✍️مصطفی ملکیان

🔹غمگین شدن، احساس نومیدی و حسرت و... نیاز به «تنهایی » دارد.
اگر زندگی طوری شد که تنهایی را از ما گرفت آن امور احساس نمی شود. وقتی شما مثلاً به کوه می روید و ساعتی را با خود خلوت می کنید، یا پای یک جوی آبی تنها می نشینید چرا در این هنگام غم و حسرت و پشیمانی حاصل می شود؟ 
زیرا حاصل شدن این حالات و به سطح آگاهی رسیدن فرع بر آن است که من تنها باشم؛ 

🔹چگونه زندگی جدید تنهایی را از ما گرفته است؟ آنقدر برای ما «مشغله»به وجود آورده که دیگر تنهایی را نمی دانیم که چیست.
 احساس تنهایی کردن، فراغت می خواهد، اگر در زندگی برایمان فراغت حاصل نیاید هیچ گاه تنهایی را احساس نمی کنیم. 

 🔹زندگی جدید برای ما وقت به درون خود وارد شدن را باقی نگذشته است و به درون خود وارد شدن یعنی تنهایی. 
وقتی به درون خود وارد نمی شویم احساس غم و حسرت و پشیمانی نمی کنیم. این تنها نشستنها و خلوت گزینی ها سبب می شود که انسان در خودش فرو رود و به دنبال آن، غم و حسرت و... عارض شود. وقتی اینها عارض شد انسان از خود می پرسد که با این که کمبودی ندارد، چرا این حالات بر او عارض شده است؟
 از عارض شدن این حالات بر انسان معلوم می شود که گمشده ای دارد. این که آن گمشده چیست پاسخش هم برای متفکر قدیم مشکل بود و هم برای متفکر جدید.

🔹اندیشمندان و انسان شناسان و عرفا و عالمان اخلاق در قدیم و جدید در باب این که آن گمشده ما چیست؟ اختلاف نظر داشته و دارند. » آن چیزی که گمشده ماست چیست؟ آن چیز«خواسته های روح» است. این که امام علی(ع) میفرمایند خود را ارزان میفروشید به این معناست که از خواسته های روحتان دست بر داشته اید و به خواسته های مادی و جسمانی خود میرسید. لذا تقابلی که بین روح و ماده وجود دارد، تقابل فلسفی نیست، بلکه تقابل اخلاقی است، یعنی ماده اقتضائاتی دارد و روح هم اقتضائات دیگری و دائما در این دعوا ما به خواسته های مادی خود بها می دهیم و خواسته های روحی خود را فرو می نهیم. اما به قول آن عارف مسیحی :« نمی ارزد که جهانی از آن تو باشد اما روحت از آن تو نباشد».


موضوعات مرتبط: گلچین و منتخب

تاريخ : شنبه سوم خرداد ۱۳۹۹ | 11:30 | نویسنده : |

 شخصی در خواب دید که توانگری، مبلغی پول به او می‌ دهد و او تقاضای بیشتر از آن را می‌ کرد.
در همین گیر و دار از خواب بیدار شد و چون دید وجهی در کار نیست، چشم‌ های خود را بر هم نهاده و گفت جهنم، هر چقدر دوست داری بده.


منبع: امثال و حکم، علی اکبر دهخدا


موضوعات مرتبط: گلچین و منتخب

تاريخ : چهارشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 15:26 | نویسنده : |

 

حکایت جالب و خواندنی شاه عباس و شیخ بهایی

 

