بغل كردن عاشقانه

هوا طوفانی بود و بارون شدیدی می‌بارید.
آسمون تیره و تاریک شده بود و خبری از  هوای صاف و آفتابی نبود.
درحالی که به پنجره‌ی اتاقم خیره شده بودم، صدای مهراد توجه من رو به خودش جلب کرد.
مهراد: 
- فرشته‌ی من حالش چطوره؟
من:
- خوبه! اما یکم دلش گرفته...
با گفتن این جمله مهراد به سمتم اومد و دستای مردونش رو دور کمرم حلقه کرد و با لبخند شیطنت‌آمیزی گونم رو بوسید.
 توی این دنیای بی رحم اون تنها دلیل زندگیم بود.
اون تنها کسی بود که من رو عمیقا درک می‌کرد اون هم درست لحظه‌ای که فهمیدم...

درحال قدم زدن توی محوطه بیمارستان بودم.
اجازه ورود هوای پاکو به ریه‌هام دادم و با تمام قدرتم یه نفس عمیق کشیدم؛
به افق‌های بیکران خیره شده بودم که یهو بازنگ موبایلم به خودم اومدم.
شماره‌ش ناشناس بود؛ دلم می‌خواست دکمه رد تماس رو لمس کنم اما یه حسی مانعم می شد...
من:
- الو بفرمایید!؟
اون شخص:
- ک... ک...  مکم کنید.
با شنیدن صداش رعشه به تمام وجودم افتاد اما تا خواستم لب باز کنم و چیزی بگم تلفن قطع شد.
صداش می‌لرزید ولی درعین حال یه آرامش خاصی توی تن صداش موج می‌زد...
هزارتا سوال بی جواب توی ذهنم ایجاد شده بود.
یعنی اون شخص کی بود؟
چه اتفاقی براش افتاده بود؟
باخودم درگیر بودم که...

نویسنده: یاسمن محمدپور


موضوعات مرتبط: داستان سریالی
برچسب‌ها: رمان قصه عشق

تاريخ : یکشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۹ | 18:47 | نویسنده : |

در مسیر زندگی روایتی است واقعی از عباس پازوکی نویسنده و روانشناس که تلاش کرده با تغییر نام مراجعین اش، داستان های واقعی زندگی مردان و زنان این سرزمین را از بیرون زندگی آنان و بدون قضاوت برای "عصرایران" بنویسد. روایت هایی که شاید بتوانند به اصلاح اشتباهات و بهبود زندگی خیلی ها کمک کنند.

مهری و مازیار: استخدام منشی خانم با روابط عمومی بالا !
گفت و گوی مازیار و نازنین، اصلا آن طور که مازیار می خواست و پیش بینی کرده بود،  پیش نرفت و مازیار که پیش خودش جور دیگری درباره ی نازنین فکر می کرد، کمی نا امید شد و با دلخوری گفت: باشه، هر جور شما صلاح می دونید. نمیشه تو این جور چیزا اصرار کرد. بازم شما فکراتون رو بکنید و خبرم کنید.

نازنین هم که از قیافه ی عبوس و ناراحت مازیار ناراحت شده بود، گفت: شما مرد محترمی هستید و امیدوارم همکاری خوبی با هم داشته باشیم. اما درباره ی ماجرای امروز خیالتون راحت باشه. بین خودمون می مونه و کسی متوجه نمیشه. منم سعی می کنم امروز رو فراموش کنم. فقط دوست دارم یک چیزی بگم تا توی دلم نمونه. من اگر قبول کردم با شما همکاری کنم، واقعا به خاطر اینه که یک عمره تو کار اقتصادی هستم و اهل کسب و کارم. دو دوتا چهارتا کردم و دیدم برام خوبه و وارد شدم. با خیلی از مردها هم کار کردم و گاهی هم مهمونی رفتم و مهمونی دعوتشون کردم. امیدوارم از اینکه دعوت شما رو قبول کردم، برداشت بدی نداشته باشید.

مازیار هم با ناراحتی بیشتر و قیافه ای حق به جانب گفت: مهم نیست، کارمون رو بکنیم و به قول شما امروز رو فراموش کنیم.

مازیار و نازنین دقایقی بعد در حالی که سعی می کردند ظاهر خودشان را حفظ کنند، با لبخند ظاهری اما ناراحتی باطنی از هم خداحافظی کردند. مازیار خیلی از دست  خودش ناراحت بود و با خودش گفت: عجب آدم احمقی هستم من! اصلا چرا بهش پیشنهاد دادم؟ که چی بشه؟ جوری خودش رو گرفته بود انگار جنیفر لوپزه.

در واقع مازیار شخصیتی دارد که اگر کسی پیشنهادش را رد کند، احساس تحقیر می کند. او هرگز دوست ندارد کسی خودش را از او بالاتر بداند. مازیار احساس می کند مرد خوش تیپ، موفق و تحصیل کرده ای است که هر زنی باید آرزویش باشد دوست یا همسرش باشد.

اما خوب، این فقط دیدگاه مازیار و یا شاید نیاز مازیار است. احتمالا ریشه ی این نگاه مازیار به دوران کودکی او و روابطش با پدر و مادرش بر می گردد. به عقیده ی برخی روانشناسان، "خودشیفتگی" در فرزندان خانواده های سرد و بی عاطفه رخ می دهد. خانواده هایی که نسبت به کودک و نیازش به دیده شدن و تشویق شدن بی توجه هستند، متهم اصلی در زمینه ی رشد خودشیفتگی در افراد هستند.

وقتی پدر و مادر کودک، موفقیت های او را نمی بینند و او را مورد تمجید و تشویق قرار نمی دهند، کودک احساس بی ارزشی می کند و برای مقابله با این احساس سعی می کند از روش های دیگری ثابت کند که آدم با ارزشی است. در واقع چنین فرزندانی فاقد اعتماد به نفس هستند و درباره ی موفقیت های خود دائم به دنبال جلب توجه می گردند.

خودشیفته ها وقتی از کسی بی توجهی ببیند، به شدت ناراحت می شوند و تلاش می کنند یک ناکامی را فورا با یک کامیابی دیگر جبران کنند. مازیار نیز از این قاعده مستثنا نیست. او با شنیدن پاسخ های نازنین، سر راهش به منزل به یک گل فروشی رفت و یک دسته گل زیبا برای مهری خرید. وقتی وارد خانه شد و گل را به مهری داد، مهری بسیارخوشحال شد.
حالا مازیار یک حس دو گانه ای داشت، از یک سو از نازنین به خاطر پاسخ هایش ناراحت بود و از سوی دیگر خوشحال بود که مهری چنین خوشحال شده است. مهری هم از آن دست زن هایی است که وقتی خوشحال باشد، حسابی از شوهرش تعریف و تمجید می کند. امروز هم با دیدن دسته گل به این زیبایی در دستان مازیار، خیلی خوشحال بود و کلی از مازیار تعریف کرد.

وقتی مهری از مازیار تعریف و تمجید می کرد و او را مردی، خانواده دوست می دانست و می گفت که به او افتخار می کند، مازیار توی ذهنش می گفت: ای کاش همیشه همین جور حرف بزنی. نه اینکه وقتی به مشکل می خوریم، هر نسبتی به من بدهی.

اما مهری که نمی شنید در ذهن مازیار چه می گذرد، یک چای داغ برای مازیار و ریخت و جلوی او گذاشت. مازیار هم نگاهی به دور و اطرافش انداخت و دید، مهری خانه را کاملا مرتب و تمیز کرده و همه چیز کاملا دلگرم کننده و عالی است.

غروب که شد، مهری از مازیار خواست تا با هم به یک مرکز خرید بروند تا خریدهایش را انجام دهد، اما مازیار، خستگی را بهانه کرد و گفت حوصله ی خرید و مرکز خرید را ندارد. مهری هم که امروز از آن روزهای خوب و خوشش بود با یکی از دوستانش قرار گذاشت که به یک مال بروند. ساعتی بعد مهری از مازیار خداحافظی کرد و رفت.

چند دقیقه ای نگذشته بود که نازنین برای مازیار پیام فرستاد:" لطفا در صورت امکان فردا بازدیدی از پروژه داشته باشیم." مازیار که انگار فرصت را برای جبران اتفاق ظهر فراهم می دید، جواب داد: " هر وقت خواستید بازدید کنید، با مهندس بهمنی هماهنگ می کنم، تشریف ببرید."

نازنین: یعنی شما خودتون تشریف نمیارید؟

مازیار: خیر، من فردا کارای زیادی دارم که باید انجام بدم.

نازنین: اگر خود شما باشید خیلی بهتره. می خواستم زمانی باشه که شما هم باشید.

مازیار: لزومی نداره، من حتما در این بازدیدها باشم.

نازنین: عجب! نه به اینکه تا دیروز می خواستید با شریکتون قلیون بکشید نه به اینکه لزومی نمی بینید بازدید هم تشریف بیارید.

مازیار: ماجرای دیروز متعلق به اشتباهی در گذشته است. امروز ماجرا فرق می کند. ما فقط همکاریم.

نازنین: اشتباه برداشت نکنید، منم نگفتم بریم کافی شاپ. گفتم بریم از پروژه ی کاریمون بازدید کنیم.

مازیار: منم پاسخ دادم.

نازنین که از تغییر رفتار مازیار در چند ساعت گذشته به شدت ناراحت شده بود نوشت: هر جور راحتید و امیدوارم در همه ی کارهاتون موفق باشید. اما یک مرد عاقل و بزرگ مثل بچه ها رفتار نمی کنه و کار و مسائل شخصی رو با هم قاطی نمی کنه . اگر از جای دیگری ناراحت هستید، دلیلی نداره تو مسائل کاری این طور رفتار کنید.

مازیار هم که حالا فرصت را برای انتقام مناسب دیده بود نوشت: خانم محترم! من چیزی رو قاطی نکردم. شما داری قاطی می کنی. من فقط گفتم مایل نیستم تو بازدیدی که از پروژه دارید همراهی تون کنم، همین. موفق باشید، خدا نگهدار.

یک حسی در درون نازنین داشت به او می گفت: شراکت با مازیار اشتباه است. چون همین اول کار، او با شنیدن پاسخ منفی، رفتارش تغییر کرده بود. به هر حال اما چاره ای نبود و نازنین تصمیم گرفت برای اینکه همه چیز طبق قرارداد پیش برود، از این به بعد کاری را مستقیما با مازیار هماهنگ نکند، بلکه کارها را از طریق همکارانش پیش ببرد.

مازیار اما احساس می کرد، رویای پیدا کردن شریک عاطفی و دوستی با نازنین به پایانش رسیده و در این کار شکست خورده است. او اصلا دوست نداشت که این شکست و این پاسخ منفی ذهنش را مشغول کند، بنابراین یک آگهی در یک سایت استخدامی با این مضمون سفارش داد:به یک منشی خانم با روابط عمومی قوی، با حقوق عالی و بیمه نیازمندیم.

از دقایقی بعد تلگرام مازیار پر شد از درخواست های استخدام از سوی  خانم هایی که مایل بودند در شرکت مازیار استخدام شوند. اما مازیار بیش از اینکه به مهارت ها توجه کند، به عکس پروفایل ها توجه می کرد. بنابراین حتی رزومه ی خیلی ها را نخواند و در نهایت با چند نفر از متقاضیان قرار گذاشت.

شب از ساعت ده گذشته بود که مهری به خانه برگشت، در حالی که یک ظرف پاستا و سالاد سزار هم همراهش بود. او به مازیار گفت با فرشته شام خورده و برای مازیار هم یک پرس پاستا و سالاد سزار خریده. مازیار از اینکه مهری به فکر شامش بوده خوشحال بود و آن شب مهری و مازیار شب خوبی را با هم گذراندند.

صبح مهری و مازیار خوشحال و سرحال و با محبت از هم خداحافظی کردند. ساعت ده مازیار دفتر شرکتش بود و ساعت ده و نیم اولین قرار کاری با متقاضیان استخدام بود. او با چند نفر از کسانی که قبلا از روی عکس پروفایل، آنها را پسندیده بود صحبت کرد. مازیار برای جبران شکست های دیروزش عجله داشت و می خواست هر طور شده امروز یک منشی خوشگل استخدام کند. اما خوشگلی تنها شرط او برای استخدام منشی نبود.  بلکه شروط دیگری داشت که برخی از داوطلبان استخدام با شنیدن آنها به شدت ناراحت و از دفترش خارج می شدند. اما به هر حال بودند کسانی که به دلیل مشکلات مالی حاضر باشند به خواسته های مازیار تن دهند.

بالاخره مازیار با دختری به نام سارا به توافق رسید و قرار شد که از همین امروز کارشان را شروع کنند. چند ساعتی پس از استخدام سارا و آموزش کارهای لازم، اولین ماموریت سارا تماس با نازنین بود. او باید به نازنین می گفت: من دستیار مهندس هستم و جهت بازدید یا هر اقدام کاری دیگری لطفا با من هماهنگ کنید.

هر چند نازنین سعی کرد اصلا به روی خودش نیاورد که از این رفتار مازیار به شدت ناراحت شده است، اما او هم متقابلا منشی خودش را جهت هماهنگی امور معرفی کرد و شماره اش را به سارا داد. حالا مازیار احساس می کرد، پاسخ منفی دیروز نازنین را جبران کرده است. هم منشی جدیدی استخدام کرده بود، هم منشی جدید دختری سر و زبان دار بود که از همان روز اول کلی از مازیار تعریف و تمجید می کرد و هم این دختر را به رخ نازنین کشیده بود.

مازیار امروز احساس برنده بودن داشت و این او را خیلی خوشحال می کرد. امروز بیش از روزهای قبل در دفتر شرکت ماند و دیر وقت به سمت منزل راه افتاد. وقتی به خانه رسید، بوی قرمه سبزی که مهری درست کرده بود در آپارتمان پیچیده بود. در خانه را که باز کرد، گفت: به به! عجب بویی! تا سر کوچه بوی قرمه سبزیت میاد.

مهری هم با عشوه و ناز گفت: برای شوهر عزیزم درست کردم. تا بری لباساتو عوض کنی، میزو می چینم.

مازیار که رفت لباسش را عوض کند و آبی به سر و رویش بزند، روی صفحه ی گوشی مازیار که روی میز بود، یک پیام ظاهر شد: "سلام عزیزم. رسیدی خونه؟ با اینکه روز اولیه که می شناسمت اما دلم برات تنگ شده. خدا کنه زودتر صبح بشه."

مهری که از روی کنجکاوی و با غیبت لحظه ای مازیار این پیام را دیده بود، رنگ از رخش پرید و حالش دگرگون شد. اما سعی کرد تا بعد از شام چیزی به روی مازیار نیاورد، هر چند کار خیلی سختی بود.

مازیار که از اتاق برگشت، متوجه پیام روی صفحه گوشی اش شد و فورا پیام را پاک کرد. اما شک داشت که مهری دیده یا نه. اما سکوت مهری نگرانش می کرد. مهری که تا چند دقیقه پیش کلی خوشحال بود و ناز و عشوه داشت، حالا در سکوت فرو رفته بود . مازیار سعی کرد سر حرف را باز کند و گفت: چه خبر؟

مهری: خبری نیست، خبرا دست شماست.

مازیار: من که هیچ خبر. کار و گرفتاری و بدبختی های کار.

مهری هم با حالتی متلک وار گفت: بله، سختی های کار خیلی زیاده. می فهمم.

مازیار تریج داد دیگر سکوت کند. اما نگران بود که مهری پیام را دیده باشد و این تغییر حالت ناشی از همین پیام باشد. مهری اما در سکوتی عمیق فرو رفته بود، هر چند رنگ و روی او نشان می داد که اتفاقی افتاده است.

در طول زمانی که مهری و مازیار سر میز شام بودند، مازیار با اشتها شامش را خورد تا مهری متوجه نگرانی اش نشود و نشان دهد همه چیز عادی است، اما مهری با غذا بازی می کرد و به نوعی می خواست نشان دهد که هیچ چیز عادی نیست.

این هم از تفاوت های زنان و مردان در موقع آغاز یک بحران خانوادگی است. زنان می خواهند ناراحتی شان دیده شود و مردان می خواهند کسی متوجه نشود. شاید همین تفاوت بود که باعث می شد مهری بیشتر در ذهنش عصبی شود . او توی ذهنش می گفت: با اینکه خودش می داند چه گندی زده است و می بیند من ناراحتم یک کلمه از من نمی پرسد که چرا ناراحتی و در عوض با اشتها نشسته داره غذاشو می خوره.

از سوی دیگر مازیار دیگر مطمئن شده بود، مهری پیام را دیده و در حین غذا خوردن، مشغول این بود که چطور این پیام را توجیه کند. سناریوهای مختلفی را در ذهنش می چید، مثل اشتباهی بودن پیام و یا ... ذهنش خیلی درگیر و کلافه بود و واقعا نمی توانست سناریوی بکری طراحی کند!

مهری اما دیگر طاقتش تمام شد و قاشق را روی میز گذاشت و خیره شد به مازیار.


ادامه دارد...


