منت دار از بخت
به گردن پاس داری طوق تسلیم
نیابی فرق از امید تا بیم
نه هجرت غم دهد نی وصل شادی
یکی دانی مراد و نامرادی
اگر سد سال پامالت کند درد
نیامیزد به طرف دامنت گرد
به هر فکر و به هر حال و به هر کار
چه در فخر و چه در ننگ و چه در عار
به هر صورت که نبود نا گزیرت
بجز معشوق نبود در ضمیرت
عصر ایران- سیب، از نمادینترین میوههاست. هم در هفتسین ایرانی، سیب نشسته هم در برخی فرهنگها سیب، میوۀ ممنوعه است و آدم و حوا به خاطر خوردن سیب، از بهشت رانده شدند. در فرهنگ اسلامی و ایرانی البته آدم با خوردن گندم از بهشت رانده شد نه سیب:

پدرم روضۀ رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم
"سیب گاز زده" هم در فرهنگ غربی به عنوان نماد گناه شناخته میشود. جنبۀ نمادین سیب چندان بود که سبب شد نیوتون قانون جاذبه را به سیبی نسبت دهد که از درخت فروافتاد در حالی که پیشتر به آن پی برده بود نه آن که تا سیبی افتاد کشف کرده باشد.
در انگلستان یک مؤسسۀ خیریه روزی را به عنوان روز سیب نام گذاشته تا کمکهای نیکوکاران را جذب کند. در روسیه و اوکراین هم نوزدهم اوت به عنوان روز جشن نجات سیب نامگذاری شده و چون مسیحیان ارتدوکس روسیه سیب را مقدس میدانند به لوگوی شرکت اپل اعتراض کردند چون سیب گاز زده نماد طغیان انسان است.
در نگاه سهراب سپهری اما گاز زدن سیب نماد زندگی است نه سیب گاز زده: زندگانی سیبی است، گاز باید زد با پوست.
در شعر معاصر تعبیر "سیب دندان زده" هم به کار رفته که جنبۀ عاشقانه دارد و مشهورتر از همه در شعر حمید مصدق: توبه من خندیدی و نمیدانستی/ مـــن به چه دلهره از باغچه همسـایه سیب رادزدیدم/ باغبان ازپی من تند دوید/ سیب دندان زده را دست تو دید/ غضب آلود به من کرد نگاه/ تو به من خندیدی و نمیدانستی/ من به چه دلهره از باغچه همسـایه سیب را دزدیدم.....
در ادبیات کلاسیک ما هم سیب، نمادین است و جدای آنچه در بالا آمد در « هفت اورنگ جامی» و در پایان داستان یوسف و زلیخا آمده که یوسف، سیبی بویید و جان سپرد:
به دیگر روز یوسف، بامدادان / که شد دلها ر فیضِ صبح، شادان
بهبر کرده لباسِ شهریاری/ برون آمد به آهنگِ سواری
چو پا در یک رکاب آورد، جبریل/ بدو گفتا: مکن زین بیش تعجیل!
امان نبود ز چرخ عمرفرسای/ که ساید بر رکابِ دیگرت پای
عنان بگسل ز آمال و امانی/ بکش پا از رکابِ زندگانی
چو یوسف این بشارت کرد از او گوش/ ز شادی شد بر او هستی فراموش
به کف، جبریل حاضر داشت سیبی/ که باغِ خلد از آن میداشت زیبی
چو یوسف را به دست آن سیب بنهاد/ روان آن سیب را بویید و جان داد
چو یوسف را از آن بو جان برآمد/ ز جان حاضران افغان برآمد
از ابیات بعدی چنین بر میآید که مراد شاعر از این تمثیل احتمالا آن است که مرگ را بر خلاف تصور رایج، شیرین جلوه دهد و انگار سیبی بوییده میشود چندان که میگوید:
خوش آن عاشق که چون جانش برآید/ به بوی وصل جانانش برآید.../ م.خ