*روزی شاه عباس* به همراه وزیرش *شیخ بهایی* و چند تن از فرماندهان به شکار می روند.
*در بین راه ، شاه عباس به شیخ بهایی گفت:*
 یاشیخ! نقل ، داستان ، یا پندی بگوئید که این فرماندهان با ما آمده اند درسی گیرند!
*شیخ بگفتا ؛این سه تپه خاک را میبینید؟ گفتند بله*
*شیخ گفت*
خاک آن تپه اولی 
بر سر کسی که راز دلش را به هر کسی بگوید
حتی به همسرش!
*گفت آن تپه وسطی رامیبینید؟*
گفتند! بله ، شیخ گفت خاک آن تپه بر سر کسی که به آدم بی اصل و نسب و بی نام و نشان خدمت میکند.
*شیخ گفت آن تپه (آخری) سومی را می بینید؟گفتند بله*
شیخ گفتا خاک آن تپه بر سر کسی که خود تلاش نمی کند و بزرگترها دائم به او خدمت میکنند
*شاعباس* گفت آن دو مورد اول بماند ، اما بند سوم به من خطاب شده؟؟ چه بدی به شما کردم؟
*شیخ گفتا* اگر صبر کنید جواب هر سه را یکجا خواهم داد
مدتی گذشت شاعباس آهوی بسیار زیبایی داشت و با اسبش دور آهو میدوید و سرگرم میشد، برای این آهو هر روز وقت کافی می گذاشت
تا اینکه روزی شیخ بهایی آهوی شاه عباس را می دزدد و در جایی مخفی می کند و گوسفندی را سر می برد و در کیسه ای گذاشته و به خانه می برد
*همسرشیخ بهایی* با دیدن کیسه خون آلود جویای محتوای آن میشود که شیخ در جواب می گوید این آهوی شاه عباس است که کشته ام.
*همسرشیخ بهایی* شیون کنان بر سر خود میزند و با لحنی تند میگوید:متوجه هستی چکاری انجام داده ای؟ شاه عباس اگر متوجه شود گردنت را خواهد زد ، دلیل این کارت چی بوده؟
*شیخ* می گوید من وزیر شاه عباس هستم اما او اصلاً به من و خدمات من توجه نمی کند و بیشتر وقتش را با این آهو سپری میکند ، از ناراحتی این کار را انجام دادم و قرار نیست کسی بفهمد! فقط من وتو می دانیم آن را درگوشه حیاط خاک می کنیم وکسی هم متوجه نمی شود ممکن است ، رفتار شاه با من بهتر شود ، خبر گم شدن آهو به گوش شاه عباس می رسد ، وی عده ای را مأموریافتن آهو در شهر و بیابان میکند اما هیچ خبری ازآهو نیست
*شاه عباس* هزار سکه طلا را برای یافتن آهو جایزه تعیین میکند ، خبر هزار سکه به گوش *همسرشیخ بهایی* میرسد و بی وقفه به دربارشاه میرود تا خبر کشته شدن آهو را بدهد و هزار سکه جایزه اش را دریافت کند.
*شاه عباس* باشنیدن این خبر شیخ را احضار می کند تا دلیل این کارش را بگوید؟ شاه عباس فریاد می زند شیخ من چه بدی و چه کوتاهی در حق تو و خانواده ات کرده ام که جوابش این باشد ؟
*شیخ گفت* اعلاحضرت از آن جایی که من وزیر شما بودم ، اما هیچ وقت به من توجه نکردید و بیشر وقت خود  را با بازی کردن با آهو می گذراندید و من هم از سر حسادت آهو را دزدیده وسر بریدم.
 *شاه عباس* عصبانی شد و جلاد را خبر کرد و به او گفت سزای اعمال شیخ قطع گردن اوست همین جا حکم را اجرا کن و گردن شیخ بهایی رابزن
*جـــــلاد*
شمشیرش را بالابرد ودرحین فرودآمدن رو به پادشاه کرد و گفت اعلاحضرت شیخ خیلی به من وخانواده ام لطف داشته و من توان چنین کاری را ندارم مرا عفو بفرمایید
 *شاه عباس جلاد بعدی و جلادان دیگر رافراخواند*
اما هیچکدام راضی نبودند که گردن شیخ بهایی را بزنند.
شاه عباس گفت صد سکه طلا به هر کسی می دهم که امروز گردن شیخ را بزند
*خبر به نگهبان قصر پادشاه رسید*
به سوی شاه عباس آمد و گفت صد سکه را بدهید من گردن شیخ را خواهم زد!
شمشیر را ازجلاد گرفت بالا برد موقع فرود آمدن شمشیر ، شیخ گفت دست نگه دارید آهو زنده است ، من او را نکشته ام
شیخ به خدمتکارش دستور داد تا آهو‌ را بیاورد.شاه عباس متعجب شد و دلیل این کارش راپرسید؟
*شیخ گفت* 
*زمانی باهم به شکار رفتیم و به من گفتی به این جوانان پندی بیاموز  و من خاک آن سه تپه رامثال زدم که باعث نگرانی شما شد!*
الان جواب آن پند همین است
*گفتم:*
خاک آن تپه اول بر سر کسی که راز دلش رابه هر کسی میگوید حتی به همسرش
همسر من که پدر فرزندانش بودم راز نگهدار من نبود ومرا به هزار سکه طلا فروخت
*پس خاک آن تپه اول برسرمن که راز دل خودم را برای کسی بازگو کردم!*
شاه عباس حیرت زده از دو تپه خاک بعدی پرسید:؟
*شیخ گفت به یاد بیاوریدگفتم خاک آن تپه  دومی ، بر سر کسی که به آدم بی اصل و نسب خدمت کند*
این *نگهبان* در گوشه شهر گدایی میکرد و شکم زن و بچه اش را نمیتوانست سیرکند !من به اوخدمت کردم واو را به قصر آوردم صاحب مال وزندگی پست و مقام کردم وحالا بخاطر صد سکه قصد زدن گردن مرا داشت
*پس خاک آن تپه دوم هم برسرمن که به آدم بی اصل ونصب خدمت کردم*
و آن تپه سوم که گفتم خاکش بر سر کسی که روی پای خود نایستد به بزرگترازخودش خدمت کند
من که وزیر شما بودم سالها به شما مشاوره دادم و هزاران کار نیک وخیر در شهر و در راه خدمت به شما انجام دادم 
بخاطر یک آهو می خواستید گردن مرا بزنید که سالها به شما وفادار بوده ام