موضوعات مرتبط: داستان سریالی

تاريخ : پنجشنبه ششم شهریور ۱۳۹۹ | 2:30 | نویسنده : |

در مسیر زندگی روایتی است واقعی از عباس پازوکی نویسنده و روانشناس که تلاش کرده با تغییر نام مراجعین اش، داستان های واقعی زندگی مردان و زنان این سرزمین را از بیرون زندگی آنان و بدون قضاوت برای "عصرایران" بنویسد. روایت هایی که شاید بتوانند به اصلاح اشتباهات و بهبود زندگی خیلی ها کمک کنند.

مهری و مازیار: شرط نازنین برای ازدواج موقت

 مازیار و نازنین از رستوران خارج شدند و از هم خداحافظی کردند. آن طرف ماجرا یعنی مهری به دلیل ناراحتی عمیقی که از همسرش داشت، با اینکه شب از نیمه گذشته بود حاضر به خوردن شام نبود و در مقابل اصرارهای مادرش، می گفت: میل به غذا ندارم.

مادر مهری اما با نوازش موهای دخترش در حالی که کنار تختش نشسته بود گفت: دخترم! چرا با خودت این کارو می کنی؟ چرا اینقدر خودتو اذیت می کنی؟ یه بحثی پیش آمده تمام شده. بین همه ی زن و شوهرا بحث پیش میاد. دیگه این حرفا رو نداره.

مهری: نه مامان، صحبت از ناراحتی این یکی دو شب نیست. صحبت از اینه که چقدر باید بگذره تا یک مرد زن خودشو بشناسه و درکش کنه؟

مادر: خوب عزیز دلم، چه کار کرده که فکر می کنی درکت نکرده؟

مهری: مثلا همین مهمونی دیشب. بهم میگه تو پرخاشگر میشی گاهی اوقات. خوب شوهر من بعد از هفت سال نباید بفهمه بعضی وقتا تو ماه پیش میاد که زنش حالت عادی نداره و ممکنه بی حوصله باشه؟ نباید اینو درک کنه؟ به جای اینکه به ناراحتی من گیر بده، باید بگه این زن با وجود اینکه تو عادت ماهیانش هست و حالش خیلی خوب نیست، برای من مهمونی گرفته، تولد گرفته.

مادر: مادرجان! همه ی مردا همین هستند. مگه بابات بعد این همه سال زندگی اینا رو فهمید که توقع داری شوهرت بفهمه؟ ول کن این حرفا رو، برو زندگیتو کن. امشب اشتباه کردی باهاش نرفتی. ای کاش می رفتی. هیچ وقت مردتو اینجوری تنها نذار. فکر می کنی امشب نرفتی خونت، اون رفته غصه می خوره؟ یا براش درس عبرت میشه؟ یا می فهمه چرا عصبی هستی؟ میره الان یا می خوابه، یا یه چیزی می خوره یا با یکی دیگه ... اصلا هم بهت فکر نمی کنه. برو خونت، دو روزم حرف نزدید اشکال نداره. بالاخره درست میشه. اما وقتی نمیری خونه، برات سخت تر میشه.

بالاخره صحبت های یواشکی مهری و مادرش باعث شد مهری تصمیم بگیرد که فردا صبح برگردد به منزل خودش. اندکی بعد، با آرامشی که مادر به او داده بود، به خواب رفت.

مازیار اما کلا حواسش از مهری پرت شده بود و تمام فکرش شده بود نازنین. حالا که نازنین گره سرمایه گذاری را باز کرده بود و امشب را با هم قلیان کشیده بودند، مازیار فکر می کرد یک دوست خوب، با شخصیت و پولدار پیدا کرده که می تواند هم شریک کاری او باشد و هم شریک احساسی اش. همین که نازنین دعوت مازیار را قبول کرده بود و ساعتی را با او در رستوران گذرانده بود می توانست نشانه ای باشد از پاسخ مثبت نازنین به مازیار.

صبح فردا مازیار خیلی خوشحال و سرحال دوش گرفت و به طرف دفتر شرکت حرکت کرد، وقتی به دفتر شرکت رسید سعی کرد همه چیز را مرتب کند. چون ساعت ده با همکارش مهندس بهمنی و نازنین در محل شرکت قرار داشت که قرارداد کار را بنویسند و همکاری شان را آغاز کنند.

نازنین هم سر ساعت ده به دفتر مازیار رسید و البته بر عکس دیشب خیلی رسمی با مازیار برخورد کرد. سعی کرد در جلسه مو را از ماست بکشد و سر بند به بند قرارداد کلی با مازیار و مهندس بهمنی بحث کرد و سرانجام هم بندهای مورد تاکیدش را در قرارداد گنجاند. مازیار اما خیلی از این رفتار نازنین خوشش نیامده بود. او پیش بینی می کرد صحبت های صمیمانه ی دیشب سبب انعطاف نازنین در قرارداد می شود و حالا جدیت نازنین، روی دیگر او را نشانش می داد. رویی که بسیار جدی و قاطع است و هیچ اثری از صمیمیت و دوستی در آن نیست.

بالاخره پس از ساعتی بحث و گفت و گو نازنین و مازیار قرارداد شراکت کاری را امضاء کردند و نازنین اولین چک سرمایه گذاری اش را در وجه مازیار نوشت و پس از دریافت رسیدهای مربوطه، از دفتر مازیار خارج شد. حالا مازیار خیالش از بابت مشکل کاری اش حل شده بود و این می توانست نوید بخش بازگشت روزهای خوش کاری برای او باشد. انگار دنیا را جور دیگری می دید. مثلا تا دو شب پیش اگر مهری به او می گفت بالای چشمت ابروست، ناراحت می شد. اما مازیار چنان شاد و ریلکس شده بود که با خودش فکر می کرد چرا مهری را به خاطر مسائل الکی ناراحت کرده و چرا آن روز تولد برای مهری پیام های پر از خشم و ناراحتی فرستاده است. اصلا چرا منشی اش را اخراج کرده بود؟ گویا حل مشکلات مالی مازیار، از او یک آدم متفاوتی ساخته بود که دنیا رو جور دیگری می دید.

مازیار تلفن را برداشت و زنگ زد به خانم رحیمی تا از او دلجویی کند. اما او گوشی را برنداشت. برایش از واتس اپ پیام فرستاد و نوشت: " سلام خانم رحیمی. امیدوارم حالتون خوب باشه. از بابت رفتارهای بد اون روزم معذرت می خوام. به خاطر مشکلاتی که خودتون هم در جریان هستید خیلی عصبی و ناراحت بودم و متاسفانه رفتار خوبی با شما نکردم. "

خانم رحیمی: سلام، امیدوارم مشکلتون بر طرف بشه.

مازیار: مشکل که داره برطرف میشه. می خواستم دعوت کنم برگردید سر کارتون.

خانم رحیمی: اگر مشکلتون برطرف شده، لطفا حقوق عقب افتاده ی منو به کارتم واریز بفرمایید.

مازیار: اون که حتما. اما انشاالله از فردا صبح تشریف بیارید سر کارتون.

خانم رحیمی: متاسفانه امکان همکاری با شما رو ندارم. الان مشکلتون حل شده، اما ممکنه در آینده هم کار به مشکل بخوره و دوباره شما همون برخوردها رو بکنید. پس بهتره به فکر منشی جدیدی باشید.

مازیار که فکر نمی کرد منشی سابقش اینقدر محکم به او جواب منفی بدهد خشمگین شد و در جوابش نوشت: "اوکی به جهنم! چیزی که زیاده منشی" بعد هم شماره ی خانم رحیمی را بلاک کرد و شماره اش را از گوشی اش پاک کرد تا دیگر هیچ وقت به او پیامی ندهد.

پاسخ های خانم رحیمی بنزین روی آتش عقده های حقارت مازیار ریخت. مازیار همیشه دوست داشت که همه به قدرت او اذعان کنند و در برابر حرف هایش کوتاه بیایند.  حالا که مازیار خودش با منشی اش تماس گرفته بود  و او این چنین پاسخ داده بود، به نظر مازیار یک اشتباه از سوی خودش بوده است. مازیار با خودش گفت: اصلا چرا فردی موفق و با سواد مثل من باید به یک منشی زنگ بزند و از او دعوت به کار کند؟ خودم باید شأن خودم را رعایت کنم و این جور آدم ها را تحویل نگیرم.

مازیار اما همچنان از بابت حل مشکلات کاری اش خوشحال بود و با خودش فکر کرد ای کاش مهری هم الان کنارش بود و از اینکه مشکلاتش حل شده با خبر می شد. اما با توجه به رفتار دیشب مهری و پاسخ های امروز خانم رحیمی، دلش نیامد تلفن را بردارد و به مهری زنگ بزند. چون با خودش گفت شاید مهری مثل دیشب با او برخورد کند.

مازیار پس از انجام دادن کارهایش و سپردن کارهای اجرایی به مهندس بهمنی، به سمت منزل راه افتاد تا پس از مدت ها، استراحت کند و تمام خستگی های این ماه ها را از تنش خارج کند. وقتی در خانه را باز کرد و مهری را داخل خانه دید، هم تعجب کرد و هم خوش حال شد.

مازیار: سلام. خوش اومدی!

مهری: ممنون، چه عجب زود اومدی. من خونه باشم، دیر میای؟

مازیار: نه کارام خوب پیش رفت، زود تمام شد و آمدم خونه استراحت کنم.

مهری: باشه. برو لباستو عوض کن بیا که ناهارم آماده است.

انگار همه چیز داشت برای مازیار خوب پیش می رفت و همه چیز با هم در حال درست شدن بود. جز یک حسی که مازیار را سر دو راهی گذاشته بود. او هفت سال با مهری زندگی کرده بود و او را دوست داشت. مهری زنی به شدت صادق و وفادار به مازیار بود و همیشه در همه ی سختی ها کنار مازیار ایستاده بود. اما مازیار داشت به نازنین هم احساس پیدا می کرد. نازنین زنی بود که در کار جدی و عاقل و موفق بود و در زندگی شخصی اش هم کسی نبود. پس مازیار پیش خودش فکر می کرد شاید بتواند جای خالی یک مرد را در زندگی نازنین پر کند. اما چطور؟ همین دو راهی، حسابی ذهن مازیار را مشغول کرده بود. به گونه ای که سر ناهار هم فکرش مشغول این بود که بالاخره مهری یا نازنین؟!

اصلا شاید مازیار دوست نداشت درست در شرایطی که رابطه ی خودش و نازنین خوب پیش می رود، مهری به خانه بر می گشت! شاید دوست داشت مهری حالا حالاها قهر کند و نیاید. اما وقتی به احساسش به مهری فکر می کرد، از اینکه او برگشته بود از صمیم قلب خوشحال می شد.

مازیار چند روزی با این حس  دو گانه ی مهری و نازنین سر و کله می زد. در نهایت هم با خودش گفت: هر دو با هم! یعنی مهری که هست و داریم زندگی می کنیم. نازنین را هم باید یک جوری راضی کنم تا با هم باشیم! پس تصمیم گرفت برای ناهار نازنین را به رستوران قبلی دعوت کند تا ناهاری با هم بخورند. وقتی نازنین دعوت مازیار را شنید، گفت: به چه مناسبتی؟ کارا که خوب پیش می ره و منم در جریانم. تازه بخواهیم درباره ی کارا صحبت کنیم چرا رستوران؟ خوب میام دفتر شرکت.

مازیار اما اصرار کرد که موضوع مهم اما غیر کاری است و دوست دارد او را در رستوران ببیند. سرانجام برای ساعت 14 با هم قرار گذاشتند تا در همان رستوران قبلی، این بار ناهار بخورند. مازیار تا قبل از دیدن نازنین، بارها و بارها حرف هایی که می خواهد بزند را مرور کرد و خودش را آماده کرد. نازنین هم طبق معمول راس ساعت رسید. پس از چند دقیقه احوال پرسی و گپ و گفت و سفارش ناهار، نازنین گفت: خوب! بفرمایید بگید ببینیم مناسبت نهار امروز چیه؟

مازیار هم صداشو صاف کرد و در حالی که سعی می کرد خودش را کنترل کنه و شمرده حرفاش رو بزنه، گفت: راستش نازنین خانم! من مدت هاست با مهری مشکل دارم و شما هم در جریانش هستید. خوب تو زندگی هر کسی هم ممکنه پیش بیاد. اما تو این چند وقتی که شما رو دیدم و شناختم می بینم شما دقیقا برعکس مهری یک زن خودساخته و قوی و عاقلید. این عقلانیت شما را دوست دارم و میخواستم امروز بگم که بهتون علاقمند شدم.

نازنین اما از حرف های مازیار تعجب نکرد چون مدت ها بود حدس می زد مازیار چیزی می خواهد به او بگوید. اما او زن صبوری بود و اجازه داد وقتش برسد و مازیار خودش بگوید. او خیلی مسلط جواب مازیار را داد و گفت: ممنون از ابراز علاقتون. اما یه چیزی رو نگفتید. تکلیف مهری خانم این وسط چی میشه؟

مازیار: خوب نمی دونم الان...

نازنین: خوب، این چیزیه که باید بدونید.

مازیار: خوب میخوام اول نظرتون رو درباره ی خودم بدونم.

نازنین: من شما رو آدم محترمی دیدم و براتون احترام قائلم. اما هیچ وقت حاضر نیستم پامو وسط زندگی یکی دیگه بگذارم. خودم یک زن هستم و خط قرمزم رعایت حقوق زنان دیگر هست. چطور می تونم اینقدر بی انصاف باشم پامو بذارم وسط زندگی مهری؟

مازیار که پیش بینی این جمله رو کرده بود گفت: شما پاتو وسط زندگی کسی نمیذاری، وسط قلب من می ذاری. من فقط می خوام بذاری عاشقت باشم و دوستت داشته باشم. قلبی که خالیه و هیچ کس دیگری تو این قلب جایی نداره.

نازنین: یعنی میخوای بگی مهری رو دوست نداری؟

مازیار: نه!

نازنین: خوب چرا جدا نمی شی؟

مازیار: شرایطم جوری نیست که بتونیم از هم جدا بشیم اما بهت قول میدم پاتو وسط زندگی کسی نمی ذاری. من قصد ازدواج ندارم می خوام فعلا با هم دوست باشیم تا ببینیم بعدش چی میشه؟

نازنین: آقا مازیار! یا مهری رو دوست داری یا نداری. اگر نداری، خوب می تونی ازش جدا بشی و اگرم داری که خوب من جایی ندارم تو این زندگی.

مازیار: من مهری رو دوست ندارم، فقط نمی تونم ازش جدا بشم الان. می گم یه مدت با هم باشیم تا ببینیم چی می شه؟

نازنین: یعنی هم من باشم هم مهری؟

مازیار: مهری که نیست عملا. عملا فقط خودتی.

نازنین: باشه. فقط یک شرط دارم. اگه قبول کنی، منم قبول می کنم.

مازیار: باشه هر چی باشه قبول می کنم.

نازنین: اول شرطمو بشنو، بعد قبول کن.

مازیار: خوب بگو.

نازنین: برو همین امشب به مهری بگو. بگو که من از نازنین خلیلی خوشم آمده و میخوام صیغه اش کنم. این حق مهری هست که بدونه شوهرش می خواد با یکی دیگه باشه. همین طور که از من می خوای قبول کنم وارد زندگی ای بشم که یکی دیگه هم توش هست، برو به مهری هم بگو. ببین نظر اون چیه؟

مازیار: نمیشه که! چطوری بهش بگم. اصلا منطقی نیست این حرف.

نازنین: چه فرقی بین من و مهری هست؟ چطور توقع داری من قبول کنم وارد زندگی کسی بشم که یک زن تو اون زندگی هست. خوب اون زن هم بدونه یکی قراره وارد زندگیش بشه. به نظرم این جوانمردانه تر هست.

مازیار: دست شما درد نکنه، یعنی ما جوانمرد نیستیم؟

نازنین: من به شما جسارت نمی کنم. اما اعتقاد خودمو می گم. یک مرد اگه می خواد بره با یکی دیگه به طور صیغه ای باشه یا هر چیز دیگه ای بره این کارو بکنه. منتها قبلش به زن اولش بگه. بگه خانم! من میخوام یکیو بیارم تو این زندگی. اون زن یا قبول می کنه یا نمی کنه . یا می مونه تو این زندگی یا میره؟ به نظر شما این حق مهری نیست؟

گفت و گوی مازیار و نازنین، اصلا آن طور که مازیار می خواست و پیش بینی کرده بود پیش نرفت... .

ادامه دارد...


