یکی بود یکی نبود. کیومرث در این سوی آسمان بود و اهریمن در آن سو. کیومرث روشنایی را با خودش می آورد و اهریمن تاریکی را.

روشنایی و تاریکی با هم جنگ داشتند. آدم ها در جهان روشنایی زندگی می کردند و دیوها در جهان تاریکی.

دیوها مانند شب، سیاه بودند. بازوی قوی داشتند و چنگال دراز. این دیو دو شاخ داشت، آن دیو سه شاخ و بعضی دیوها چهار شاخ داشتند.

اهریمن گفت: من جهان را مانند شب تاریک می کنم!

کیومرث گفت: من جهان را مانند روز روشن می کنم.

اهریمن به دیوها گفت: باید آدم ها را نابود کنید تا جهان تاریک شود و شما صاحب همه ی دنیا شوید!

صدای غرش دیوها در آسمان پیچید. تخته سنگ های بزرگ را به سینه گرفتند. هوهوهو کردند. بلند شدند، پرواز کردند و به بالای سر آدم ها آمدند.

آدم ها در کوه و دشت زندگی می کردند. لباس آن ها از برگ و پوست درختان بود. تا دیوها را دیدند به این طرف و آن طرف فرار کردند.

دیوها تخته سنگ ها را از آسمان بر روی آدم ها انداختند. زن ها جیغ و داد کردند. مردها به جنگ دیوها رفتند و بچه ها مثل خرگوش ها فرار کردند.

اهریمن غرش کنان آمد و تاریکی را جلو آورد. آدم ها به دل غارها رفتند و جهان تاریک و تاریک تر شد. آدم ها فریاد کشیدند و کیومرث آمد.

کیومرث به تاریکی نگاه کرد. او بر گاوی به مانند یک کوه سوار بود. دیوها را دید که هوهو می کردند و تاریکی را در همه جا پخش می کردند. چشمان کیومرث مانند دو یاقوت بود تاریکی را شکافت.

اسم گاو کیومرث، زرینه بود، چون به رنگ طلا بود. تاریکی بر همه جا سایه انداخت. نه روز بود و نه خورشید و نه روشنایی. شیرها، ببرها، پلنگ ها غرش کردند. عقاب ها، شاهین ها، پرستوها به دنبال خورشید بودند. گل ها، سبزه ها، درخت ها خشک شدند.

دیوها نعره کشیدند و اهریمن با صدای بلند خندید. کیومرث فریادی بلند کشید. شیرها آمدند. ببرها آمدند. پلنگ ها آمدند. خرگوش ها و سنجاب ها و راسوها هم آمدند. پرنده ها و آدم ها هم آمدند. همه به دور کیومرث جمع شدند و او گفت: دیوها با نعره ی خود ما را می ترسانند و جهان را تاریک می کنند، حال باید آن ها نعره ی ما را بشنوند!

یکباره شیرها، ببرها، پلنگ ها غرش کردند. آدم ها فریاد کشیدند. گنجشک ها جیک جیک کردند. طوفان هوهو کرد. باد زوزه کشید. زمین و آسمان پُر از غرش و فریاد و جیک جیک و هوهو و زوزو شد.

از آن سو شیرها، ببرها، پلنگ ها غرش کردند. آدم ها فریاد کشیدند. پرنده ها در آسمان، آدم ها و جانوران در زمین با دیوها جنگیدند. کیومرث سوار بر زرینه بود. گرز بزرگی در دستش بود و این دیو و آن دیو را از پا درآورد و پیش رفت. دیوها از چشمان درخشان او می ترسیدند و به دل تاریکی ها فرار می کردند.

هر دیوی که بر زمین می افتاد، آتش می شد، دود می شدو به آسمان می رفت. صدای جیک جیک، و بغ بغو و کوکوی پرنده ها در گوش کیومرث بود و دیوان را از سر راه بر می داشت.

اهریمن نعره کشید. به دل تاریکی ها رفت. شب و سیاهی از کوه و دشت و بیابان دور شد. خورشید، تاریکی را شکافت و بیرون آمد.

روشنایی به جهان برگشت. اهریمن و دیوها نعره کشان به میان تاریکی ها رفتند. جهان غرق در روشنایی شد. آدم ها از شادی فریاد کشیدند، شیرها غرش کردند، پرنده ها آواز خواندند، طوفان به دنبال دیواها رفت، باد شاخه و برگ درختان را رفصاند، روز و روشنایی و شادی از راه رسید.

آدم ها، شیرها، ببرها، پلنگ ها، خرگوش ها، راسوها، سنجاب ها، پروانه ها، پرنده ها، همه به دور کیومرث جمع شدند و او را پادشاه خود کردند. کیومرث نخستین پادشاه روی زمین و همه ی آدم ها و جانوران و باد و طوفان بود.