*پس خاک آن تپه سوم هم بر سر من*

 


موضوعات مرتبط: گلچین و منتخب

تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۹ | 18:48 | نویسنده : |

 

 کتاب پندهای جاویدان, محمد محمدی اشتهاردی, انتشارات نبوی

روزی هارون الرشید با بهلول به حمام رفت.
هارون در گرمخانه‌ حمام از بهلول پرسید اگر من قابل فروش بودم، چقدر ارزش داشتم؟
بهلول بی‌ درنگ پاسخ داد پنجاه درهم.
هارون الرشید گفت ای دیوانه‌ احمق، تنها لنگی که پوشیده‌ ام پنجاه درهم ارزش دارد.
بهلول گفت من هم همان را گفتم.


 منبع: پندهای جاویدان، محمد محمدی اشتهاردی

#گلشن_ناز_سحر


موضوعات مرتبط: گلچین و منتخب

تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۹ | 11:40 | نویسنده : |

 

🔹نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد. آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف شام به خانه‌اش دعوت کند.

🔹موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند، قبل از ورود، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد. بعد با دو دستش،شاخه های درخت را گرفت.

🔹چهره اش بی درنگ تغییر کرد. خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند، برای فرزندانش قصه گفت، و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند.

🔹از آن جا می‌توانستند درخت را ببینند. دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی اش را بگیرد و دلیل این رفتار نجار را پرسید.

🔹نجار گفت: «آه، این درخت مشکلات من است. موقع کار،مشکلات فراوانی پیش می آید، اما این مشکلات، مال من است و ربطی هم به همسر و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می‌رسم، مشکلاتم را به شاخه‌های آن درخت می‌آویزم. روز بعد، وقتی می‌خواهم سر کار بروم، دوباره آن‌ها را از روی شاخه برمی‌دارم. جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می‌روم تا مشکلاتم را بردارم، خیلی از مشکلات، دیگر آن‌جا نیستند، و بقیه هم خیلی سبک شده‌اند.»

#گلشن_ناز_سحر


موضوعات مرتبط: گلچین و منتخب

تاريخ : شنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۹ | 20:53 | نویسنده : |

فردی به حکیمی گفت 
خبر داری که فلانی درباره ات چقدرغیبت کرده؟
حکیم گفت:اوتیری رابه سویم پرتاب کرد که به من نرسید تو چرا آن را برداشتی و در قلبم فروکردی

سبب نقل کینه ها و دشمنی ها نباشیم


موضوعات مرتبط: گلچین و منتخب

تاريخ : شنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۹ | 14:37 | نویسنده : |

بی‌تعهدی هزار بار خطرناک‌تر از بی‌تخصصی است.

 دو روز پیش با پدرم تلفنی صحبت کردم و گفت که یکی از دندان‌هایش درد ‌کرده و رفته دندان‌پزشک. دکتر هم عکس گرفته و گفته که کار دندان تمام است و باید آن را بکشد. بعد هم آمپول زده و انبر گذاشته و دندان را کشیده و نیم کیلو پنبه پهن کرده روی جای خالی دندان.

 بعد پدرم گفت که گمان کنم دکتر، دندان اشتباهی را کشیده. ما هم این‌ور خط خندیدیم و گفتیم که نه، امکان ندارد...
 الان دهانت هنوز بی‌حس است و درست متوجه نمی‌شوی و سوگندنامه سقراط و بقراط و این‌ها را یاداوری کردیم....