مهری و مازیار/1 : محاکمه ذهنی
مهری و مازیار/2 : چت شبانه
مهری و مازیار/3 : خاطرات خانم خلیلی
مهری و مازیار/4 : داماد معتاد بود...!
مهری و مازیار/5 : پایان زندگی مشترک نازنین و امیرعلی
مهری و مازیار/6 : نیت خوانی های آقای مدیر!
مهری و مازیار/7 : کیک تولد با تصویر شرک و فیونا!
مهری و مازیار/8: جشن تولد با طعم بدگمانی!
مهری و مازیار/9: جنگ و صلح

مهری و مازیار/10: یک اتهام سنگین
مهری و مازیار/11: از بی اعتنایی همسر تا قلیان در آلاچیق


موضوعات مرتبط: داستان سریالی

تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۹ | 19:5 | نویسنده : |

مهری و مازیار: از بی اعتنایی همسر تا قلیان در آلاچیق

شب شد و مهری به خانه بر نگشت، مازیار تنها روی مبل نشسته بود و با خودش فکر می کرد که چطور می تواند از پس مشکلات برآید. هر چند او هیچ تمرکزی روی مشکلات نداشت و ذهنش مدام از شاخه ای به شاخه ی دیگر می پرید. حالا او چند مشکل اساسی در زندگی داشت. یک مدت به پروژه ی زمین خورده اش فکر می کرد و با خود فکر می کرد که چقدر آدم بدبختی است که کارش به مشکل خورده و چند دقیقه بعد داشت روی مشکل بعدی تمرکز می کرد. مشکلش با مهری و آبرو ریزی های مهری هم خودش یک بحران شده بود که مازیار را حسابی کلافه کرده بود.

البته مازیار یک مشکل اساسی تر هم داشت، وقتی یک نفر در ذهنش با خودش گفت و گو می کند، به جای تمرکز روی راه حل ها، روی خود مشکلات متمرکز می شود. تمرکز روی مشکل انرژی را هدر می دهد و  تمرکز روی راه حل سبب یافتن راه حل می شود . یکی از مشکلات مازیار و مهری این بود که روی خود مشکل، عواقب آن و ناراحتی آن مشکلات تمرکز می کردند، هیچ کدام دنبال راه حل نبودند یا بلد  نبودند که باید راه حل پیدا کنند. تمرکز روی مشکل سبب می شود که مشکل بسیار بزرگ تر از آنچه هست در نظر فرد جلوه کند. بنابراین الان مشکلات مازیار و مهری پیش چشم هر دو تبدیل به یک بحران بزرگ شده بود.

این مشکل را نازنین نداشت، او قبلا یک بار در زندگی اش با همسرش امیرعلی به مشکل خورده بود و برایش راه حل پیدا کرده بود، با این تجربه دیگر تمرکزش روی راه حل ها بود.

مازیار که با نیامدن و قهر مهری احساس تنهایی بیشتری می کرد، دوباره دست به گوشی شد. دوباره شروع کرد به پیام دادن به نازنین. این بار تصمیم داشت با نازنین بیشتر درباره ی مشکلاتش صحبت کند.

مازیار: سلام نازنین خانم، خوبید شما؟ فرصت دارید صحبت کنیم؟

نازنین: سلام، من عالی ام، شما چطوری؟

مازیار: خیلی بد، راستش انگار تو روزای سخت گیر افتادم. کارم مشکل داره، با مهری مشکل دارم و ... .

نازنین: خوب اینجوری صحبت نکنید. اول بذارید مسائل رو تفکیک کنیم. اول درباره ی کار صحبت کنید.

مازیار: کارم به مشکل خورده. پروژه ای که در شهر ری استارت زده بودم نیمه کاره مونده. یکهو مصالح گران شد و من کم آوردم. حالا هر چه پروژه بیشتر می خوابه مشکلم بزرگ تر میشه، طلب کارا امانم را بریدن.

نازنین: خوب شما طبیعتا نمی تونید مثل گذشته از این پروژه سود کنید. الان مهم اینه که ضرر نکنید و با یک سود حداقلی این کارو جمع و جور کنید.

مازیار: منم می دونم سود زیادی ندارم. فقط میخوام از این باتلاق رها بشم.

نازنین: خوب من بدم نمیاد تو این کار سرمایه گذاری کنم. می تونیم یک جلسه بذاریم و من هم طرح ها رو ببینم و هم پروژه رو از نزدیک بازدید کنم، اگر شرایط اوکی باشه حاضرم باهاتون شریک بشم.

مازیار: واقعا؟ چقدر خوب!

نازنین: دیدید خیلی هم بدشانس نیستید؟

گپ و گفت مازیار و همسایه اش نازنین خلیلی تا دیر وقت ادامه داشت و هر چه می گذشت حال مازیار بهتر و بهتر می شد. حالا یه سرمایه گذار برای پروژه اش پیدا کرده بود که می توانست شریک خوبی براش باشد. انگار بعد از ماه ها باری از روی دوش مازیار برداشته شده باشد یک نفس راحت کشید.  بعد از خداحافظی با نازنین، بلند شد و رفت یک دوش گرفت. ریش هایش که بلند شده بود را زد و راه افتاد به سمت گل فروشی معروف محله تا یک دسته گل زیبا و خوش عطر خریداری کند.

مازیار که حسابی شاد بود، با خودش فکر کرد بهتر است یک دسته گل بگیرد و به طرف خانه ی پدری مهری برود تا ناراحتی های مهری را از دلش در بیاورد. او آنقدر اعتماد به نفس پیدا کرده بود و دلش شاد بود که احساس می کرد به دست آوردن دل مهری برایش کاری ندارد. ساعتی بعد خانه ی پدر مهری بود و نشسته بود روبروی همسرش.

بوی دسته گلی که مازیار تهیه کرده بود در خانه پیچیده بود. بویی که انگار هیچ هیجانی در مهری ایجاد نمی کرد، چون مهری با وجود اصرارهای مادرش از اتاقش بیرون نیامد و به مادرش گفت : "بگو حالش خوب نیست و خوابه . برو یه جوری دست به سرش کن بره. حوصلشو ندارم."

در نهایت پس از بی فایده بودن ناز و نوازش های مادر، پدر مهری به اتاق او رفت و سعی کرد دخترش را قانع کند از فرصت موجود برای آشتی با مازیار استفاده کند اما انگار مرغ مهری فقط یک پا داشت. مازیار هم دیگر متوجه شده بود مهری تمایلی برای بیرون آمدن از اتاقش و هم صحبتی با او را ندارد.

مادر مهری از مازیار خواست کمی صبوری به خرج دهد تا مهری از دنده ی لج خارج شود. مازیار هم که احترام زیادی برای خانواده ی همسرش قائل بود، قبول کرد و هر چند ناراحت، اما با احترام از خانه ی پدر مهری خارج شد.

مازیار وقتی ماشین را روشن کرد و راه افتاد، شروع کرد تو ذهن خودش به صحبت با مهری:" هیچ وقت درک درستی از زندگی نداشتی. همیشه لجوج و خودخواهی، با اینکه فهمیدی اشتباه کردی من آمدم از دلت در بیارم، اما لجوجی."

مکالمات ذهنی مازیار و مهری فقط مازیار را عصبی تر و شبش را خراب تر می کرد. تصمیم گرفت تنهایی خوش بگذراند. راه افتاد به سمت درکه و رستوران مورد علاقه اش. تو یکی از آلاچیق ها نشست و یک پرس سبزی پلو با ماهی و با همه ی مخلفات و نوشابه سفارش داد. هر چند راضی نشدن مهری ناراحتش می کرد، اما باری که نازنین از روی دوشش برداشته بود اینقدر برایش خوشایند بود که امشب بعد از مدت ها بتواند شامش را با آرامش و لذت بخورد. 

شامش که تمام شد با خودش فکر کرد بد نیست دوباره با نازنین صحبت کند. هر چند دیروقت بود اما وقتی دید نازنین آنلاین است، خوشحال شد و دوباره سر صحبت را باز کرد.

مازیار: کلا شب ها دیر میخوابی؟

نازنین: نه، فردا که تعطیله و بنیامین هم خونه ی مادربزرگش مونده، نشستم دارم فیلم می بینم و یه جوری خودمو سرگرم می کنم.

مازیار: منم تنهام! آمدم درکه جات خالی شام خوردم و الانم میخوام قلیون سفارش بدم!

نازنین: چه خوب، خوش بگذره.

مازیار: تنهایی که خوش نمی گذره ولی خوب ...

نازنین: ناشکری نکنید، تنهایی هم آدم بخواد خوش می گذره، شما چند شبه تنها هستید من یه عمره تنهام.

مازیار: شما شاید عادت داری، من عادت ندارم. میخوام قلیون هم بکشم حوصلم نمی کشه تنهایی.

نازنین: قلیون کشیدن که تنها و غیر تنها نداره، قلیونتو بکش بعدم مثل بچه های خوب بیا خونت بخواب. دیر وقته.

مازیار: همیشه بچه ی خوبی بودم و سرشب خونه بودم چی شد؟ حالا یه شبم بچه ی خوبی نباشم.

نازنین: یه چیزو یادت باشه، من با بچه های بد شریک نمی شما. اینقدرم انرژی منفی نده. یه کم مثبت باش.

مازیار: باشه چشم، حواسم نبود حالا شریکم شدی. البته شریک خوب کسیه که شریکش رو تنها نذاره موقع قلیون کشیدن؟

نازنین: واقعا این طوریه؟ آخه من تا حالا شریک نداشتم.

مازیار: منم شریک نداشتم اما مطالعاتم نشون داده شرکای خوب با هم قلیون می کشن.

نازنین: یعنی الان داری دعوتم می کنی به رستوران؟

مازیار: بله اگر دعوتمو قبول کنید که خیلی عالی.

نازنین: لوکیشن لطفا!

یک ساعت بعد نازنین و مازیار تو یک آلاچیق نشسته و مشغول کشیدن قلیون بودند. حالا مازیار فرصت مناسب پیدا کرده بود که تا دلش میخواد پشت سر مهری حرف بزنه. احساس می کرد حالا که شریک کاری خوبی پیدا کرده، بد نیست یک شریک احساسی خوب هم داشته باشه. برای این کار باید اول مهری را حسابی پیش نازنین خراب می کرد تا نازنین بتواند مازیار را قبول کند. هر چند همین که تا رستوران آمده بود خودش نوعی پذیرش بود اما شاید هم فعلا در مرحله ی شناخت اولیه بود.

نازنین: می دونی که اگر مهری ما رو تو این وضع و اینجا ببینه، سر جفتمون رو می کنه!

مازیار: نه بابا اون تا حالا هفت پادشاه رو تو خواب دیده.

نازنین: به هر حال من تجربه ی همچنین رفتاری نداشتم. کلی پسرای کوچک تر از خودم خواهان دوستی بودند که قبول نکردم. اما امشب نمی دونم واقعا چرا اینجام. خودم هم نمی دونم کارم درسته یا غلط. اما از اینکه آمدم اینجا احساس عذاب وجدان دارم.

مازیار: چرا عذاب وجدان؟ مهری خودش منو رها کرده و رفته. زنی که شوهرش رو ترک می کنه و همیشه جز دعوا و سروصدا چیزی برای شوهرش نداره، بالاخره شوهرش یه کاری می کنه دیگه . منم تا حالا زیادی صبر کردم. منم مثل شما اولین تجربمه. اما بهترین تجربم هم هست.

نازنین: امان از زبون شما.

مازیار و نازنین اینقدر سرگرم بحث بودند که حواسشان به ساعت نبود. خدمتکار رستوران آمد و تذکر داد که ساعت نزدیک یک است و به دستور اماکن، رستوران ها تا ساعت یک باید بسته شوند. نازنین و مازیار هم از روی اجبار، تن به خروج از رستوران دادند و ناچار از هم جدا شدند.

ادامه دارد...

قسمت های قبل:

مهری و مازیار/1 : محاکمه ذهنی
مهری و مازیار/2 : چت شبانه
مهری و مازیار/3 : خاطرات خانم خلیلی
مهری و مازیار/4 : داماد معتاد بود...!
مهری و مازیار/5 : پایان زندگی مشترک نازنین و امیرعلی
مهری و مازیار/6 : نیت خوانی های آقای مدیر!
مهری و مازیار/7 : کیک تولد با تصویر شرک و فیونا!
مهری و مازیار/8: جشن تولد با طعم بدگمانی!
مهری و مازیار/9: جنگ و صلح

مهری و مازیار: یک اتهام سنگین

 


موضوعات مرتبط: داستان سریالی

تاريخ : یکشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۹ | 10:59 | نویسنده : |

 

مهری و مازیار: یک اتهام سنگین

دعوای مهری و مازیار از موضوع مادر و خواهرشوهر به موضوع منشی کشیده شد. وقتی دو نفر مهارت صحبت کردن درباره ی مسائل بین خود را نداشته باشند، کار به دعوا سر مصادیق می رسد. هر مصداقی تمام شود، مصداق جدیدی برای دعوا هست. مهری و مازیار هم از آن زن و شوهرهایی هستند که مهارت گفت و گوی منطقی ندارند، پس صلح بین آنان موقتی است و همیشه مستعد دعوا بر سر موضوع جدیدی هستند.

حالا مهری ادعای بزرگی درباره ی روابط مازیار با منشی اش مطرح می کرد و این برای مازیار یک اتهام سنگین بود. مازیار که تا چند دقیقه پیش فکر می کرد با حل سوء تفاهم درباره ی حرف های در گوشی مادرش، اوضاع بهتر می شود، خود را در یک جنگ جدید می دید. با عصبانیت تمام رو به مهری و کرد گفت: مرده شور تولد گرفتنت رو ببره! یه تولد گرفتی، هزار جور اتهام زدی. از وقتی مهمان ها رفتند منو گذاشتی گوشه ی رینگ هر بار یه مشتی می زنی.

مهری: آره من خرم که برای آدم بی لیاقتی مثل تو تولد می گیرم . فکر می کنی من از کارات خبر ندارم؟ من خوب می دونم داری چه غلطی می کنی! می دونم چی بین تو و رحیمی می گذره. از همه چیز خبر دارم. فقط تا حالا سکوت کردم که شاید خودت به اشتباهت پی ببری.

مازیار: من حتی رابطه ی کاری خوبی هم با منشیم نداشتم چه برسه که بخوام باهاش رابطه ی غیر کاری داشته باشم. پس لطفا سکوت کن و بیشتر از این روی اعصابم راه نرو.

مهری: وقتی تو خونه به من نزدیک نمیشی و ماه به ماه به من دست هم نمی زنی معلومه سرت جای دیگه گرمه و داری خوش می گذرونی که زن خودتو تحویل نمی گیری.

مازیار: مطمئنی من دارم خوش می گذرونم و برای همین بهت نزدیک نمیشم؟!

مهری: ثابت کن. ثابت کن که هیچ چیزی بین تو و منشیت وجود نداره.

مازیار: من ثابت کنم که باهاش رابطه ندارم؟ تو باید ثابت کنی که بین ما چیزی وجود داره.
مهری: تو اگه ریگی به کفشت نیست بهم ثابت کن هیچی بینتون نیست.

مازیار: من؟ من چه جوری ثابت کنم؟ تو داری ادعا می کنی و باید ثابت کنی.

مازیار که احساس می کرد مهری برای اتهام زنی هایش هیچ منطقی ندارد، از این رفتار مهری به شدت خشمگین شد و فریاد زد: ساکت شو. دیوونم کردی. فقط ساکت شو. مهری هم با صدای بلند تری فریاد می زد و سعی می کرد با داد و فریاد مازیار را وادار به سکوت کند . در این هنگام مازیار گفت: هیچی نگو. اینجا آپارتمانه. آبروی منو بردی تو این آپارتمان.

مهری هم گفت: مگه تو آبرو داری ؟ اصلا بذار همه بدونن چه آدم لجنی هستی و با زن و زندگیت داری چه کار می کنی.

این سرو صداها حالا اینقدر بلند شده بود که صدا به آپارتمان نازنین هم می رسید. نازنین از حرف های دیشب مازیار متوجه شده بود که اتفاقی بین مهری و مازیار افتاده و مازیار از همسرش ناراحت است، اما فکر نمی کرد که وضعیت جوری باشد که بخواهند طوری داد بزنند که صدای دعوایشان به گوش همسایگان برسد.

مازیار وسط دعوا وقتی دید نمی تواند از فریادهای مهری کم کند، بلند شد رفت طرف مهری و دستش را گذاشت روی دهان مهری و گفت: "خفه شو دیگه. آبروم رو بردی". مهری هم وقتی این حرکت را دید، با دستش زد تخت سینه ی مازیار و او را به عقب هل داد و گفت: "آشغال عوضی دیگه به من دستی نزنی ها."

مازیار عصبی و خشمگین به سمت اتاقش رفت و در اتاقش را بست. در حالیکه کاملا کلافه و عصبی بود و با خودش فکر می کرد چه کار کند اما فکری هم به ذهنش نمی رسید. بالاخره بعد از چند دقیقه لباسش را عوض کرد، سوئیچ ماشین را برداشت و با عصبانیت از خانه بیرون زد. وقتی داشت با عجله و سرعت زیاد از پارکینگ بیرون می رفت، نازنین هم دید که مازیار با چه حالی از خانه خارج شده است. حالا دیگر مطمئن شده بود مساله ای جدی بین مازیار و مهری وجود دارد.