موضوعات مرتبط: شاهنامه ، داستان های متون کهن فارسی

تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۹ | 9:30 | نویسنده : |

شعر زال و رودابه از داستان‌های زیبای شاهنامه و از بهترین اشعار فردوسی است. در مطلبی که پیش روی شماست، ابتدا داستان زال و رودابه را به نثر نوشتیم و در ادامه شعر زال و رودابه همایون شجریان که در حقیقت منتخب بهترین بیت‌های زال و رودابه است را خواهید خواند.
 

 

متن شعر زال و رودابه و داستان آن

 

داستان زال و رودابه به نثر

زال به قصد سرکشی به حوزه فرمانروایی خود به کابل می‌رود. مهراب فرمانروای کابل، به استقبال او رفته و زال را به خانه خود دعوت می‌کند. زال به این دلیل که پیش‌تر میان دو خانواده اختلاف بوده، خوش ندارد مهمان مهراب شود و دعوت او را نمی‌پذیرد. مهراب اگرچه از اینکه زال دعوتش را نپذیرفته ناراحت شده، چیزی نمی‌گوید و از یکدیگر جدا می‌شوند.
در این میان یکی از حاضران در مجلس زال از کمال و جمال رودابه دختر مهراب تعریف می‌کند و زال مشتاق دیدار این دختر می‌شود. از طرف دیگر مهراب به همسرش سیندخت از خردمندی، ادب، قامت رسا و اندام نیرومند، پهلوانی، هوشیاری، هنر و جنگاوری و رفتار بزرگ منشانه زال سخن می‌گوید و او را به شایستگی و کمال می‌ستاید. رودابه که سخنان پدر را می‌شنود، ندیده عاشق زال می‌شود و این عشق را با دایگان خود درمیان می‌گذارد. دایگان ابتدا سعی دارند او را از این عشق منصرف کنند اما وقتی دلدادگی شدیدش را می‌بینند به کمک او می‌روند.
زال با برنامه‌چینی دایگان رودابه مخفیانه وارد قصر شده و موفق به دیدار رودابه می‌شود و این دیدار عشق آن دو را محکم‌تر می‌سازد. به‌گونه‌ای که بی‌یکدیگر شکیبایی و خواب و خوراک ندارند.
زال به سام نامه می‌نویسد که قصد دارد با دختر مهراب کابلی ازدواج کند و از او می‌خواهد با این وصلت موافقت کند. سام به دو دلیل مخالفت می‌کند، یکی اینکه او از نژاد ضحاک است و دیگر آنکه منوچهرشاه با این ازدواج مخالف است. با این وجود پس از اصرار زال، سام برای گرفتن اجازه به درباره منوچهرشاه می‌رود. اما منوچهرشاه که از علاقه زال مطلع شده، پیش از آنکه سام حرفی بزند، برای آزمایش میزان وفاداری و سرسپردگی سام، او را به طرف کابل گسیل می‌کند تا مهراب کابلی را در هم بکوبد.
سام به دروازه‌های کابل می‌رسد و کابل را در محاصره می‌گیرد اما به زال قول می‌دهد که به کابل حمله نکند تا زال خود شخصاً به درباره منوچهرشاه برود و اجازه این وصلت را بگیرد.
منجمان به منوچهرشاه می‌گویند حاصل ازدواج زال و رودابه فرزندی است که مرزبان ایران زمین (رستم) خواهد شد. منوچهرشاه تعدادی معما طرح می‌کند تا خردمندی زال را بیازماید و پس از اینکه زال از این آزمون سربلند بیرون می‌آید به او اجازه می‌دهد با رودابه ازدواج کند.
از طرف دیگر مهراب که می‌بیند کابل نزدیک است به حمله سام با خاک یکسان شود، قصد دارد رودابه را بکشد تا عامل این آشوب را از میان برداشته باشد. در اینجا سیندخت وارد کار می‌شود، مانع مهراب می‌شود و به عنوان فرستاده‌ای ناشناس از کابل با سام دیدار می‌کند. سام به درایت درمی‌یابد این زن، همسر مهراب کابلی است و وقتی که می‌بیند زنی این‌چنین خردمند و دانا مادر رودابه است، بی‌درنگ دختر وی را برای پسر خویش زال خواستگاری می‌کند. زال هم با نامه منوچهرشاه سر می‌رسد. در انتهای داستان وصلت زال و رودابه در نهایت شادی و نشاط سرمی‌گیرد.