 امروز که بهش زنگ زدم گفت حدسش درست بوده و دکتر دندان اشتباهی را کشیده است...

 صبح رفته پیشش و بهش گفته که گند زدی.  گویا دکتر کمی خجالت کشیده و گفته آخ ببخشید. بعد هم توجیه کرده که خب بالاخره آن یکی هم یکی روز خراب می‌شده و باید می‌کشیدی‌اش. بعد هم آن یکی دندان را کشیده است. به همین لذیذی....

هشت ساعت پیش این خبر مسرت‌بخش را به من داد. هر چه ماجرا را بالا و پائین کردم تا یک چیزی در موردش بنویسم، چیزی به ذهنم نرسید. 

بعضی اتفاق‌ها، حاشیه ندارند. خودشان به تنها‌یی آن‌قدر رنگ و لعاب دارند، که توضیحات تکمیلی لازم ندارند. درست مثل همین خبر... این‌که سال 2019، یک دکتر متخصص در پایتخت یک کشور، قادر است ساده‌ترین بخشِ تخصصش را اشتباه انجام دهد. دقیقا همان کاری که سلمانی‌های صد سال پیش، کنار خیابان به درستی انجام می‌دادند.

 داستان مثل جوک است. یک جوک خوب که تفسیر نمی‌خواهد... 

من هشت ساعت است که سعی می‌کنم خودم را قانع کنم که این ماجرا صرفا یک خطا بوده و انسان جائزالخطاست. اما نتوانستم خودم را قانع کنم. یک چیزی ته ذهنم جیر‌جیر می‌کند و اصرار دارد تا این ماجرا را وصل کند به #بی‌تعهدی.

#اشتباه در مسائل پیچیده، به مراتب توجیه‌پذیرتر و قابل بخشش‌تر است تا اشتباه در مسائل ساده. دانشجو که بودم، بابت درآوردن پول پیتزا و عیاشی‌های اضافه بر سازمان، گاهی وقت‌ها تدریس خصوصی ریاضی می‌کردم. یک شاگرد دبیرستانی داشتم که خیابان جلفا زندگی می‌کرد. آدم باهوش اما سربه هوایی بود. انتگرال نامعین پیچیده را به راحتی جویدن کاهو حل می‌کرد. اما مثلا به جای پنج می‌نوشت هشت. یا جای مثبت و منفی را اشتباه می‌کرد. وقت‌هایی که در قسمت‌های بنیادی و پیچیده، اشتباه می‌کرد، با اخلاق انبیاءوار خودم اشتباهش را می‌گفتم. چون مطمئن بودم اشتباهش ریشه در ندانستن دارد و ندانستن هیچ ایرادی ندارد.

... اما وقت‌هایی که پنج را می‌نوشت هشت، هیولای درونم بیدار می‌شد و دلم می‌خواست سرش را با کارد میوه‌خوری ببرم. چون مطمئن بودم #تعهدی به مساله ندارد و صرفا حواسش پرت چیز دیگری است. این طور اشتباهات، بخشودنی نیستند... 
درست مثل دکتر دندان‌پزشک. 

اشتباه این‌چنینی، بیشتر بوی بی‌تعهدی می‌دهد.
 بوی #بی‌حواسی. بوی این‌که حالا مگه چی شده؟ بوی پیش‌آمد، پیش می‌آید.

 من همیشه از این بخش قضیه می‌ترسم. من از راننده اتوبوسی که چرت بزند، خیلی بیشتر از کسی که رانندگی بلد نیست می‌ترسم. 

#بی‌تعهدی هزار بار خطرناک‌تر از بی‌تخصصی است.

#فهیم_عطار


موضوعات مرتبط: گلچین و منتخب

تاريخ : چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ | 16:20 | نویسنده : |


احمد غزالی روزی در مجلس وعظ روی به حاضران آورد و گفت ای مسلمانان، هر چه من در چهل سال از سر این منبر با شما می‌ گویم، فردوسی در یک بیت گفته است و اگر بر آن راه روید، از همه چیز بی‌ نیاز خواهید شد.
آن این است:
«ز روز گذر کردن اندیشه کن
پرستیدن دادگر پیشه کن»

  منبع: مرزبان نامه، سعدالدین وراوینی


موضوعات مرتبط: گلچین و منتخب

تاريخ : سه شنبه بیستم فروردین ۱۳۹۸ | 20:28 | نویسنده : |