هنوز یک ساعتی نگذشته بود که مازیار در یک هتل شمال تهران پذیرش گرفت و روی تختش دراز کشیده بود. او از همه ی مشکلاتی که داشت کلافه و خسته بود. از یک طرف محیط کارش پر از تنش شده بود و مازیار پس از سال ها موفقیت در کسب و کار، حالا روزهای سختی را می گذراند و از سوی دیگر وضعیت خانوادگی اش در شرایط بدی قرار داشت. مازیار همه ی حواسش را به کارش داد تا شاید راه حلی پیدا کند و مشکلات کاری اش را حل کند، اما عصبانیت ناشی از اتهامات امروز مهری حسابی تمرکزش را به هم ریخته بود. ساعت از 4 صبح گذشته بود و او فردا کلی کار داشت که باید می رفت سر کار، عصبی و خسته چشمانش را بست و تلاش کرد بخوابد.

تقریبا ساعت از نه گذشته بود که مازیار از خواب بیدار شد و با عجله آماده شد برود محل کارش. موقع خروج با خودش فکر کرد حتما امشب اوضاع آرام تر خواهد بود و لزومی ندارد هتل را برای امشب هم رزرو کند، پس تسویه کرد و زد بیرون. توی راه زنگ زد به همکاران پروژه و از آنها خواست امروز حتما در دفتر شرکت حضور یابند تا با همفکری راه حلی پیدا کنند. مهندس بهمنی یکی از همکاران قدیمی مازیار بود که سال هاست با مازیار کار می کند. او که از مازیار چند سالی بزرگ تر است، همیشه فردی دلسوز و امین برای مازیار بوده که حالا هم در دوران سختی و ناامیدی او را ترک نکرده بود و کنارش مانده بود.

مهندس بهمنی وقتی زنگ شرکت را زد و دید که خود مازیار در را باز کرده تعجب کرد و گفت: ساعت ده و نیمه و هنوز خانم رحیمی نیامده؟

مازیار: دیگه نمیاد. حوصلش را نداشتم. راستش حوصله ی هیچ کس را ندارم. خسته ام مهندس. خسته.

مهندس بهمنی: می فهمم چی می گی. اما باید آرامش خودتو حفظ کنی. بدون آرامش همه چیزو خراب تر می کنی. این بدبخت رو چرا انداختی بیرون؟

مازیار: روی اعصابم بود و دخالت بی جا می کرد.

مهندس بهمنی که متوجه اوضاع روحی خراب مازیار شده بود از او خواست برود اتاقش بنشیند تا برایش یک قهوه درست کند و بیاورد. چند دقیقه بعد با دو فنجان قهوه وارد اتاق مازیار شد و گفت: بیا اول یه فنجون قهوه بخور، حالت سر جاش بیاد، بعد صحبت کنیم ببینیم چه کار کنیم.
یک ساعتی از جلسه ی مازیار و مهندس بهمنی می گذشت و دو نفر به این نتیجه رسیده بودند که فکر زدن آگهی برای جلب سرمایه گذار فکر خوبی نیست، چون خیلی ها می فهمند پروژه با مشکل مواجه شده و باعث تضعیف بشتر پروژه می شود . قرار شد مهندس بهمنی با چند تا از طلب کاران مستقیما صحبت کند و از آنها مهلت بگیرد برای پرداخت بدهی.

اما مهری هم حسابی از اتفاقات دیشب ناراحت بود و رفتن مازیار از منزل را دلیلی برای حقانیت خودش می دانست و در تماسی با پدرش گفته بود که مازیار دیشب از منزل خارج شده و احتمالا تمام شب را در دفتر شرکتش با منشی اش خوش گذرانده است. هر چه پدر و مادر مهری تلاش کرده بودند او را قانع کنند که اشتباه می کند، این اتفاق نیفتاده بود و مهری مطمئن بود که مازیار مشغول خیانت به اوست.

در نهایتا نزدیک ظهر بود که مهری و پدرش سرزده و بدون اطلاع قبلی به دفتر شرکت آمدند.
مهری که کلید شرکت را داشت با احتیاط کلید را چرخاند و در را باز کرد. با سرعت همراه پدرش وارد دفتر شد که دید مازیار و مهندس بهمنی مشغول صحبتند. مازیار هم با دیدن مهری و پدرش به شدت تعجب کرد و پرسید: سلام، چیزی شده؟ اما پدر مهری که متوجه گاف دخترش شده بود گفت: نه پسرم! مهری نگرانت شده بود، آمدیم سر بزنیم. خدا رو شکر که حالت خوبه. مزاحمت نمیشیم.

مهری اما دوام نیاورد و گفت: کجا مخفیش کردی؟

مازیار: چیو؟!

مهری: همون مثلا منشیت رو که دیشب از عشقش از خونه زدی بیرون و تا صبح باهاش خوش گذروندی؟

مازیار: ساکت شو مهری. حرف الکی نزن

مهندس بهمنی: مهری خانم! دارید اشتباه می کنید.

مهری: شما هم دوست مازیاری، معلومه ازش حمایت می کنی.

پس از چند دقیقه مهری و پدرش از دفتر خارج شدند و مهندس بهمنی با تعجب داشت به مازیار و حال و روزش نگاه می کرد.

مهندس بهمنی: مازیار! با مهری هم دچار مشکل شدی؟ داری چه کار می کنی؟ تو چند جبهه می جنگی؟ اینجوری که دوام نمیاری.

مازیار: مهندس! مگه من میخوام بجنگم؟ هر روز یه گیری بهم میده. درست روزایی که باید کنارم باشه نه تنها کنارم نیست بلکه دقیقا روبروم ایستاده.

مهندس بهمنی: خوب مرد حسابی! یه فکری کن، یه جوری دلشو به دست بیار. اینجوری خودت از بین میری. تمرکزت روی کار هم از دست رفته.

در حالی که مهندس بهمنی مشغول نصیحت مازیار بود، بیرون از دفتر و داخل ماشین پدر مهری، مهری از همیشه خسته تر و عصبی تر بود. او به پدرش گفت: بابا من دلم نمی خواد برم خونه ی خودم . میخوام بیام خونه ی شما.

پدر مهری: باباجان! عزیز دلم! چرا اینقدر بد دلی؟ چرا اینقدر شکاکی؟ چرا اینقدر به شوهرت تهمت می زنی؟

مهری: من تهمت نمی زنم. اون خیلی زرنگه. هزار تا کار می کنه ولی نمیذاره من بفهمم. اون یه حقه باز واقعیه.

صحبت های پدر مهری هم بی فایده بود و تصمیم گرفت مهری را با خودش به منزل ببرد تا شاید کمی آرام تر شود. مهری نه تنها از رفتار امروزش خجالت زده نبود، بلکه معتقد بود این مازیار است که خیلی حقه باز و مکار است و جوری کارش را جلو می برد و برنامه ریزی می کند که مهری نمی تواند مچش را بگیرد.

ساعت چهار عصر بود که مازیار به دلیل بی خوابی دیشب و خستگی تصمیم گرفت برگردد منزل و کمی استراحت کند. وقتی برگشت متوجه شد مهری خانه نیست. روی مبل دراز کشید و خوابش برد. نیم ساعت بعد با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شد. آن سوی خط نازنین بود، مازیار با شنیدن صدای نازنین کمی دستپاچه شد.

مازیار: مهری خونه نیست، اگه امری دارید بفرمایید من بهش می گم.

نازنین: رفته باشگاه؟ کی میاد؟

مازیار: نمی دونم!

نازنین: خیلی خوب. می خواستم برای جشن تولد بنیامین دعوتشون کنم، حالا بعدا زنگ می زنم به موبایلش.

مازیار: باشه، آمد خونه منم بهش می گم.

نازنین: مرسی، مزاحمتون نمیشم.

مازیار: نه بابا چه مزاحمتی! شما مراحمید.

نازنین که از صدای دستپاچه ی مازیار تعجب کرده بود، سریع مکالمه را تمام و خداحافظی کرد. اما حالا مطمئن بود که دعواهای دیشب، بیرون رفتن مازیار در نیمه شب و غیبت مهری در خانه، یعنی اینکه مهری قهر کرده و ممکن است امروز برنگردد. سعی کرد به خود مهری زنگ بزند که متوجه شد گوشی اش خاموش است.

بعد از چند دقیقه از تلگرام برای مازیار پیام داد: ببخشید آقا مازیار! ناراحت نمی شید اگر یه سوالی بپرسم؟ البته اگه دوست دارید جواب بدید.

مازیار: سلام خانم! نه چرا ناراحت؟ بپرسید.

نازنین: راستش دیشب سر و صدای شما و مهری خانم تا واحد ما می آمد و ناخواسته متوجه دعواتون شدم.

مازیار:شرمنده، ببخشید مزاحم شما هم شدیم.

نازنین: اگر فکر می کنید کمکی از من بر میاد بهم بگید، میخواید من با مهری صحبت کنم؟ بالاخره زنیم حرف همو بهتر می فهمیم. شاید بتونم کمکی کنم. تو این مدت که همسایه ایم جز خوبی از شما ندیدیم.

مازیار: نه ممنون، راستش من یه مقدار تو پروژه هام به مشکل خوردم و عصبی هستم، مهری هم شرایط رو درک نمی کنه. خودم کم کم درستش می کنم.

نازنین: عجب! خوب کار همینه، یه روز همه چی خوبه، یه روز پر از مشکله، شما باید الان سعی کنید تمرکزتون رو روی کارتون بذارید تا بتونید از عهده ی مشکلات بر بیایید. نگران نباشید، بهتون قول میدم با یه کم تمرکز و دقت همه چیز دوباره درست میشه. روی کمک کنم حساب کنید.

مکالمه ی مازیار و نازنین چند دقیقه ای طول کشید و نازنین سعی کرد مازیار را آرام کند تا بتواند روی مشکلات کاری اش تمرکز کند. حتی قول داد خودش هم مشکل را بررسی و سعی کند راه حلی پیدا و به مازیار ارائه دهد. پس از این مکالمه مازیار با خودش گفت: چرا آخه مهری اینقدر نمی فهمه که من الان مشکل دارم؟ در حالی که یه زنی مثل نازنین اینقدر درک درستی از مشکلات داره و حتی میخواد دنبال راه حل باشه؟! چرا اینقدر من بدشانسم؟ خوش به حال مردایی که همچین زنایی دارن!

مازیار درست در شرایطی که نیاز داشت همسرش کنارش باشد، نه تنها مهری را نداشت بلکه مهری آرامش او را هم سلب کرده بود و نمی گذاشت روی کارش تمرکز کند. مازیار هم که مهارت های کنترل خشم و مدیریت رابطه را بلد نبود با رفتارهای عصبی خود به ادامه ی مشکلاتش دامن می زد.

ادامه دارد...

قسمت های قبل:

مهری و مازیار/1 : محاکمه ذهنی
مهری و مازیار/2 : چت شبانه
مهری و مازیار/3 : خاطرات خانم خلیلی
مهری و مازیار/4 : داماد معتاد بود...!
مهری و مازیار/5 : پایان زندگی مشترک نازنین و امیرعلی
مهری و مازیار/6 : نیت خوانی های آقای مدیر!
مهری و مازیار/7 : کیک تولد با تصویر شرک و فیونا!
مهری و مازیار/8: جشن تولد با طعم بدگمانی!
مهری و مازیار/9: جنگ و صلح

 


موضوعات مرتبط: داستان سریالی

تاريخ : یکشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۹ | 22:56 | نویسنده : |

مهری و مازیار: جنگ و صلح

مازیار که احساس می کرد مهری به خودش و خانواده اش اهانت کرده است، با عصبانیت گفت: " تو چرا وقتی با من دعوات میشه به خانوادم توهین می کنی؟ مگه خانواده ی من امشب چه کار کردند که اهانت می کنی؟"

مهری: شاید تو خودتو بزنی به اون راه و حالیت نشه ولی من که کر و کور نیستم. تو واقعا ندیدی ، مامانت چه جوری داشت با مارال پچ پچ می کرد و می خندید؟

مازیار: مگه هر کس با هر کس صحبت کنه و بخنده داره درباره ی تو حرف می زنه؟ مشکل تو شک به مامان من نیست، به خودت شک داری.

مهری: اگر راست می گی، همین الآن زنگ بزن مامانت ازش بپرس داشته چی می گفته؟ البته اگه راستشو بگه

مازیار: مگه من دیوونه ام این موقع شب زنگ بزنم بگم چی می گفتی به مارال؟ به من و تو چه؟

آتش دعوای مازیار و مهری حسابی بالا گرفته بود که مهری با حرف جدیدش شعله ورتر کرد. او گفت: " می دونی چیه؟ تو اصلا عرضه ی اداره ی یک زندگی رو نداری. حتی خانوادت هم برات ارزش قائل نیستند و جلوی چشمت پشت زنت حرف می زنن و تو هیچ واکنشی نداری. چون فهمیدن تو یه احمقی"

مازیار از سر جاش بلند شد و با عصبانیت رفت تو اتاقش و در را بست. در حالی که به شدت ناراحت و عصبی بود روی تختش دراز کشید و با خودش فکر کرد که چقدر روز بدی داشته است. از صبح با منشی اش درگیر شده و حالا در حالی که ذهنش باید متمرکز روی حل مشکلاتش باشد باید با همسرش درباره ی خنده های مادر و خواهرش بحث و دعوا کند.

سعی کرد حواس خودش را جمع کند و تمرکزش را ببرد سمت اینکه یک راه حلی برای کارش پیدا کند، چون اوضاع روز به روز خراب تر می شد و پروژه ی نیمه کاره ی مجتمع تجاری، مسکونی در شهر ری کلی بدهی بالا آورده بود. از سوی دیگر بعضی کارگران هم دستمزد دریافت نکرده بودند و تهدید می کردند که می آیند دفتر شرکت و جنجال به راه می اندازند.

با خودش گفت: " مهم نیست، بذار هر چی دلش می خواد بگه، من الان باید حواسم به کارم باشه که بیشتر ضرر نکنم" تو همین فکرها بود که مهری در را باز کرد و وارد اتاق شد. با عصبانیت گفت: " چرا هر وقت هر چی می گم، فرار می کنی میای اینجا؟ مگه تو مرد نیستی؟ غیرت نداری؟ با همه جور بدبختی هات کنار میام، اما این یکیو کجای دلم بذارم که شوهرم عرضه نداره جلوی مادر و خواهرشو بگیره"

مازیار گفت: مهری! واقعا، خسته وکلافه ام. الان هزار و یک فکر مهم تر دارم، ولم کن بذار کارمو بکنم.

مهری: تو کی کلافه و خسته نیستی؟ هر وقت حرف زدیم یه بهانه برای فرار پیدا کردی، نمی دونم اگه عرضه ی زن گرفتن نداشتی چرا آمدی سراغ من؟ خر شدم گولتو خوردم.

مازیار: چه کار کنم دست از سرم برداری؟

مهری: بلند شو زنگ بزن به مامانت، الکی از من ایراد بگیر. ببین اون چی میگه. بزن روی آیفون ببینم واقعا چی میگه.

مازیار: این موقع شب؟

مهری: دقیقا همین الآن. وگرنه بعدش فایده نداره. چون میرید با هم هماهنگ می کنید که چی بگید. یا الآن و یا من تکلیفم رو باهات روشن می کنم.

مازیار که دیگه طاقتش تمام شده بود، بدون توجه به اینکه ساعت از یک شب گذشته، بلند شد گوشی را برداشت و زد روی آیفون و با مادرش تماس گرفت. مادر مازیار که از تماس نیمه شب پسرش آنهم یک ساعت پس از خداحافظی نگران شده بود هراسناک گوشی را جواب داد و فورا پرسید: چی شده؟

مازیار اما گفت: مامان! من آمدم تو اتاقم که مهری نشنوه. امشب خیلی ناراحت شدم از دست مهری به خاطر اون کیک. به نظرت چرا باید زن من اینقدر بی ملاحظه باشه و جلوی جمع بخواد منو ضایع کنه؟

مادر: وایستا بابات خوابه، برم تو یه اتاق دیگه بیدار نشه.

ترسی عجیب تمام وجود مازیار را فراگرفته بود. اگر واقعا حرف مهری درست باشد، چه جوابی برای او دارد و دیگر چه طور می تواند روابط او و خانواده اش را حفظ کند. ضربان قلبش بالا رفت و با اضطراب فراوان منتظر پاسخ های مادرش ماند. انگار هر ثانیه برای مازیار به کندی دقیقه می گذشت. مهری هم بالا سر مازیار ایستاده بود و با خشم منتظر پاسخ های مادر شوهرش بود. بالاخره بعد از چند لحظه مادر گفت: الو مازیار، هستی؟

مازیار: بله مامان. بگو.

مادر: من می خواستم فردا بهت زنگ بزنم که بیرون باشی و مهری متوجه نشه. حالا که خودت زنگ زدی بهت میگم.

وقتی مادر مازیار این حرف را زد، مهری لبخندی از روی تمسخر روی لبش نشست و خواست یه جوری به مازیار بفهماند که از اول هم درست می گفته و مازیار نمی فهمیده. اما مازیار ضربان قلبش تندتر شد و اضطرابش بیشتر. هر چند او می دانست مادرش اهل اینکه پشت سر کسی حرف بزند نیست و آدم منصفی است.