 

 

متن شعر زال و رودابه و داستان آن


متن شعر زال و رودابه از آهنگ همایون شجریان


یکی پادشه بود مهراب نام
زبردست و با گنج و گسترده کام

به بالا به کردار آزاده سرو
به رخ چون بهار و به رفتن تذرو

چو آگه شد از کار دستان سام
ز کابل بیامد به هنگام بام

یکی نامدار از میان مهان
چنین گفت با پهلوان جهان

پس پرده او یکی دختر است
که رویش ز خورشید نیکوتر است

ز سر تا به پایش به کردار عاج
به رخ چون بهشت و به بالای ساج

دو چشمش به سان دو نرگس به باغ
مژه تیرگی برده از پر زاغ

بهشتیست سرتاسر آراسته
پر آرایش و رامش و خواسته

برآورد مر زال را دل به جوش
چنان شد کزاو رفت آرام و هوش

دل زال یک‌باره دیوانه گشت
خرد دور شد عشق فرزانه گشت

*

بپرسید سیندخت مهراب را
ز خوشاب بگشاد عناب را

چه مردیست آن پیرسر پور سام؟
همی تخت یاد آیدش یا کنام؟

چنین داد مهراب پاسخ بدوی
که ای سرو سیمین‌بر ماه‌روی

دل شیر نر دارد و زور پیل
دو دستش به کردار دریای نیل

چو برگاه باشد زرافشان بود
چو در جنگ باشد سرافشان بود

سپیدی مویش بزیبد همی
تو گوئی که دل‌ها فریبد همی

*

چو بشنید رودابه این گفت و گوی
برافروخت، گلنارگون گشت روی

دلش گشت پر آتش از مهر زال
از او دور شد خورد و آرام و هال

که من عاشقی‌ام چو بحر دمان
از او بر شده موج بر آسمان

پر از مهر زال است روشن دلم
بخواب اندر اندیشه زو نگسلم

دل و جان و هوشم پر از مهر اوست
شب و روزم اندیشه چهر اوست

نه قیصر بخواهم نه خاقان چین
نه از تاجداران ایران زمین

چو خورشید تابنده شود ناپدید
در حجره بستند و گم شد کلید

*

برآمد سیه چشم گلرخ به بام
چو سرو سهی بر سرش ماه تام

چو از دور دستان سام سوار
پدید آمد این دختر نامدار

دو بیجاده بگشاد و آواز داد
که شاد آمدی ای جوانمرد راد

کمندی گشاد او ز گیسو بلند
که از مشک از آنسان نپیچی کمند

کمند از رهی بستد و داد خم
بیفکند بالا نزد هیچ دم

ز دیدنش رودابه می نارمید
به دو دیده در وی همی بنگرید

فروغ رخش را که جان بر فروخت
در او بیش دید و دلش بیش سوخت

چنین تا سپیده برآمد زجای
تبیره برآمد ز پرده سرای

 


همان‌گونه که در ابتدای متن گفتیم، عاشقانه‌ای با این مضمون به نام راپونزل در ادبیات غرب نیز وجود دارد. یکی از تفاوت‌های عاشقانه زال و رودابه با راپونزل این است که در داستان راپونزل خواستار با گرفتن گیسوی راپونزل خود را به قصر می‌رساند. در داستان شاهنامه، رودابه کمند گیسو را به طرف زال می‌اندازد اما ادب و عشق ایرانی مانع از این هتک حرمت توسط زال می‌شود. زال با نهایت احترام گیسوی رودابه را بوسیده ولی آن را دست‌آویز قرار نمی‌دهد، او از طنابی را که به همراه دارد، کمند می‌سازد و این زیبایی عاشقانه‌های ایرانی است. شما نیز اگر درباره عاشقانه‌های ایرانی و بخصوص زال و رودابه دیدگاهی ویژه دارید، آن را از طریق ارسال نظر با ما و دیگر مخاطبان ستاره درمیان بگذارید.


موضوعات مرتبط: داستان های متون کهن فارسی

تاريخ : جمعه دهم خرداد ۱۳۹۸ | 13:8 | نویسنده : |

خبرگزاری ایسنا: نشریه ایندی‌پندنت در گزارشی به معرفی رمان‌های فانتزی و کلاسیک متعلق به ادبیات کودک و نوجوان کرده که افراد بالغ تمایل‌ دارند دوباره آنها را بخوانند.

۳۰ رمان ادبیات کودک که محبوب بزرگترهاست

در این فهرست رمان کلاسیک «شیر، کمد و جادوگر» نوشته «سی‌اس لوئیس» در رتبه نخست آثار ادبیات کودک و نوجوان قرار گرفته که بسیار مورد علاقه بزرگترهاست. این رمان که در سال ۱۹۵۰ منتشر شده است در رقابتی نزدیک با دیگر رمان معروف ادبیات کودک یعنی «باغ اسرارآمیز» نوشته رمان‌نویس انگلیسی «فرانسس هاجسون برنت» جایگاه نخسیت را به خودختصاص داده است.

رمان «باغ اسرارآمیز» اولین بار در سال ۱۹۱۰ منتشر شد اما نسخه معروف آن در سال ۱۹۳۳ به بازار آمد. داستان این رمان درباره باغی اسرارآمیز است که توسط کودکان کشف شده و بزرگترها از آن خبری ندارند.

از دیگر رمان های معروفی که در میان ۱۰ کتاب اول این فهرست قرار گرفته‌اند می‌توان به «بچه‌های راه آهن» نوشته «ادیت نسبیت»، «چارلی و کارخانه شکلات‌سازی» اثر «رولد دال» و «مزرعه حیوانات» از «جورج اورول» اشاره کرد.

بر اساس نتایج حاصل از این تحقیق، دو سوم از افراد بالغ معتقدند که کتاب خواندن پیش از رفتن به رختخواب به آن‌ها برای به خواب رفتن کمک می‌کند و در این میان کتاب‌های فانتری تاثیر بیشتری دارند. همچنین سه پنجم بزرگسالان دوست دارند کتابی را که در دوران کودکی از آن لذت برده‌اند را دوباره بخوانند.

این پژوهش همچنین تاکید می‌کند خواندن مجدد ادبیات نوستالژیک کودک و نوجوان موجب افزایش احساس مثبت در میان بزرگسالان جامعه می‌شود و بیش از نیمی از افراد بالغ با خواندن کتابی از دوران کودکی خود احساس خوشحالی می‌کنند. همچنین دو پنجم بزرگسالان از ادبیات کودک برای ایجاد جرقه در تخیالاتشان و یک دهم از آن به عنوان راهی برای افزایش خلاقیت استفاده می‌کنند.

فهرست ۳۰ کتاب ادبیات کودک و نوجوان محبوب بزرگسالان از نگاه نشریه ایندی‌پندنت:

۱- شیر، کمد و جادوگر (سی‌اس لوئیس)

۲- باغ اسرار آمیز (فرانسس هاجسون برنت)

۳- بچه‌های راه آهن (ادیت نسبیت)

۴- چارلی و کارخانه شکلات‌سازی (رولد دال)

۵- مزرعه حیوانات (جورج اورول)

۶- جزیره گنج (رابرت لوئیس استیونسون)

۷- باد در بیدزار (کنت گراهام)

۸- هابیت (جی آر.آر تالکین)

۹- سه گانه ارباب حلقه‌ها (جی آر.آر تالکین)

۱۰- ماجراهای آلیس در سرزمین عجایب (لوئیس کرول)

۱۱- کتاب جنگل (روردیارد کیپلینگ)

۱۲- رابینسون کروزوئه (دانیل دفو)

۱۳- زیبای سیاه (آنا سیول)

۱۴- غول بزرگ مهربان (رولد دال)

۱۵- ماتیلدا (دنی دویتو)

۱۶- وینی خرسه (آلن الکساندر میلن)

۱۷- پیتر پن (جیزم بری)

۱۸- داستان پیتر رابیت (بیترکس پاتر)

۱۹- خانواده سوئیسی رابینسون (یوهان داوید ویس)

۲۰- قرض‌کنندگان (مری نورتون)

۲۱- جیمز و هلوی غول‌پیکر (رولد دال)

۲۲- ناطور دشت (جی.دی سلینجر)

۲۳- جادوگر شهر از (ال.فرانک باوم

۲۴- ماجراهای هاکلبری فین (مارک تواین)

۲۵- تار شارلوت (ای.بی وایت)

۲۶- آن در گرین گیبلز (لوسی مونتگمری)

۲۷- کرم ابریشم بسیار گرسنه (اریک کارل)

۲۸- پرستوهای آمازون (آرتور رنسام)

۲۹- جادورگران (رولد دال)

۳۰- درخت جادوی خیلی دور (انید بلایتون)


موضوعات مرتبط: داستان های متون کهن فارسی ، معرفی کتاب

تاريخ : یکشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۷ | 17:19 | نویسنده : |
 

 داوریِ گربه


کبکی مهربان زیر درختی بلند زندگی می کرد. روزی برای پیدا کردن غذا  از لانه خود بیرون رفت. آن قدر رفت و رفت تا به یک مزرعه ذرت رسید. ذرت ها رسیده بودند. او که ذرت را خیلی دوست داشت در آن جا ماند. در این مدت توانست با پرندگان زیادی دوست شود، اما بعد از چند روز دلش برای لانه اش تنگ شد. از دوستانش خداحافظی کرد و به طرف لانه اش حرکت کرد، اما وقتی به آن جا رسید متوجه شد خرگوشی در لانه او خوابیده است.
کبک گفت: آهای! تو این جا چه کار می کنی؟ این جا لانه من است.
خرگوش با تعجب گفت: نه، مال من است. وقتی آمدم کسی این جا نبود. تازه چند روز است که من اینجا هستم.
کبک گفت: من خودم لانه را درست کردم. می توانی از همسایه ها بپرسی. من فقط چند روزی به دنبال غذا رفته بودم. خواه شمی کنم از این جا برو.
هر چه کبک گفت، خرگوش قبول نکرد و بین آن ها دعوا شد. حیوانات و پرندگان زیادی دور آن ها جمع شدند، اما هیچ کس نتوانست بگوید که حق با کیست.
خرگوش و کبک تصمیم گرفتند پیش قاضی بروند و از او کمک بخواهند، اما پیدا کردن یک قاضی خوب کار ساده ای نبود. بالاخره در ساحل گنگ چشم آن ها به یک گربه ی بزرگ افتاد.
گربه به نظر خیلی خوب می آمد. او نشسته بود و زیر لب دعا می خواند. خرگوش و کبک با خود گفتند: او یک گربه ی پارساست و حتماً می تواند به ما کمک کند.
دعای گربه که تمام شد. خرگوش و کبک پیش او رفتند و گفتند: ای گربه ی پارسا! ما با هم بر سر مسئله ای اختلاف داریم. لطفاً بین ما داوری کنید
گربه گفت: خُب، اول برایم بگویید چه اتفاقی افتاده تا بتوانم درباره آن قضاوت کنم.
آن ها  تمام ماجرا را تعریف کردند. گربه گفت: راستش من خیلی پیر شده ام. گوش هایم درست نمی شنوند. چیزهایی را که تعریف کردید درست متوجه نشدم. اگر می شود جلوتر بیایید و دوباره بگویید.
خرگوش و کبک به گربه نزدیک شدند، اما قبل از آن که چیزی بگویند، گربه ی بدجنس به آن ها حمله کرد و هر دو را خورد و لانه ی زیر درخت بلند خالی ماند.