مادر ادامه داد: ببین پسرم! زندگی این طوری نیست که هر وقت عصبی شدی به زنت یه چیزی بگی یا کاری کنی بعد زنت هم واکنشی نشون نده. باید احترام بذاری تا احترام ببینی. من از وقتی کیک را دیدم، متوجه شدم یه بی احترامی به زنت کردی که اونم این کیک رو سفارش داد. وگرنه چرا باید این همه زحمت بکشه بعد اون کیک رو سفارش بده؟ من هم تو رو می شناسم هم مهری رو. پس مطمئنم دوباره عصبی شدی یک حرف بدی زدی یا کار اشتباهی کردی.

وقتی مادر داشت این حرف ها را می زد، مازیار خوش حال ترین آدم روی زمین بود. هر چند مادرش مشغول انتقاد از او و رفتارش بود و از مهری دفاع می کرد. اما انگار هیچ وقت از دفاع هیچ کس از مهری به اندازه ی دفاع امشب مادرش از او خوشحال نشده بود. چرا که انگار مهری و مازیار وارد یک جنگی شده بودند که در آخر این جنگ حتما باید یکی برنده می شد و حالا مازیار جنگی را که تا چند لحظه پیش داشت می باخت، برده بود!

مازیار اما فرصت را مغتنم شمرد و وقتی دید مهری خلع سلاح شده است گفت: مامان! شما در جریان همه چیز نیستی. من خودم هزار تا گرفتاری سر کار دارم، مهری هم دائم غر می زند و می رود روی اعصابم. منم ناچار می شوم عین خودش جواب بدهم.

مادر: نه پسرم. جنگ که نیست تا حتما یکی تون برنده بشید. اصلا مهری خسته شد، کلافه شد، یک حرفی هم زد. تو مردی، باید طاقتت بالا باشه مادر جان. نباید سریع واکنش نشون بدی. زن نیاز به محبت داره، نیاز به زبان آروم داره، نیاز به همدم داره، نیاز به یکی داره درکش کنه. نیاز به مردی داره که از دهنش جانم جانم و عزیزم عزیزم نیفته، مهری زنته، دوست و همکارت که نیست فکر کنی باید حتما باهاش بجنگی و پیروز بشی. باهاش حرف بزن. عزیزم و جانم بگو. عصبی و ناراحت هم بود درکش کن. بفهمش.

وسط مکالمه ی مازیار و مادرش، مهری اشکش جاری شد و از اتاق بیرون رفت. مازیار هم پس از شنیدن نصایح مادرش با او خداحافظی کرد و تصمیم گرفت از اشک های مهری استفاده کند و با او از در آشتی و صلح درآید. وارد سالن شد و نگاهی به مهری انداخت. مهری سرش را لای دستانش گرفته بود و داشت گریه می کرد. مازیار هم یک لیوان آب برداشت و به طرف مهری برد و از او خواست بنوشد. اما مهری همچنان مشغول گریه بود. مازیار لیوان را روی میز گذاشت و سعی کرد با بردن دستانش لای موهای مهری، او را نوازش کند. اما مهری گفت: به من دست نزن برو کنار. نمی خوام این نوازشتو. تو اگر زنت رو درک می کردی من اینقدر عصبی و ناراحت نبودم. الان هر کسی فهیمده من چقدر در این هفت سال عصبی شدم جز تو. اصلا نمی فهمی منو.

مازیار که فکر می کرد یک دعوای چند روزه با مهری، باید در چند دقیقه تمام شود، گفت: الان بی خیال شو. بیا این لیوان آبو بخور. هم خودتو داری اذیت می کنی هم منو.

مهری: مگه تو درکی از زنت داری که بخوای اذیت بشی

مازیار: مگه زندگی من فقط تو هستی؟ منم هزارتا کارو بدبدختی دارم.

مهری: تو کلا زندگیت کارته، من هیچ جای زندگیت نیستم. فکر می کنی من نمی فهمم وقتی میای خونه هم فکرت تو محل کارته؟

مازیار: خوب چه کار کنم، گرفتاری دارم. تو هم عجب آدم لج بازی هستی؟ اشتباه کردی خوب قبول کن اشتباه کردی. نمیخوام عذرخواهی کنی. عذرخواهی کردنت پیش کش، لااقل پررو بازی در نیار دیگه.

مهری که این حرف مازیار برایش خیلی گران تمام شده بود، اشک هایش را پاک کرد و دوباره از آن ناز و عشوه های زنانه اش فاصله گرفت. او با خشم و ناراحتی گفت: من اشتباه کردم؟ فکر کردی من نمی فهمم دلیل عصبی بازی های تو رو ؟ بله که گرفتاری داری، وقتی سر کار به جای کار کردن به منشی های رنگ وارنگت دل می دی و قلوه می گیری وضع کارت هم خراب میشه. چون کار نمی کنی، داری کار دیگه می کنی.

مازیار: باز شروع کردی چرت و پرت گفتنت رو؟ من با کدوم احمقی دل دادم قلوه گرفتم؟

مهری: همین خانم رحیمی، من مطمئنم یه رابطه ای بین شما هست. اون موقع هم که گفتی من کنار پرنسس نشستم، حتما منظورت اون بوده.

مازیار: حرف الکی نزن. من و اون حتی رابطه ی کاری خوبی هم نداریم، چه برسه به رابطه ی دیگه. یه سوژه تمام شد، یه سوژه جدید شروع کردی؟ خجالتم نمی کشی؟

مازیار و مهری که تا آستانه ی صلح و آشتی پس از رفع یک سوتفاهم پیش رفته بودند دوباره در آستانه ی یک درگیری جدید قرار داشتند. انگار داشتند عادت می کردند که از یک جنگ به جنگ دیگری بروند و شاید هم مهارت های صلح را نداشتند. شاید مازیار عجله می کرد برای صلح و نمی خواست فرصت بدهد که مهری با شرم خودش کنار بیاید. درست زمانی که مهری خجالت زده ی قضاوت اشتباهش بود، مازیار می خواست با او صلح کند. در حالی که شاید بهتر بود مازیار مهری را تنها می گذاشت تا با خودش کنار بیاید. الان مهری احساس شکست و خجالت می کرد و بدش نمی آمد که آن شکست را با یک سوژه ی جدید، فراموش کند. سوژه ای که شاید می توانست در آن برنده باشد و این خاصیت ما آدم هاست که به راحتی اشتباه را نمی پذیریم و فکر می کنیم پذیرش اشتباه غرور ما را لکه دار می کند.

شاید مهری با خودش فکر می کرد اگر این شکست از مازیار و قضاوت اشتباهش را بپذیرد، تا مدت های زیادی جلوی نقدهای او به مازیار گرفته می شود. شاید مازیار باید به حرف مادرش توجه می کرد و اشک های مهری و پس زدن دست او برای نوازش را به حساب ناز و عشوه های زنانه ی مهری می گذاشت و به او فرصت می داد تا حالش بهتر شود. اما مهری که خودش با اشک هایش نشان می داد فهمیده اشتباه کرده، حالا با شنیدن همان کلمه از مازیار دوباره خشمگین شده بود.

ادامه دارد......

قسمت های قبل:

مهری و مازیار/1 : محاکمه ذهنی
مهری و مازیار/2 : چت شبانه
مهری و مازیار/3 : خاطرات خانم خلیلی
مهری و مازیار/4 : داماد معتاد بود...!
مهری و مازیار/5 : پایان زندگی مشترک نازنین و امیرعلی
مهری و مازیار/6 : نیت خوانی های آقای مدیر!
مهری و مازیار/7 : کیک تولد با تصویر شرک و فیونا!
مهری و مازیار: جشن تولد با طعم بدگمانی!


موضوعات مرتبط: داستان سریالی

تاريخ : شنبه سوم خرداد ۱۳۹۹ | 19:1 | نویسنده : |

مهری و مازیار: جشن تولد با طعم بدگمانی!
مادر مازیار، پسرش را در آغوش گرفت و گفت: " خسته نباشی عزیزم؛ خدا قوت!"
انگار این یک جمله و آغوش مادر تمام خستگی های روز را از بدن مازیار پاک کرد و به او انرژی دوباره ای داد. مازیار حالا و پس از جمع و جور کردن ذهنش تازه متوجه شد چرا این همه مهمان در منزلش جمع شده اند. از صبح بارها به یادش افتاده بود که امروز تولدش هست اما هر بار به دلیل حجم زیاد مشکلات فراموش کرده بود. حالا اما در آغوش مادر آرامش خوبی پیدا کرد و بالاخره لبخند روی لبش نشست.

بقیه هم وقتی دیدند مادر مازیار تبریک گفته، یکی یکی تولد را تبریک گفتند. در این بین مهری از مهرناز خواست مازیار و مهمان ها را به سالن پذیرایی هدایت کند که از قبل برای تولد تزئین شده بود. مهرناز یواشکی به مهری گفت: " آبجی! مهمون دعوت کردی، امشب آروم باش. نذار جلوی مهمونات خودت خراب بشی، الانم خودت برو با احترام دعوتشون کن، یه لبخند رو لبات بذار. از قیافت معلومه از این مهمونی راضی نیستی . به ظاهر هم شده اخماتو باز کن."

مهری اما هر چه سعی می کرد باز هم چهره اش جوری بود که مشخص بود اتفاقی افتاده. با این حال از مهمان ها خواست به سالن پذیرایی بروند.

سالن منزل مهری و مازیار یک ال مانندی بود که آشپزخانه به هر دو طرف آن راه داشت، وقتی مهمان ها و مازیار پله های سالن را بالا رفتند و وارد شدند، مازیار از اینکه مهری از صبح به یادش بوده، سالن را تزئین کرده، چند نوع غذا تدارک دیده، مهمان دعوت کرده و... خیلی خوشحال شد.

با خودش گفت: " با اینکه دیشب بحثمان شد اما تولدم را فراموش نکرده و برایم خیلی زحمت کشیده. " مازیار تازه فهمیده بود که مهری عکسش را برای چه می خواهد. چون قبلا بارها مهری به مازیار گفته بود که از کیک هایی که تصویر روی آنها نقش بسته خیلی خوشش می آید. حالا مازیار هم خوشحال بود، هم با دیدن اقوامش احساس آرامش می کرد و هم از اینکه با مهری و مهرناز سر عکس بحث کرده و قضاوت اشتباهی کرده ناراحت بود.

تصمیم گرفت برود آشپزخانه و از مهری عذرخواهی کند. مهری اما بعد از عذرخواهی مازیار به خاطر قضاوت اشتباه امروزش گفت: " من دیگه به این کارات عادت کردم، برام مهم نیست! امروزم معذرت خواهی می کنی، باز فردا همینی. اینم شانس من بود که تو زندگیم اینقدر بسوزم و بسازم."
مازیار هم که تیرش برای آشتی با مهری به سنگ خورده بود برگشت نزد مهمانان.

چند دقیقه بعد مهرناز همراه با گذاشتن موزیکی شاد، کیک تولد مازیار را آورد و جلوی روی او گذاشت. مازیار و مهمان ها همه از عکس "شِرِک" روی کیک متعجب شدند. مازیار سعی کرد به روی خودش نیاورد اما انگار در درونش یک انبار باروت منفجر کرده بودند. توی ذهنش با خودش گفت: " بی شعور! می دونم از این به بعد باهات چه کار کنم!"
مهمان ها هم دو دسته بودند. مادر مازیار که سکوت کرده بود و مادر مهری که سعی می کرد با شوخی و خنده اوضاع را جمع و جور کند. مهرناز هم که از قبل می دانست ممکن است چه اتفاقی بیفتد به بهانه ی فیلم برداری، گوشی موبایلش را برداشت و فیلم گرفت.

مهری اما حسی دوگانه داشت. خوشحال از اینکه حال مازیار را گرفته و نگران از اینکه مازیار و مهمانان چه واکنشی نشان دهند. این حس مهری باعث شده بود با وجود میزبانی واکنش خاصی نداشته باشد و انگار منتظر یک اتفاقی است. اتفاقی که خودش هم نمی داند چیست اما می داند که می افتد!

مادر مهری اما چنان سر و صدا به راه انداخته بود و دست می زد و تولد تولد می خواند که هیچ کس فرصتی برای فکر کردن و پچ پچ پیدا نمی کرد. او می دانست که این تصویر روی کیک می تواند روی زندگی دخترش اثر بگذارد. پس با تمام وجود سعی در انحراف اذهان از کیک تولد به خود تولد می کرد. او مادر مازیار را هم با خودش همراه کرد و در نهایت هم با فوت شدن شمع تولد، بدون مکث کیک را برداشت و دست دخترش مهرناز داد و گفت:" اینجا نمیشه کیک رو برش زد،  برو سریع تو آشپزخونه برش بزن بیار که خیلی گشنمه!"

بالاخره کیک از روی میز جلوی مازیار برداشته شد و رفت و بعد از چند دقیقه هر کدام از مهمانان مشغول خوردن تکه ای از کیک بودند. اما مازیار در حالی که مشغول خوردن کیک بود تصویر کیک توی ذهنش نقش بسته بود. او حالا جز تصویر شِرِک هیچ چیز دیگری در ذهنش نبود. او از کل این مهمانی، بگو و بخندها، شادی ها، حضور اقوام و حتی زحمت هایی که مهری برایش کشده بود،فقط به یک چیز فکر می کرد و آن هم کیک تولد بود. اصلا انگار فکر این کیک درست مثل یک بادکنک داشت لحظه به لحظه بیشتر باد می شد و تمام ذهنش را می گرفت. 

مهری اما در حالی که فکر می کرد اوضاع به خیر گذشته، در آشپزخانه مشغول آشپزی بود. مادرش هم به بهانه ی کمک به او رفت کنارش ایستاد و گفت:" چند سالته؟ بچه ی پنج ساله ای؟ کی می خوای عاقل بشی؟ آبروی منو جلوی خونواده شوهرت بردی. خجالت بکش به خاطر این بچه بازی ها."

آن طرف تر مادر مازیار داشت در گوش بقیه یواشکی حرف می زد. او به دخترش که کنارش نشسته بود گفت: " ببین مازیار دوباره چه گندی زده که مهری این کیک رو براش سفارش داده. حتما دوباره تو حالت عصبانیت کاری کرده."
دخترش هم گفت: " آره، مهری این همه زحمت کشیده، مریض نیست بیاد با این کیک خرابش کنه که. ببین بینشون چی گذشته که این کارو کرده، مطمئنم رفتار عصبی مازیار علت این کار بوده."

مهری که  نمی شنید مادر شوهر و خواهر شوهرش چه می گویند، با خودش فکر کرد حتما دارند پشت سر من حرف می زنند. هر چه می گذشت مهری بدون اینکه حرفی بشنود، احساس می کرد جملات مادر شوهرش را می تواند توی ذهن خودش بشنود. او حدس می زد مادر شوهرش دارد به بقیه می گوید: " دیدید چه عروس بی ملاحظه ای دارم؟ دیدید چه کیک مسخره ای تهیه کرده بود؟ حالا بگید مهری زن خانمی هست و زحمت کشیده و ... اصلا نقشه ی مهری خراب کردن پسر من تو جمع بوده ... ."
 مهری هم توی ذهنش شروع کرده بود به جواب دادن به مادر شوهرش و کلی از جواب های احتمالی اش را با خودش و در ذهنش مرور می کرد. فقط منتظر بود که فرصتی فراهم آید تا جواب حرف هایی را بدهد که اصلا نشنیده ولی حدس زده که چه بوده. با خودش گفت: " عجب آدمیه این زن، اگه جرات داره همین حرفا را بلند بگه تا منم بشنوم و جوابش رو بدم. نه اینکه در گوشی پشت سر من حرف بزنه."

بالاخره غذاها کشیده شد و با کمک مهمانان سفره پهن شد. همه از مهری به خاطر زحمتی که کشیده و شام خوشمزه ای که درست کرده تشکر می کردند. اما مهری با چهره ای در هم نشسته بود سر سفره و هر از گاهی لبخندی مصنوعی نشان مهمانان می داد.

مادر مازیار و دخترش مارال از عصری با هم سر غذاها شرط بسته بودند و حالا مارال برنده شده بود. مارال در گوشی با مادرش درباره ی شرطی که بسته بودند پچ پچی کرد و خندیدند. مهری که از خیلی وقت قبل مادر و خواهر شوهرش را زیر نظر داشت باز هم فکر کرد دارند به او می خندند. دیگه طاقتش را از دست داد و گفت: " مارال جون! چیزی شده؟ تو غذا چیزی پیدا کردی؟ اگه چیزی شده بهم بگو."

مارال: وا، نه چه چیزی عزیزم؟ همه چی خوبه، دست گلت درد نکنه.

مهری: آخه دیدم هی پچ پچ می کنی، می خندی گفتم شاید چیزی شده روت نمیشه به خودم بگی.

مازیار نگاه اخم آلودی به مهری کرد که یعنی این چه سوالی هست و بحث را تمام کن.