موضوعات مرتبط: داستان های متون کهن فارسی
برچسب‌ها: کلیله و دمنه

تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۶ | 19:26 | نویسنده : |

روزی بود و روزگاری بود. در یک جنگل دور افتاده که پر از درخت‌های میوه و سرو و کاج و گل‌ها و گیاه‌های سبز و زیبا بود و آب و هوای بسیار با صفا داشت گروه زیادی از حیوانات و مرغ‌ها و جانوران گوناگون زندگی می‌کردند. مانند میمون‌ها، خرگوش‌ها، گرازها، آهوها، بز کوهی‌ها، کبوترها و خیلی از مرغ‌های صحرایی. و چون همه جور سبزی و میوه  فراوان بود، همه خوش و خرم ، روزگار بسر می‌بردند.

خرگوش باهوش

ولی یک شیر زورمند و ظالم هم در نزدیکی آن جنگل زندگی می کرد و بلای جان آن حیوانات شده بود. هر روز در گوشه‌ای، پشت درختی یا بته‌ گیاهی کمین می‌کرد و همین‌که یکی از حیوانات را تنها می‌یافت، او را می‌گرفت و می‌خورد. چون هیچ‌کس هم زورش به او نمی‌رسید، هیچ کس نمی توانست کاری بکند و کم‌ کم زندگی شیرین حیوانات آن بیشه از ترس شیر، دچار ناراحتی شده بود و هیچکدام نمی‌دانستند آیا صبح که از خانه  بیرون می‌آیند، سالم به خانه برمی‌گردند یا نه.

خرگوش باهوش

 

در میان خرگوش‌هایی که در آن صحرا بودند، یک خرگوش باهوش بود که برای علاج ناراحتی و ترس حیوانات، نقشه‌ای طرح کرده بود و برای چند تا از حیوانات دیگر نقشه خود را توضیح داد و همه پذیرفتند و چون دیدند فکر خوبی کرده، یک روز تمام حیوانات جنگل را دعوت کردند و همه  رفتند دم خانه شیر و خرگوش را به نمایندگی انتخاب کردند که با شیر حرف بزند.

خرگوش باهوش

خرگوش به شیر  گفت: «ای شیر توانا، حیوانات جنگل مرا نماینده کرده‌اند که با تو حرف بزنم، ما می‌دانیم که زور و قدرت تو از ما بیشتر است و ما حیوانات ضعیفی هستیم و چون نمی‌توانی علف بخوری ، هر روز یکی از ما را می‌گیری و بچه‌های ما نمی‌‌توانند از ترس تو، با آسایش خیال در جنگل گردش کنند، بعضی از روزها که تو نمی‌توانی کسی را شکار کنی گرسنه می‌مانی. اینک ما آمده‌ایم قراری بگذاریم که هم ما و هم تو، راحت باشیم و هر کسی با خیال راحت زندگی کند.»

شیر پرسید: «چه قراری می‌گذارید که هم من و هم شما راحت باشیم؟»

خرگوش گفت: «قرار می‌گذاریم به شرطی که تو بی‌خبر حیوانات جنگل را شکار نکنی و ما امنیت داشته باشیم، هر روز خودمان یک حیوان چاق وچله را که برای خوراک تو مناسب باشد انتخاب کنیم و پیش تو بفرستیم و آن‌وقت، هم تو از زحمت شکار کردن راحت می‌شوی و هم حیوانات ضعیف با خیال راحت چرا می‌کنند و هم اینکه همیشه سر موقع خوراک حاضر و آماده داری.»

شیر گفت: «بسیار خوب، شرطش این است که خودتان با هم تصمیم بگیرید و هر روز، اول ظهر خوراک مرا  بیاورید ،تا همه در امان باشید، اما وای به وقتی که یک ساعت دیر بشود، آن وقت روزگارتان را سیاه خواهم کرد.»