مارال اما گفت: " نه مهری جون. من از خونه با مامان شرط بستم، مهری هر غذایی درست کنه حتما پیتزا هم کنارش درست می کنه چون می دونه من دوست دارم، الانم برنده شدم، مامان داره جر زنی می کنه می زنه زیرش که باهام شرط بسته."  

مهری که حدسش غلط از آب در آمده بود گفت: " نوش جونت عزیزم"؛ این را گفت اما توی ذهنش چیز دیگری بود. مهری با خودش فکر می کرد که حتما موضوع چیز دیگری بوده ولی مارال با زرنگ بازی توانسته یک حرف دیگری را مطرح کند. با خودش گفت: " از صبح این همه برای پسر و برادرشون زحمت کشیدم، اما چشم و رو ندارن، دائم دارن پشت سرم حرف می زنن، لااقل جرات هم ندارند که تو روی خودم بگن جوابشون رو بدم."

حالا دیگه ساعت از دوازده شب گذشته بود و مهمانان ضمن تشکر از میزبان در حال خداحافظی بودند که بروند. مادر مازیار موقع خداحافظی گفت: " دستت درد نکنه دخترم، خیلی زحمت کشیده بودی، الهی خدا بهت سلامتی بده."
مهری هم خیلی خشک و رسمی جوابش را داد و خداحافظی کرد، در حالی که با خودش فکر می کرد:" این همه پشت سرم حرف زده حالا تو روم داره نقش بازی می کنه و تشکر می کنه."

بعد از رفتن مهمانان، مازیار منتظر فرصتی بود تا بحث کیک را وسط بکشد. اما مهری مشغول جمع و جور کردن خانه بود و سرش را به کار گرم کرده بود. مازیار اما طاقت نیاورد و گفت:" بالاخره زهرت رو ریختی؟" مهری که از صبح کلی کار کرده بود و توقع تشکر و دستت درد نکنه داشت، از این جمله ی زهرآگین و صریح مازیار جا خورد و گفت: " خجالت نمی کشی این حرفو به من می زنی؟ از صبح این همه زحمت کشیدم برای این مهمونی. نای ایستادن دیگه ندارم. الان به جای خسته نباشی این حرفه که به من می زنی؟"

مازیار: خسته شدی برای نقشه ی خودت، مگه برای من بوده؟ برای اینکه منو خراب کنی یک نقشه ای کشیدی و برای نقشه ات هم زحمت کشیدی.

مهری: تو رو خراب کنم؟ تو مگه کی هستی بخوام برات نقشه بکشم خرابت کنم. تو خراب خدایی هستی. من تو و خونوادت رو آدم حساب کردم برات تولد گرفتم.

مازیار: تو کی هستی بخوای من و خونوادمو آدم حساب کنی؟ همه ی هدفت این بود آبروی منو جلوی خونوادم ببری.

مهری: اگه منظورت کیکه، خودتم می دونی خودت مقصری. چند بار بهت گفتم عکستو بفرست. خودت وقتی شعور نداری، میگی کنار پرنسس نشستم، منم اینو زدم.

دعوای مهری و مازیار بالا گرفت. مهری حق را به خودش می داد که مازیار نه تنها عکسش را نفرستاده بلکه گفته کنار یک پرنسس نشستم و مازیار هم حق را به خودش می داد که مهری اگر واقعا دنبال یک عکس مناسب بود می توانست کاری کند یا حتی یک کیک دیگر سفارش دهد، لزومی نداشته عکس شِرِک را روی کیک بزند. اما مساله این بود که مازیار روز خیلی سختی را گذرانده بود و کلی فکر و خیال درباره ی مشکلات محیط کارش داشت و حالا این کیک و اخم های مهری تو مهمانی و سر سفره، بیشتر و بیشتر او را خسته و کلافه کرده بود. او دیگر هیچ چیزی جز بدی ها نمی دید.

مهری هم اینقدر حرف های ناشنیده ی مادر و خواهر شوهرش را در ذهنش خوانده و مرور کرده بود که فکر می کرد این همه زحمت کشیده اما هیچ کس قدر زحمات او رو نمی داندو مانند یک کلفت با او رفتار شده است. مهری پس از چند لحظه سکوت گفت" می دونی چیه؟ شماها خونوادگی نمک نشناسید. این از تو، اونم از مادر و خواهر نمک نشناست."

همین حرف مهری کافی بود تا عصبانیت مازیار مضاعف بشه ... .

ادامه دارد...
 

قسمت های قبل:

مهری و مازیار/1 : محاکمه ذهنی
مهری و مازیار/2 : چت شبانه
مهری و مازیار/3 : خاطرات خانم خلیلی
مهری و مازیار/4 : داماد معتاد بود...!
مهری و مازیار/5 : پایان زندگی مشترک نازنین و امیرعلی
مهری و مازیار/6 : نیت خوانی های آقای مدیر!
مهری و مازیار/7 : کیک تولد با تصویر شرک و فیونا!


موضوعات مرتبط: داستان سریالی

تاريخ : چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 19:4 | نویسنده : |

در مسیر زندگی روایتی است واقعی از عباس پازوکی نویسنده و روانشناس که تلاش کرده با تغییر نام مراجعین اش، داستان های واقعی زندگی مردان و زنان این سرزمین را از بیرون زندگی آنان و بدون قضاوت برای"عصرایران" بنویسد. روایتی که شاید بتواند به اصلاح اشتباهات و بهبود زندگی خیلی ها کمک کند. روایت واقعی در مسیر زندگی روزهای شنبه، دوشنبه و چهارشنبه ی هر هفته منتشر می شود.

کیک تولد،شرک،فیونا

مازیار حالا پس از رفتن منشی اش احساس می کرد مشکل جدیدی به مشکلاتش اضافه شده، کسی که از همه چیز شرکتش اطلاع داشت و می توانست کمک خوبی برایش باشد حالا دیگر نیست و باید یک جایگزین تازه کار پیدا کند و کلی زحمت بکشد تا کار را به او یاد بدهد. حسابی از این موضوع ناراحت بود و احساس می کرد دیگر امکان بلند شدن از زیر خروار مشکلات را ندارد.

در منزل اما مهری که از جر و بحث دیشب ناراحت بود، تصمیم گرفت به دعواهای شب قبل فکر نکند، چون امروز تولد مازیار است و باید اوضاع را سرو سامان دهد. بلند شد گوشی را برداشت و کلی مهمان دعوت کرد برای شام.

خودش هم ماشین رو سوار شد و راه افتاد برای خریدهای تولد. به شیرینی فروشی معروف محله رفت و خواست از بین کیک های مختلف یکی را انتخاب کند، او از مدت ها پیش تصمیم داشت که برای تولد مازیار یک کیک تصویری خوب با عکس مازیار سفارش دهد. اما چون گوشی اش را تازه خریده بود عکس مناسب و با کیفیتی از مازیار نداشت. با خودش کلی فکر کرد که چه کار کند. بالاخره با اینکه تصمیم نداشت با مازیار صحبت کند، به او پیام داد که: " سلام، خوبی ؟ کجایی؟ می تونی چند تا عکس با کیفیت از خودت برام بفرستی؟"

مازیار که از هیچی خبر نداشت با خواندن پیام مهری با خودش گفت: " دوباره دعوایمان شد، فکر کرد دارم به او خیانت می کنم، دوباره عکس بازی و ارسال عکس و فیلم. خسته شدم از دست این زن بی ملاحظه که اصلا نمی فهمد من تو چه شرایطی هستم. هر بار که با من دعوایش می شود باید برایش عکس بفرستم که ببیند کجا هستم و ..." بنابراین با حالتی عصبانی برای مهری نوشت :" کنار یه پرنسس زیبا نشستم و داریم گپ می زنیم اما عکس مناسبی ندارم برات ارسال کنم."

مهری: پرنسس زیبا با تو؟ انگار کارتون شِرِک زیاد دیدی. یک پرنسس احمق بود که گولتو خورد و دیگه هیچ زن معمولی هم نمی تونه تو رو تحمل کنه. چه برسه پرنسس.

مازیار: تو اینجوری فکر کن. عکسم ندارم برات بفرستم. فقط وضعیت الانمو تصور کنی کافیه برات.

مهری: من اگر تو رو کنار پرنسس فیونا تصور کنم خیلی برات بد میشه ها. مطمئنی اینجوری بهتره؟

مازیار: هیچ وقت اینقدر مطمئن نبودم.

مهری هم که از پیام مازیار ناراحت شده بود تصمیم گرفت به جای عکس مازیار عکسی از کارتون شِرِک برای روی کیک انتخاب کند. تصویری که شِرِک را در کنار پرنسس فیونا نشان می دهد. زیر کیک هم سفارش داد بنویسند: " مازیار جان! تولدت مبارک."

مهری تو اون لحظات و پس از خواندن جواب مازیار و فکر کردن به دعوای شب قبل فکر می کرد درست ترین کار ممکن را می کند. از یک طرف مهمان دعوت کرده بود برای تولد مازیار و به همه گفته بود به مازیار چیزی نگویند تا سورپرایزش کند و از طرف دیگر از مازیار به شدت عصبانی بود.  برای مهری برگزاری این تولد چیزی شبیه انجام دادن یک تکلیف اجباری  بود. با این حال چون فامیل های دو طرف دعوت بودند، باید سعی می کرد برای مهمانی اش سنگ تمام بگذارد و به بهترین شکل ممکن تکلیفش را انجام دهد.

بالاخره مهری وسایل لازم را خرید و به خانه آورد. همراه با خواهر کوچک ترش مهرناز که برای کمک به او آمده بود، خانه را تزئین کردند و شروع به پخت و پز غذاها کرد. در همین حین مهرناز وقتی در یخچال را باز کرد با دیدن کیک متعجب شد، با صدای بلند خواهش را صدا کرد و گفت:" مهری! این چه کیکی هست؟ مگه برای بچه ی پنج ساله کیک گرفتی؟"

مهری: از سرش هم زیاده، به خدا همینم پشیمون شدم که اصلا براش تولد بگیرم.

مهرناز: خوب نمی گرفتی، بهتر بود که بخوای اینجوری خودت و اونو ضایع کنی. مگر مجبوری هم تولد بگیری هم زندگی خودتو مضحکه ی خاص و عام کنی.

مهری: زندگی من به اندازه ی کافی مضحکه هست. کسی هست که دعوای ما رو ندیده باشه؟ دلت خوشه ها مهرناز. کدوم زندگی؟

مهرناز: عزیزم! تو داری تولد می گیری. فامیل ها رو دعوت کردی. یک شب هم شده بذارید دلتون خوش باشه. دعوا و لج بازی رو بذارید برای بعد.

مهری: من اون کاری که بهم مربوط بود رو درست انجام دادم. می بینی که چقدر تدارک دیدم. برای کیک هم بهش گفتم یک عکس بفرست که بتونم یه کیک با تصویر خودش بزنم، اون بهم جواب عوضی داد. منم میخوام بهش درس بدم وقتی بهش یه چیزی می گم جوابمو درست بده.

هر چه مهرناز سعی کرد مهری را راضی کند که کیک را تغییر دهد مهری قانع نشد و اصرار کرد که بهترین کیک همین است. بالاخره بعد از چند ساعت زحمت مهری و مهرناز همه چیز آماده شد.

مهرناز یواشکی رفت از داخل اتاق و به مازیار زنگ زد که مازیار جوابش را نداد. برایش پیام فرستاد که: " مازیار سلام، خوبی؟ کجایی؟"

مازیار: " سلام، مهری گفته آمار منو در بیاری ببینی کجام؟ لطفا خودتو وارد این بازیا نکن.

مهرناز: نه به خدا. کارت داشتم. اصلا مهری نمی دونه.

مازیار: چیه؟ تصمیم گرفتی یهویی و بدون اطلاع مهری ازم بخوای برات عکس بفرستم؟

مهرناز: مازیار من از دعوای تو و مهری خبر ندارم. کاری هم به این کارا ندارم. فقط خواستم یه عکس خوب از خودت برام بفرستی.

مازیار: مگه من باید به تو هم جواب بدم که کجام؟ پاتو از دعوای ما بکش کنار.

مهرناز: به خدا نمی دونم از چی می گی، فقط عکستو خواستم. باشه ببخشید.

مهرناز هم که تازه متوجه دعوای جدی مهری و مازیار شده بود دست از پا درازتر از اتاق آمد بیرون و سعی کرد دیگه به روی خودش هم نیاورد. اما دل تو دلش نبود و با توجه به شنیدن حرف های مهری و خواندن پیام های عصبی مازیار نگران بود که امشب جلوی مهمان ها اتفاقی بیفتد. یک بار دیگر سعی کرد مهری را راضی کند که کیک را تغییر دهند. هر چه سعی کرد مهری راضی نشد و گفت همین کیک بهترین کیکی هست که مازیار لیاقتش را دارد.

بالاخره از ساعت هشت و نیم شب مهمان ها یکی یکی رسیدند. هر کس گوشه ای نشسته بود و با دیگری مشغول گپ بود. پدر و مادر مهری و مازیار همیشه به هم احترام می گذاشتند و امشب هم با نهایت احترام و دوستی مشغول گپ و گفت بودند . مادر مهری همیشه زنی خونگرم و با گذشت بود که سعی می کرد با خوش رویی با اقوام دامادش برخورد کند.

مازیار که روز سختی را گذرانده بود با ناراحتی پشت فرمان نشسته و مشغول رانندگی در ترافیک اتوبان همت بود. بین راه تلفنش به صدا در آمد و یکی از کارگران سابقش به او زنگ زد. او حقوق عقب افتاده اش را می خواست و مازیار هم سعی می کرد قانعش کند کمی بیشتر صبر کند و شرایط اقتصادی کشور و شرکت را درک کند. به او گفت: " سه سال پیش من کار کردی، همیشه بهترین حقوق و مزایا را بهت دادم، الآنم دست من نیست، همه جا وضع کارو کاسبی خراب شده. صبر کن دارم درستش می کنم. "

کارگر اما با عصبانیت گفت : " من کاری به این حرفا ندارم، نون ندارم سر سفره ی زن و بچم ببرم. دیگه صبرم تمام شده " در نهایت هم تهدید کرد در صورتی که حقوق عقب مانده اش را سریع تر ندهد فردا به دفتر شرکت می آید و شرکت را روی سرش خراب می کند.

مازیار که ابتدا سعی کرده بود احترام او را نگهدارد و او را قانع کند تا مهلت بدهد، از کوره در رفت و کار به جر و بحثی جدی کشیده شد.  مازیار با عصبانیت تماس را قطع کرد و گوشی را پرت کرد روی صندلی کناری. برای اینکه حال و هوایش عوض شود و هوا به سرش بخورد، کمی شیشه های ماشین را پایین داد.

سر پل مدرس، ترافیک سنگین بود و ماشین به کندی حرکت می کرد. پسر بچه ای سرش را تو ماشین کرد و با اصرار از مازیار خواست یک سی دی شاد جدید از او بخرد. مازیار سعی کرد ناراحتی خودش را کنترل کند و چند باری از او خواست که کنار برود و تاکید کرد سی دی نمی خواهد. اما با اصرار پسر بچه برای اینکه دلش را نشکند، یک سی دی از او گرفت و پولش را داد. انگشتان دستش را لای موهایش برد و گفت: " خدایا ببین به چه روزی افتادم، برای خودم برو و بیایی داشتم، حالا یک کارگر اینجوری تهدیدم می کنه و با آبروم بازی می کنه!"

شب از ساعت نه گذشته بود که مهرناز به مهمان ها خبر داد که ماشین مازیار وارد پارکینگ شده و خواست برق را خاموش کنند تا مازیار سورپرایز شود. اما مهری مخالفت کرد و گفت: " نه این کارها لازم نیست، از این کارها خوشش نمیاد."

پس از چند دقیقه مازیار زنگ آپارتمان را زد و مهرناز در را باز کرد، مازیار با دیدن مهرناز و مهمان ها تعجب کرد. اما سعی کرد چهره ی خودش را شاد نشان دهد و این طور وانمود کند که از دیدن اقوامش در منزل، خوشحال شده است.

مازیار یکی یکی به همه دست داد و خوش آمد گفت. او هنوز متوجه نشده بود که امروز روز تولدش بوده.

ادامه دارد...

قسمت های قبل:

مهری و مازیار؛ محاکمه ذهنی
مهری و مازیار: چت شبانه
مهری و مازیار: خاطرات خانم خلیلی

مهری و مازیار: داماد معتاد بود...!
مهری و مازیار: پایان زندگی مشترک نازنین و امیرعلی
مهری و مازیار: نیت خوانی های آقای مدیر!

***


موضوعات مرتبط: داستان سریالی

تاريخ : شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 10:48 | نویسنده : |

در مسیر زندگی روایتی است واقعی از عباس پازوکی نویسنده و روانشناس که تلاش کرده با تغییر نام مراجعین اش، داستان های واقعی زندگی مردان و زنان این سرزمین را از بیرون زندگی آنان و بدون قضاوت برای"عصرایران" بنویسد. روایتی که شاید بتواند به اصلاح اشتباهات و بهبود زندگی خیلی ها کمک کند. روایت واقعی در مسیر زندگی روزهای شنبه، دوشنبه و چهارشنبه ی هر هفته منتشر می شود.