حیوانات هم قبول کردند و بعد از آن هر روز یک دسته از حیوانات از میان خودشان یکی را که گناهی کرده بود و بایستی تنبیه شود انتخاب می‌کردند و به همراه خرگوش، او را برای خوراک شیر می‌فرستادند.

 یک روز نوبت بزهای کوهی، یک روز آهوها، یک روز میمون‌ها، یک روز خرگوش‌ها و هم‌چنین سایر حیوانات بود. بعد از آن قول و قرار، خیال همه راحت بود که  بی‌خبر در چنگال شیر بی‌رحم گرفتار نمی‌شوند .

خرگوش باهوش

بود و بود تا روزی که نوبت به طایفه خرگوش‌ها رسید و بایستی از میان خودشان یکی را انتخاب کنند. همه خرگوش‌ها جمع شدند و قرعه کشیدند و قرعه به نام برادر خرگوش باهوش افتاد. در این موقع خرگوش باهوش رفت روی یک سنگ ایستاد و گفت: «دوستان عزیز، درست گوش بدهید تا مطلبی به شما بگویم، یادتان هست که چند وقت پیش، همه حیوانات جنگل از شیر می‌ترسیدند و هیچ‌کس خواب راحت نداشت و پیشنهاد من باعث شد که تا اندازه‌ای حیوانات راحت شوند؟»

همه گفتند: «‌آری، پیشنهاد خوبی کرده بودی. ولی حالا که قرعه به نام برادر خودت افتاده، آیا می‌خواهی قانونی را که گذاشته شده با خودپسندی خودت به هم بزنی؟»

خرگوش باهوش گفت: «نه، من هم عقیده دارم که قانون باید درباره همه یکسان باشد و من و برادرم هم برای فداکاری حاضریم، اما یک فکر خوبی کرده‌ام که اگر به آن عمل کنیم ممکن است بعد از این تمام حیوانات از ظلم شیر راحت بشوند.» پرسیدند: «چه فکری کرده‌ای؟» خرگوش باهوش گفت: «نقشه‌ این است که مرا دو ساعت دیرتر بفرستید و تنها هم بفرستید تا من هم بروم و فکری را که کرده‌ام، صورت بدهم و اگر این را قبول کنید و دو ساعت به من مهلت بدهید، من تمام شما را از شر این ظالم راحت می‌کنم.» گفتند: «فکری را که کرده‌ای بگو.»

گفت: «حالا نمی‌توانم بگویم چون‌که ممکن است کسی خیانت کند و به خارج خبر ببرد. نقشه‌ای که من دارم مثل نقشه جنگ است و باید پنهان بماند. برادر و خانواده من در میان شما هستند اگر من دروغ گفتم و فرار کردم، آبروی آنها خواهد ریخت، همان‌طور که افراد خانواده خیانت‌کاران آبرو ندارند.»

خرگوشان چون همیشه از خرگوش باهوش ، خوبی دیده بودند، قبول کردند که مطابق حرف او عمل کنند و به او مهلت بدهند و بعد هم او را تنها بفرستند. پس خرگوش باهوش دو ساعتی صبر کرد و بعد تنها و آرام به طرف منزل شیر روان شد.

اما از آن طرف شیر تا دو ساعت بعد از ظهر صبر کرد و دید ،خبری نشد و چون تا آن روز هیچ‌وقت در فرستادن خوراکش تأخیر نشده بود خیلی عصبانی شده بود چون هم خیلی گرسنه بود و هم بد قولی حیوانات عصبانی اش بود و با خودش خط و نشان می‌کشید که اگر از دو ساعت بیشتر طول بکشد چه می‌کنم و همه حیوانات را بیچاره می‌کنم...

ناگهان سر وکله خرگوش از دور پیدا شد، که خود را مثل اشخاص ماتم زده و عزادار، غمگین ساخته بود و آهسته  پیش می‌آمد. همین‌که خرگوش به شیر رسید با حالت گریه، سلام کرد. شیر گفت: « تا این وقت کجا بودی؟ چرا تنها هستی؟ مگر حیوانات ،قول و قرار خودشان را فراموش کرده‌اند؟»

خرگوش باهوش

خرگوش گفت: «نه قربان، من از نزد حیوانات می‌آیم، آنها مطابق قرارداد درست موقع ظهر، یک خرگوش چاق وچله را برای شما همراه من فرستادند و ما داشتیم با عجله می‌آمدیم. ولی در میان راه یک شیر غریبه که هیکلش مثل شما بود، پیدا شد و خرگوش را به زور از چنگ من گرفت و هر چه التماس کردم که این خرگوش خوراک شیر بزرگ است، به من اعتنا نکرد و جواب داد: «شیر بزرگ کیست، اینجا شکارگاه من است و از من بزرگتر کسی نیست و هر کس هم سر جنگ دارد، بیاید ببینم حرفش چیست، اگر تو هم زبان درازی کنی، گوش‌هایت را از بیخ می‌کنم تا دیگر گوش نداشته باشی .» و بسیار حرف‌های بی‌ادبانه نسبت به شما زد که اگر می‌توانستم سرش را می‌کندم . این است که از ترس جان فرار کردم و آمدم تا گزارش آن را بدهم و ببینم بعد از این تکلیف ما و شما چه می‌شود؟»

شیر که گرسنه بود و اوقاتش هم تلخ شده بود، از اینکه در جنگل رقیب پیدا کرده ،عصبانی شد و از خرگوش پرسید: «حالا آن شیر کجاست؟ می‌توانی او را به من نشان بدهی؟»

خرگوش گفت: « او در همین نزدیکی پشت آن درخت‌هاست.» شیر گفت: «زود برویم و دمار از روزگارش درآوریم.»

خرگوش از جلو و شیر از عقب دویدند  تا از جنگل خارج شدند و نزدیک تپه سبز در کنار چاه بزرگی که آب فراوان داشت رسیدند و ناگهان خرگوش ایستاد. شیر گفت: «چرا نمی‌روی؟»

خرگوش گفت: «دشمن در این چاه است و من از او می‌ترسم.»

شیر گفت: «نادان، تا من اینجا هستم، از هیچ کس نباید ترسید و حالا می‌بینی که پوستش را از تنش می‌کنم.» خرگوش گفت:

«قربان، قدری احتیاط کنید چون که او درست هیکلش مثل شماست و بقدر شما زور دارد.» شیر گفت: «تو او را نشان بده و دیگر کاری نداشته باش.» خرگوش گفت: «شیر در همین چاه است و من می‌ترسم جلوتر بیایم.»

پس شیر غضبناک جلو دوید و لب چاه ایستاد. خرگوش باهوش هم دوید و میان دو دست شیر ایستاد و هر دو در آب چاه نگاه کردند. خرگوش عکس خودشان را که در آب افتاده بود نشان داد و گفت: «می‌بینید؟ این همان شیر بیگانه است و این هم خرگوشی است که از من گرفته و هنوز نخورده.»

شیر همین‌که عکس خود و خرگوش را در آب دید، به گمان اینکه دشمن است فوری خود را برای جنگ با دشمن در آب انداخت و در آب غرق شد و خرگوش باهوش به‌سلامت بازگشت و به حیوانات مژده داد که حالا دیگر همه می‌توانند خوش باشند، زیرا شیر ظالم هلاک شد- و حیوانات شادی کردند و دانستند که: «در بسیاری از کارها، نیروی فکر و تدبیر، بیش از زور و شجاعت است.»


موضوعات مرتبط: داستان های متون کهن فارسی
برچسب‌ها: کلیله و دمنه

تاريخ : یکشنبه هفتم آبان ۱۳۹۶ | 22:8 | نویسنده : |

 مثل دوستان با تو چون مثل آن بازرگان است که گفته بود:زمینی که موش آن صد من آهن بخورد چه عجب اگر باز کودکی در قیاس ده من برباید؟ دمنه گفت:چگونه؟ گفت:آورده‌اند که بازرگانی اندک مال بود و می‌خواست که سفری رود. صد من آهن داشت، در خانه دوستی بر وجه امانت بنهاد و برفت. چون بازآمد امین، ودیعت فروخته بود و بها خرج کرده. بازرگان روزی بطلب آهن بنزدیک او رفت. مرد گفت: آهن در پیغوله خانه بنهاده بودم و دران احتیاطی نکرده، تا من واقف شدم موش آن را تمام خورده بود. بازرگان گفت: آری، موش آهن را نیک دوست داردو دندان او برخائیدن آن قادر باشد. امین راست کار شاد گشت، یعنی «بازرگان نرم شد و دل از آن برداشت. » گفت: امروز مهمان من باش. گفت: فردا باز آیم.

بیرون رفت و پسری را ازان او ببرد. چون بطلبیدند و ندا در شهر افتاد بازرگان گفت: من بازی را دیدم کودکی را می‌برد. امین فریاد برآورد که: محال چرا می‌گویی؟ باز کودک را چگونه برگیرد؟ بازرگان بخندید و گفت: دل تنگ چرا می‌کنی؟ در شهری که موش آن صد من آهن بتواند خورد آخر باز کودکی را هم برتواند داشت. امین دانست که حال چیست، گفت:آهن موش نخورد، من دارم، پسر بازده و آهن بستان.