مهری و مازیار: نیت خوانی های آقای مدیر!

ساعت از 5 صبح گذشته بود که نازنین پس از مرور خاطرات زندگی اش، خوابش برد و پس از چند ساعت از خواب بیدار شد. در حالی که متوجه شد ساعت از ده گذشته و دیرش شده. او امروز جلسه ی مهمی در دفتر شرکتش داشت. با عجله حاضر شد و پس از سفارش های لازم به خانم مهاجری که در منزلش کار می کند، از خانه زد بیرون.

جلوی آسانسور ایستاد و منتظر ماند ، آسانسور که از بالا آمد ناگهان مازیار را داخل آسانسور دید . با هم احوال پرسی کردند و هر دو با سکوت منتظر ماندند تا به پارکنیگ برسند. نازنین که ماشینش در پارکینگ همکف پارک بود خداحافظی کرد و گفت: سلام به مهری خانم برسونید!

بعد از پیاده شدن نازنین، مازیار با خودش گفت: " سلام به مهری برسونم؟ این یعنی چی ؟ یعنی چی می خواست بهم بگه؟"

مازیار در حالی که هنوز توی فکر نازنین بود، سوار ماشین شد و راه افتاد به سمت محل کارش، درست سر کوچه، علی آقا همسایه ی طبقه دوم را دید. با خودش گفت: " با حرفی که من دیشب توی گروه زدم حتما الآن علی آقا از من شاکی است و بهتر است روی خودم را آن طرف کنم و رد شوم". مازیار از شب قبل تو ذهن خودش کلی با علی آقا کلنجار رفته بود و پاسخ های احتمالی او را با خودش مرور کرده بود و به آن ها پاسخ داده بود!

اما علی آقا که با در دست داشتن یک نون سنگک به سمت خانه می آمد وقتی ماشین مازیار را دید، به سمتش رفت و با اشاره سعی در توقف ماشین کرد. مازیار خودش را آماده ی بحث کرد، ایستاد و شیشه ی ماشین را داد پایین.

علی آقا: " سلام آقا مازیار، صبح شما به خیر، خوبی شما؟"

مازیار: "سلام ، صبح شمام به خیر، ممنون، در خدمتم"

علی آقا: "یه عرضی داشتم بابت بحث دیشب تو تلگرام. من به حرفای شما و خانم خلیلی فکر کردم. فهمیدم حق با شماست. گفتم از همسایه ها عذرخواهی کنم. حالا امشب با خانمم میریم خانه ی خانم خلیلی هم از دلش در بیاریم. ممنون که دیشب راهنماییم کردی."

مازیار که با تصور دیگری ایستاده بود و توقع یک جر و بحث جدی داشت با شرمندگی گفت: " خواهش می کنم، شما ببخشید اگر بد حرف زدم " بعد هم خداحافظی کرد و راه افتاد. حالا در طول مسیر کلی موضوع برای فکر کردن داشت و حسابی ذهنش مشغول بود. مهری که دیشب بحثشان شده بود، نازنین که از دیشب فکر مازیار را مشغول کرده و حالا هم علی آقا که پیش خودش چقدر فکر بد کرده بود دربارش و الان حداقل تو ذهنش شرمنده بود.

با همین افکار رسید به محل کارش و پس از احوال پرسی با خانم رحیمی که یک سال است منشی اش شده، رفت پشت میزش نشست. انگار هیچ چیز بر وفق مرادش نبود. دیشب حداقل یکی دو ساعت دعوای ذهنی با مهری داشته، بعد هم روابط ذهنی با نازنین داشته، بعد هم ذهنش مشغول این بوده که منظور نازنین از اینکه گفته سلام به مهری برسون چیه؟ بعدم علی آقا ... تو همین حال و احوال ذهنی بود و ذهنش پر از دعوا و سوالات مختلف بود که منشی تلفن داخلی مازیار را گرفت و گفت: "ببخشید آقای مهندس، وقت دارید بیام یه چیزی بگم؟"

مازیار هم گفت "باشه بیا" اما پیش خودش فکر کرد: " حوصله ی این یکی رو دیگه ندارم. الان می خواد بیاد بگه اضافه کار من چی شد و بیمه ی ماه قبلم فلان، اگر اینا رو بخواد بگه حالشو می گیرم" تو همین بین، خانم رحیمی در اتاق مازیار را زد و وارد شد. مازیار بدون اینکه تعارف کند منشی اش بنشیند گفت: " بگو زود، خیلی کار دارم امروز!"

خانم رحیمی هم ایستاده گفت: "درباره ی پروژه ی شهر ری که خوابیده یه پیشنهادی داشتم."

مازیار که دوباره درباره ی حرف های احتمالی خانمی رحیمی پیشداوری کرده بود، برای اینکه به خودش ثابت کند که به هر حال این منشی به درد نخور است با طرز مسخره ای گفت: " هه، پیشنهاد؟ تو هم مگه بلدی پیشنهاد بدی؟"

خانم رحیمی با شنیدن حرف های مازیار مردد شد حرفش را بزند یا نزند اما بر خودش مسلط شد و گفت: " آقای مهندس! من دارم اینجا کار می کنم و در جریان مشکلات مالی پروژه هستم. خواستم کمکی کرده باشم. به نظرم بهتره که سرمایه گذار پیدا کنیم... "
مازیار حرف های خانم رحیمی را قطع کرد و گفت: " داری غیب می گی؟ من خودم شعورم نمی رسه که پروژه سرمایه گذار جدید می خواد؟ فقط به عقل شما رسیده و آمدی به من یاد بدی؟"

خانم رحیمی که برخورد تند و تمسخر آمیز مازیار را دید، برگشت طرف در و در حالی که به مازیار نگاه هم نمی کرد گفت: "ببخشید مهندس، وقتتون رو گرفتم" . وقتی منشی رفت بیرون، مازیار با خودش گفت: " تازه از راه رسیده می خواد به من پیشنهاد بده که من چه کار کنم. حقش بود. باید ضایعش می کردم تا بفهمه در حد خودش حرف بزنه. " هنوز این بخش از حرف های مازیار با خودش تمام نشده بود که این بار به خودش گفت: " نکنه واقعا پیشنهادی داشت؟ اگر تو این اوضاع بد پیشنهاد خوبی داشت چی؟ مازیار داری چه کار می کنی؟ چرا اینقدر با همه بد رفتار می کنی؟" 

آن طرف تر و بیرون اتاق مازیار، خانم رحیمی با موبایل خودش شماره ی خواهرش را که تازه از خارج کشور به ایران برگشته گرفت و بعد از احوال پرسی گفت: " سلام آبجی. من با این صحبت کردم، ولش کن، این آدم نیست. اخلاق درست و حسابی نداره که بتونید باهاش کار کنید. بازم خودم می گردم پروژه های بهتر و آدم های بهتر براتون پیدا می کنم که از بابت پولی که میارید وسط خیالتون راحت باشه."

مازیار هم که از تند رفتن پیشمان شده بود، از سر جاش بلند شد و به بهانه ی اینکه پرونده ای را می خواهد از روی میز منشی بردارد، رفت بیرون تا دوباره سر حرف را با خانم رحیمی باز کند و ببینید چه می گوید.

مازیار گفت: " خانم رحیمی! این پرونده ی شهر ری رو بده به من، این هفته چند تا جلسه ی مهم درباره ی پروژه دارم " خانم رحیمی که هنوز از رفتار مازیار ناراحت بود هم زونکن را از کمدش خارج کرد و داد دست مازیار و گفت:" بفرمایید."

مازیار که متوجه شد خانم رحیمی هیچ حرفی نمی زند و سر حرف باز نمی شود دوباره گفت: " زنگ بزن مهندس آزاد و مهندس بهمنی هم امروز بیان شرکت، بهشون بگو موضوع جلسه اینه که چند تا سرمایه گذار پیدا شده و باید تصمیم گیری کنیم"  خانم رحیمی باز هم بدون هیچ واکنشی گفت: "چشم".

مازیار که خودش می دانست سرمایه گذاری وجود ندارد و راهی هم به ذهنش نمی رسد، با شوخی و لبخند گفت: " ناراحت شدی ؟ راستش من این روزا خیلی اعصابم به هم ریخته، شما به دل نگیر" خانم رحیمی هم گفت: " نه مهندس، مساله ای نیست، نباید دخالت می کردم. حق با شماست".

مازیار:" آخه همچین گفتی باید سرمایه گذار جلب کنیم، انگار من خودم عقلم نمی رسه. منم می دونم اما سرمایه گذار از کجا پیدا کنم؟ به این راحتی نیست واقعا."

خانم رحیمی: " بله می دونم، منم می خواستم سرمایه گذار پیشنهاد بدم. خواهرم که تازه از خارج کشور برگشته، دنبال اینه که روی چند تا پروژه سرمایه گذاری کنه و مشغول تحقیقه."

مازیار که تازه فهمیده بود چه گافی داده گفت: " چقدر خوب، زنگ بزن باهاش قرار بذار بشینیم حضوری درباره ی پروژه صحبت کنیم" اما خانم رحیمی هم که زنگ زده بود به خواهرش و پیشنهادش را کنسل کرده بود، گفت: " شما که صبح جواب اون طوری دادید، فکر کردم بحث سرمایه گذاری منتفیه، منم به خواهرم گفتم منتفیه، الآن دیگه نمیشه دوباره زنگ بزنم، حالا شب منزل مادرم دیدمش باهاش صحبت می کنم."

مازیار دوباره گفت و گوی ذهنی اش شروع شد و با خودش فکر کرد که منشی می خواهد تحقیرش کند و به خاطر رفتار عصبی اش مشغول انتقام گرفتن از او و اذیت کردنش هست. ناگهان دوباره عصبی شد و گفت: " نیازی نیست بعدا باهاش صحبت کنی. تو یک الف بچه می خوای برای من کلاس بگذاری؟ فکر می کنی می تونی از فرصت استفاده کنی منو تحقیر کنی؟ من اراده کنم صد تا سرمایه گذار مثل خواهرت اینجا صف می ایستند! "

خانم رحیمی که برای بار دوم از رفتار امروز مازیار شوکه شده بود گفت: " به خدا آقای مهندس منظوری نداشتم. گفتم الان زنگ زدم بهش گفتم نه ، دوباره زنگ نزنم، شب باهاش صحبت کنم. وگرنه اینجا رونق بگیره به نفع منه، هم حقوقم سر موقع میشه هم ..." حرفای خانم رحیمی تمام نشده بود که مازیار عصبی تر گفت: " تو الان دنبال سرمایه گذاری که حقوق خودتو ردیف کنی؟ مگه داری چه کار می کنی که حقوقم میخوای؟ اگه ناراحتی به سلامت، یه آگهی می زنم تو دیوار صد تا منشی می ریزن اینجا خیلی بهتر از تو."

این حرف ها را زد و رفت اتاق خودش و محکم در اتاق را بست. رفت پشت میزش نشست و دوباره شروع کرد به گفت و گوی درون ذهنی و قضاوت از بیرون درباره ی اهداف و نیات دیگران . امروز سوژه ی نیت خوانی هاش خانم رحیمی بود. با خودش گفت: " چیزی که زیاده منشی هست، منتها نکنه الان تو این وضعیت این بذاره بره؟ اگر بره چی؟ نکنه با خودش لپ تاب رو برداره ببره؟ آره ممکنه الان لپ تاب شرکت رو بزنه زیر بغلش و بره." فوری از اتاقش آمد بیرون . دید خانم رحیمی نیست و لپ تاب هم روی میزش نیست. با خودش گفت حتما رفته و لپ تابم برده اما هنوز دور نشده، فورا زنگ زد نگهبانی ساختمان و گفت: " خانم خلیلی رو اگه دیدی جلوش رو بگیر نذار بره بیرون. نگهش دار، زنگ بزن به من تا بیام."

هنوز چند لحظه نگذشته بود که نگهبان زنگ زد و گفت خانم رحیمی اینجاست و من جلوش رو گرفتم. مازیار با سرعت از آسانسور رفت پایین نگهبانی و خانم رحیمی را دید. گفت: " کیفت کو؟ لپ تاب رو کجا بردی؟ اول لپ تاب رو بده بعد به سلامت برو" رحیمی که برای بار چندم از رفتارهای عجیب مازیار شوکه شده بود زد زیر گریه و گفت: " آقای مهندس! لپ تاب چیه؟ من آمدم پایین یه چیزی از تو ماشین بردارم بیام بالا."

مازیار که خودش هم متوجه شد کیفی دست خانم خلیلی نیست،برای اینکه کم نیارد و پیش نگهبان هم خراب نشود گفت: " پس تو اون جعبه کادو که دستت هست چیه؟ "

خانم خلیلی هم با گریه گفت: " آقای مهندس! امروز تولدتون هست. براتون کادو گرفته بودم، تو ماشین جا مونده بود، آمدم بیارمش."

مازیار که حسابی  احساس می کرد که پیش بقیه ضایع شده است گفت : پس لپ تاب کجاست؟

خانم رحیمی: تو کشوی میزم هست!

چند دقیقه بعد خانم رحیمی در حالی که اشک می ریخت، کیف وسایلش را جمع کرد و برای همیشه از شرکت مازیار خارج شد.

ادامه دارد...

قسمت های قبل:

مهری و مازیار؛ محاکمه ذهنی
مهری و مازیار: چت شبانه
مهری و مازیار: خاطرات خانم خلیلی

مهری و مازیار: داماد معتاد بود...!
مهری و مازیار: پایان زندگی مشترک نازنین و امیرعلی


موضوعات مرتبط: داستان سریالی

تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 11:40 | نویسنده : |

در مسیر زندگی روایتی است واقعی از عباس پازوکی نویسنده و روانشناس که تلاش کرده با تغییر نام مراجعین اش، داستان های واقعی زندگی مردان و زنان این سرزمین را از بیرون زندگی آنان و بدون قضاوت برای"عصرایران" بنویسد. روایتی که شاید بتواند به اصلاح اشتباهات و بهبود زندگی خیلی ها کمک کند. روایت واقعی در مسیر زندگی روزهای شنبه، دوشنبه و چهارشنبه ی هر هفته منتشر می شود.

مهری و مازیار: پایان زندگی مشترک نازنین و امیرعلی

ساعت از ده شب گذشته بود و همه ی مهمان ها در منزل بودند . هر کس مشغول کاری و گپ و گفتی بود و مادر هم سرگرم  بازی و رسیدگی به بنیامین . نازنین گوشی را برداشت و زنگ زد به امیر علی.

نازنین: سلام، کجایی ؟ مگه نمی دونی مهمان داریم؟

امیرعلی: داریم که داریم . چی شده مگه ؟ ناراحتن بلند شن برن . سرخود مهمون دعوت می کنی سر من غر میزنی ؟ مگه من گفتم دعوتشون کنی؟

نازنین که داشت خودش را به زور کنترل می کرد گفت : باشه امیرعلی ! لطفا زودتر بیا ، همه منتظرن . مامانت هم هست ، ناراحت میشه.

امیرعلی: باشه میام.

ساعت یازده امیرعلی رسید و نازنین به کمک مادرش سریع بساط شام را پهن کرد . موقع شام هم تلاش کرد نهایت احترام را به عمو و زن عمو بگذارد. عمو اما دل تو دلش نبود . نمی دانست این مهمانی به چه مناسبتی برگزار شده. آن هم پس از آن همه دلخوری های مداوم بین نازنین و امیر علی و دعواهایی که منجر به سکته ی برادرش شده بود. اما سعی می کرد به روی خودش نیاورد . بالاخره شام خوردن تمام شد و بنیامین هم خوابش برد.

نازنین وقتی دید همه دور هم جمع هستند و دارند با هم گپ می زنند گفت : ببخشید عموجان ، اگر اجاره بدید من چند کلمه ای یه صحبتی داشتم که بگم.

عمو: خواهش می کنم دخترم؛ بگو عموجان .

نازنین: دو ساله که شما همگی در جریان ماجراهای من و امیرعلی هستید. همتون می دونید که من روز اول عروسی رفتم منزل پدر و مادرم و مادرم از من خواست برگردم .

امیرعلی ناگهان پرید وسط حرف نازنین و گفت: آهان ، بگو! همه رو جمع کردی منو خراب کنی ؟

عمو : امیرعلی جان!ساکت باش بابا؛ بذار نازنین حرفش تمام بشه .

نازنین: ممنون عمو . ما دو ساله از اون ماجرا صد بار با هم قول و قرار گذاشتیم و همتونم نتیجش رو می دونید . هیچ خبری از ترک اعتیاد نیست . من دو ساله که شب و روز ندارم . تا حالا به خاطر شما چند نفری که اینجا دور هم جمع شدید تو این زندگی موندم .

امیرعلی: یعنی من اینجا بوقم دیگه ؟ تو خونه ی من بودی به خاطر بقیه؟

نازنین: تو اگر مرد بودی روی قولت می موندی و ترک می کردی .