-------------------

در گذشته های دور ، بازرگانی بود که برای تجارت به کشورهای مختلف سفر می کرد . يك روز پيش از آغاز سفري ، با خود اندیشید که اگر در طول این سفر ، راهزنان اموال او را غارت کنند، هنگام بازگشت به شهر و ديار خود ، هيچ سرمایه اي نخواهد داشت . بازرگان نمی‌دانست این سفر چقدر طول می کشد و صلاح نمی دید که سرمایه اش را به صورت سكه‌هاي پول به امانت بگذارد. بنابراین سیصد کیلو آهن خرید و آن را نزد یکی از دوستانش به امانت گذاشت تا پس از بازگشت از سفر ، آن را پس بگیرد . بازرگان با خود گفت : « آهن از هرچیز دیگر بهتر است . از آنجایی که آهن سنگین است ، هیچکس نمي تواند آن را بدزدد . به علاوه ، آهن نه آتش می گیرد و نه فاسد می شود ، قابلیت شکستن ندارد و کهنه نيزنخواهد شد . » بازرگان بعد از آن با دوستش خداحافظی کرد و به سفر رفت
سفر بازرگان یک سال طول کشید . او در بازگشت متوجه شد که قیمت آهن بالا رفته است . لذا تصمیم گرفت آهن هاي خود را از دوستش بگيرد و بفروشد . بنابراین به خانه دوستش رفت تا آهن امانتی را پس بگیرد . اما دوست قدیمی اش ، آهن ها را در جای دیگری پنهان کرده بود . بازرگان پس از سلام و احوالپرسی گفت که براي بردن آهن امانتی آمده است . دوست قدیمی ، بازرگان را با مهرباني به خانه اش برد و به او گفت : « دوست عزیز ! خیلی متأسفم که به تو این خبر را می دهم . حقیقت این است که من آهن ها را در انبار خانه ام گذاشته و در آن را قفل زده بودم . اما وقتی چند ماه بعد در انبار را باز کردم ، دیدم که موشها همه آهن ها را خورده اند . از بابت این اتفاق متأسفم و نمی توانم به تو کمکی بکنم
بازرگان که متوجه حقه بازی دوستش شد ، تصمیم گرفت با او مقابله به مثل کند . ناراحتی خويش را پنهان کرد و به آرامی گفت : « تو درست می گویی . من هم شنیده ام که موش آهن دوست دارد و هرجا آهن پیدا کند ، می خورد . البته كه تو مقصر نیستی.» 
مرد خائن از این جواب خوشش آمد و با خود گفت : « این مرد احمق ، داستان موش را باور کرد . بگذار برای شام او را به خانه ام دعوت کنم تا به این وسیله اگر شکی در ذهن او هست ، از بین برود . » پس به بازرگان گفت : « مدت طولانی است که ما یکدیگر را ندیده ایم . دعوت مرا قبول کن و امشب برای صرف شام به خانه ام بیا . » بازرگان گفت : « برای لطفی که به من داری متشکرم ، اما امشب کار بسیار مهمی دارم . فردا برای ناهار می آیم.» 
بازرگان در هنگام خروج از منزل ، فرزند کوچک دوستش را دید که بیرون از خانه مشغول بازی است . او بچه را در آغوش گرفت و به خانه خود برد و از همسرش خواست که تا فردا شب از بچه مراقبت کند .

داستان کلیله و دمنه 17 (موش و آهن) 

روز بعد او به خانه دوستش رفت . صاحبخانه که به خاطر ناپدید شدن فرزندش ، بسیار ناراحت و پریشان بود ، به بازرگان گفت : « فرزندم از دیروز ناپدید شده است و ما تمام شهر را گشته و او را پیدا نکرده ایم . مرا ببخش امروز نمی توانم از تو پذیرایی کنم
بازرگان پرسید : بچه تو پسر بود ؟ پیراهن راه راه و ژاكت سیاه پوشیده بود ؟ آيا شلوار او سفید و كفش وي سیاه بود ؟
مرد با هیجان پاسخ داد : بله . این مشخصات فرزند من است . او را کجا دیدی ؟
بازرگان گفت : « دیروز وقتی از خانه ات بیرون رفتم ، یک کلاغ سیاه را دیدم که در آسمان پرواز می کرد و یک پسر با اين مشخصات را به منقار گرفته بود." 
مرد با اوقات تلخی فریاد زد : « اي مرد احمق و دیوانه ! این چه داستان مسخره و نا ممکنی است که تعریف می کنی ! چه دروغ بزرگی ! چطور یک کلاغ که کمتر از دو کیلو وزن دارد ، می تواند پسر بچه ای را که بیش از ده کیلو وزن دارد ، به منقار بگیرد و ببرد ؟» 
بازرگان گفت : « به نظر من عجیب نیست . در شهری که یک موش بتواند سیصد کیلو آهن را بخورد ، ‌یک کلاغ هم می تواند پسر بچه ده کیلویی را به منقار بگیرد و ببرد.» 
مرد از کار خود شرمنده شد و گفت : " همه چیز را فهميدم ، موش آهن تو را نخورده است ، فرزندم را بیاور و آهن خود را ببر." 

منبع : تبيان

 


موضوعات مرتبط: داستان های متون کهن فارسی
برچسب‌ها: کلیله و دمنه

تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۶ | 14:48 | نویسنده : |