امیرعلی: مگه من روز اول بهت گفتم برگرد یا بمون ؟ اگه مادرت رات نداده خونش به من چه ؟ خوب می رفتی . به سلامت !

زن عمو : امیرعلی ! خجالت بکش!

امیر علی هم که دید انگار قراره امشب محاکمه بشه از خانه زد بیرون و رفت.

مادر نازنین با شنیدن این حرف و رفتار امیر علی تازه فهمید بچه اش را با حرف خودش وارد چه جهنمی کرده در این دو سال. در حالی که اشک می ریخت یه نگاهی به محمد کرد و گفت : بریم پسرم . اینجا دیگه جای ما نیست.

نازنین: اتفاقا بشین مامان . این یه قلم رو امیرعلی درست می گه؛ تو به خاطر حرف مردم منو مجبور کردی برگردم این جهنم.

مادر نازنین : مامان جان ! دیدم روز اول عروسی آمدی . خوب به مردم چی می گفتیم ؟ روز اول عروسی؟ مردم نمی گفتن عروس عیب داره؟  چی می گفتیم به مردم ؟ فکر آبرومون رو کردم .

نازنین: مامان جان ! ممنون که فکر آبرومون رو کردید . من دو ساله بابت آبروی شما تو این جهنم دارم زندگی می کنم . بابام الان زیر یه خروار خاک خوابیده به خاطر همین آبرو. به خاطر اینکه خودش عذاب وجدان گرفت چرا تحقیق نکرده گفت برادرزادمه ، از خودمه . نیاز به تحقیق نداره.

عمو: خدا رحمت کنه داداشو . تنشو تو گور نلرزونید . اون که نیتش خوب بود.

نازنین: منم نمی گم نیتش بد بود. اما نیت خوب بابام و آبروداری مامانم این بلا رو سر من آورد . نیت خوب بابام این دو سال به داد من نرسید . مادرم کجا بود وقتی شب تا صبح گریه می کردم و عذاب می کشیدم؟

زن عمو : نازنین جان! به خدا اگر قرار باشه یکی امیر علی رو ترک بده تویی . کمکش کن ترک کنه .

نازنین:  زن عمو ! تو این دو سال که من بعضی شب ها از ترس تا صبح در اتاقمو قفل کردم خوابیدم شما کجا بودی ؟ اگر دوست داشتی ترکش کنه ، ترکش می دادی بعد زنش می دادی. شما و عمو با این همه تجربه نتونستید کاری کنید . یه دختر بیست ساله رو وارد این جهنم کردید که ترک بده پسرتون رو ؟

زن عمو : از ترس در اتاقو قفل کردی؟ برای چی؟

نازنین : وقتی توهم می زنه چه تضمینی هست که من و بچم رو از بین نبره ؟ چه تضمینی هست فکر نکنه من گوسفندم باید قربانی کنه منو ؟ دو ساله دارم می گم من تو جهنم هستم . هیچ کدوم به منم فکر کردید؟

همه تون به فکر خودتون بودید . حالا فهمیدم پدر و مادر که این همه عزیز و مهربان هستند هم یه وقتایی نمی تونن جای بچشون باشن و بفهمن . تنها کسی که می تونه بفهمه من چی کشیدم فقط و فقط من هستم .

محمد که تا حالا سکوت کرده بود آمد وسط و گفت : می فهمم آبجی خوشگلم . اوکی تو خیلی رنج کشیدی . خیلی سختی کشیدی . ماها هم در حد توان سعی کردیم کمک کنیم که حالا تو میگی بی فایده بوده . الان چه کاری از دست ما بر میاد ؟ چه کار کنیم؟

نازنین : یه خواهش دارم  از همتون . یه خواهش ساده . از این به بعد منم به شکل یه آدم ببینید . منم آدمم و حق دارم برای زندگیم تصمیم بگیرم . حق دارم زندگی کنم.

مادر : می خوای چه کار کنی ؟ الان میخوای ما رضایت بدیم که طلاق بگیری؟

نازنین: نه اصلا . اصلا نمیخوام شماها رضایت بدید . دیگه به این نتیجه رسیدم برای ادامه ی زندگی نیازی به جلب نظر شماها ندارم . نمی خوام نظرتون رو بدونم . می خوام نظر خودمو بگم و این بار شما نظر منو بدونید . من تصمیم رو گرفتم و از این خونه میرم و وکیل هم گرفتم . وکیلم می افته دنبال کارهای طلاق . منم میرم سر زندگی خودم . همین . هر کس من و بچم رو میخواد ، می تونه بیاد ما رو ببینه . هر کس هم که فکر آبروشه و ناراحته ، هیچ اشکالی نداره .

عمو: وکیلت مرد هست یا زن ؟

نازنین: مهمه عمو ؟ وکیل من زن هست. اما واقعا مهم نیست وکیلم کیه !

مادر: میخوام امشب من اینجا پیشت بمونم ؟

نازنین : من وسایلم رو جمع کردم و چمدون هامم بستم و عصری بردم گذاشتم تو صندوق ماشین . الانم دارم میرم بنیامین رو بغل کنم و برم یه هتل تا خونه گیر بیارم . حالا میل خودتونه هر کس می خواد اینجا بمونه این خونه و کلیدشم رو دره .

عمو و زن عمو با بهت و حیرت خداحافظی کردند و رفتند . مادر و محمد هم بلند شدند بروند که دیدند نازنین هم بنیامین را بغل کرده و همراه آنها از خانه خارج می شود. محمد که هیچ وقت نازنین را اینقدر محکم و مصمم ندیده بود گفت : میخوای تو پیدا کردن خونه کمکت کنم ؟

نازنین : نه داداش جان . از این به بعد من باید روی پای خودم بایستم . خدا رحمت کنه پدرمون رو . همین که سهم خودم از جواهر فروشی بابا رو دریافت می کنم برام کافیه . اما کارام رو می خوام خودم انجام بدم .

آن شب نازنین برای آخرین بار از آن خانه خارج شد و ظرف مدت کوتاهی حکم طلاقش از امیرعلی را گرفت . او خودش را با مطالعه و خواندن کتاب سرگرم کرد و درآمدی که از مغازه ی پدرش به او می رسید را به کار انداخته بود.

نازنین چند سالی در یک خانه ی اجاره ای زندگی کرد و حالا سه سال است که این آپارتمان را خریداری کرده . او صاحب یک شرکت اقتصادی فعال هست و در تمام این سالهای تنهایی به هیچ مردی فکر نکرده است . در حالی که در تمام این سال ها مردان زیادی بوده اند که شیفته ی زیبایی و ثروت نازنین شده اند اما او که چهره ای جدی و قاطع دارد،جواب مثبتی به کسی نداده است.

ادامه دارد...
 


قسمت های قبلی:

مهری و مازیار؛ محاکمه ذهنی

مهری و مازیار: چت شبانه
مهری و مازیار: خاطرات خانم خلیلی

مهری و مازیار: داماد معتاد بود...!


موضوعات مرتبط: داستان سریالی

تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 9:50 | نویسنده : |

در مسیر زندگی روایتی است واقعی از عباس پازوکی نویسنده و روانشناس که تلاش کرده با تغییر نام مراجعین اش، داستان های واقعی زندگی مردان و زنان این سرزمین را از بیرون زندگی آنان و بدون قضاوت برای"عصرایران" بنویسد. روایتی که شاید بتواند به اصلاح اشتباهات و بهبود زندگی خیلی ها کمک کند. روایت واقعی در مسیر زندگی روزهای شنبه، دوشنبه و چهارشنبه ی هر هفته منتشر می شود.

مهری و مازیار: داماد معتاد بود...!

پدر نازنین متوجه نبود که چطور اتوبان ها ، خیابان ها ، چهار راه ها و چراغ های قرمز را رد می کرد، به سرعت رسید به بیمارستان و ماشینش را دوبله پارک کرد و دوید به سمت اتاق محمد. با یه اشاره ی سر به سلام و احوال پرسی کادر بیمارستان که سال هاست می شناسنش جواب داد و خودش را رساند به محمد.

پدر: بگو بابا ، بگو چی شده ؟ دارم سکته می کنم

محمد: آروم باش بابا، این چه حالیه ، مگه نازنین چی بهت گفته؟

پدر: بچه تا صبح نخوابیده ، شب عروسی ساعت سه صبح با من و مادرش شروع کرده به حرف زدن . این طبیعیه؟ آروم چی باشم؟

محمد: به هر حال با این حالت هیچی درست نمیشه، آروم باش تا بتونیم کمک کنیم مساله حل بشه . بفرما این لیوان آب رو بخور بذار یه کم حالت بیاد سر جاش.

در حالی که پدر مشغول نوشیدن آب بود محمد گفت: بابا ! ما یک خانواده ایم. کنار هم هستیم. هر مشکلی رو با هم حل می کنی . نگران نباش.

پدر: آخه من بدونم مشکل چیه ؟ اینکه به من حرف نمی زنید حالم رو بدتر می کنه . من آرومم بابا . بگو بدونم جریان چیه؟

محمد: والا بابا ، مطمئن نیستم . اما از رنگ چشم امیر علی و رفتارهاش یه حدس هایی زدم ولی برای اینکه مطمئن بشیم باید راضیش کنیم بیاد آزمایش بده. من فکر می کنم لااقل دیشب از مواد مخدر صنعتی استفاده کرده.

پدر: ای وای ای وای! با دست خودم دخترمو بیچاره کردم.

محمد: نه بابا این حرفا چیه؟ چرا بیچاره ؟ هنوز که چیزی معلوم نیست. من فقط حدس می زنم از روی چند تا نشانه. آزمایشی نداده . تازه بده و مثبت هم باشه با هم حلش می کنیم مشکل رو.

پدر در حالی که نرم نرم اشک می ریخت رفت تو لاک سکوت. زل زده بود به لیوان توی دستش و سرشو انداخته بود پایین و اشک می ریخت . محمد هم دستشو گذاشت روی شونه ی بابا ، گفت غصه نخور قربونت برم . با هم حلش می کنیم . همه کنار همیم. این مهمه که نازنین تنها نیست و خانواده داره.

دو ساعت بعد، محمد و پدر خونه ی نازنین و امیرعلی و روبروشون نشسته بودن. از قیافه ی پدر معلوم بود حال خوبی نداره. محمد سر حرف رو باز کرد و با امیرعلی و نازنین احوال پرسی و چاق سلامتی کرد.

امیرعلی گفت: ببخشید اینو می پرسم اما چیزی شده ؟ نگران شدم.

محمد: نگران چرا؟ آمدیم سری بزنیم بهتون.

امیر علی: آخه رسمه داماد می ره مادر زن سلام ، اما الان شما آمدید اینجا!

محمد: درسته حق داری. من میخوام چند کلمه حرف رک و راحت باهات بزنم. موافقی؟

امیر علی: آره پسر عمو بگو . عمو جان شمام خیلی ساکتی حرفی هست بفرمایید.

پدر همچنان در سکوت بود و خیره شده بود به نازنین . داشت به  قد و بالا و صورت نازنین بهت زده نگاه می کرد.
بعدم گفت : نازنین بابا! دلم برات تنگ شده بیا کنارم بنشین . نازنین که کنار بابا نشست ، بابا در حالی که اشک می ریخت بغلش کرد. امیر علی مات و مبهوت گفت : چیزی شده ما خبر نداریم؟ کسی طوریش شده؟ زن عمو خوبه؟ مامان بابای من خوبن؟

محمد: همه خوبن نگران نباش  من یه کم خوب نیستم.

امیر علی: خب بگو پسر عمو ببینیم چی شده؟

محمد: رک و راست، حاضری تو آزمایشگاهی که من می گم آزمایش بدی؟

امیرعلی در حالی که انگار بهش شوک وارد شده چند لحظه ای ساکت شد و زبانش بند آمد. نگاهش رو دوخت به چشمای نگران و گریان نازنین و چشمای اشک آلود عمو.
بعدم سرشو انداخت پایین و به گل فرشی که زیر پاش بود خیره شد. چند دقیقه ای داشت دستاشو می کشید روی زانوش و پایین پاش رو نگاه می کرد و انگشتای پاشو روی فرش زیر پاش باز و بسته می کرد.
همه ساکت بودند و گاهی فقط صدای گریه ی آروم نازنین می آمد که شب عروسیش با غصه و دلهره  گذشته بود و امروز هم که این طور .

امیرعلی بالاخره بعد از چند دقیقه سرشو بلند کرد و گفت: ببخشید عمو . ترکش می کنم!

پدر نازنین و محمد هم صدا با هم: چیو؟!

امیر علی در حالی که دوباره سرشو انداخته بود پایین گفت : به خدا عمو من همچین آدمی نیستم . یه داستانی پیش آمد و گرفتار شدم . چند باری خواستم به محمد بگم که نشد . الانم هر کاری محمد بگه انجام میدم . ترکش می کنم . فقط کمکم کنید.

نازنین : امیرعلی ! فقط یک چیزو بگو . عمو و زن عمو هم می دونستن؟

امیرعلی: کم و بیش یه چیزایی بابا و مامان پی برده بودن .

محمد: چند ساله؟

امیرعلی: دو سالی می شه.

پدر نازنین گوشی موبایلش را از جیب کتش در آورد و شماره ی داداشش را گرفت. همین که داداش گوشی رو برداشت بی سلام و عیلک گفت: دستت درد نکنه داداش . آدم تو این زمونه به داداش خودشم نمی تونه اعتماد کنه؟ می دونستی پسرت مصرف کننده است و چیزی نگفتی؟

اون طرف گوشی سکوت مطلق حکم فرما بود. انگار پدر امیرعلی شوکه شده بود از حرفای برادر . هر چی پدر نازنین گفت، جوابی نشنید. تا اینکه مادر امیرعلی با گریه گوشی رو گرفت  و گفت : به خدا امیرعلی پسر خوبیه، همون پسریه که همتون می شناسید . یه اشتباهی کرده خودشم متوجه شده. نازنین جان می تونه کمک کنه راحت امیرعلی رو ترک بده!

پدر نازنین : یعنی چی ؟ مگه بچه ی من مسؤول ترک اعتیاد پسر شماست؟

مادر امیر علی : نه نیست ، اما اینا جوان هستند ، کمک می کنند درست میشه . امیرعلی بچه ی با اراده ای هست.

پدر نازنین: شما باید به ما می گفتید . باید به من احمق می گفتید که برادر زادت اعتیاد داره. حق داشتم بدونم. نازنین حق داشت بدونه. شما دروغ گفتید. دختر من تو جوانی باید بیاد اعتیاد پسرت رو ترک بده ؟! واقعا وحشتناکه. من نازنین رو  می برم و دیگه هم بهم زنگ نزنید.

در میان سکوت بقیه و گریه ی نازنین ، پدر دست نازنین رو گرفت و گفت: برو بابا وسایلت رو جمع کن بریم خونه.

یک ساعت بعد همه خونه بودن و مادر نازنین که تازه متوجه ماجرا شده بود شروع کرد به سرکوفت زدن به همسرش : " مرد بی فکر و دیکتاتور ! هزار بار بهت گفتم دخترتو به این پسره نده ، گفتی برادرزادمه ، می شناسمش ، این بود شناختت؟ "
بعدم یه نگاه به نازنین کرد و گفت: " بسه هر چی بابات تصمیم گرفت . دیگه من می گم چه کار کنی. وسایلت رو در نیار از ساکت . من پیش خانوادم و در و همسایه آبرو دارم . به مردم چی بگم ؟ مردم نمی گن حتما دختره یه ایرادی داره که فردای عروسی آمد خونش؟ بلند شو راه بیفت برو خونت . بابات و محمد هم با امیرعلی عهد و شرط می کنن که ترک کنه."

پدر هم تا رفت مخالفت کند، مادر فریاد زد : " کافیه ! تو تصمیماتو قبلا گرفتی . اگر پدر عاقلی بودی با بچت این کارو نمی کردی ... "
در میان دعوای پدر و مادر ، نازنین سرش رو لای دستاش گرفته بود و اشک می ریخت . بلند شد و گفت : " محمد جان ! بلند شو داداش . برسون منو خونم . خودم یه خاکی تو سرم می ریزم."

امیرعلی وقتی دوباره نازنین را پشت در دید هم خوشحال بود هم شوک زده. باورش نمی شد نازنین برگشته خانه اش . محمد اما امیر علی را خطاب قرار داد که : " خواهرم رو راضی کردم بر گرده سر زندگیش . اما از همین امروز دست به چیزی نمی زنی . خودم برات یک دکتر خوب پیدا می کنم می ری تحت نظر دکتر ترک می کنی. منم نظارت می کنم."

هوا داشت تاریک می شد و نازنین غم انگیز ترین روز زندگی اش را تمام کرده بود. روزی که قرار بود روز شادی اش باشد ، تمامش شده بود ناراحتی و غم . بالاخره بعد از کلی سکوت و گریه تصمیم گرفت با امیرعلی اتمام حجت کند . امیر علی را صدا کرد و گفت بنشین با هم حرف بزنیم.

نازنین: ببین امیرعلی! ما با هم بزرگ شدیم . تو هم می دونی من زنت شدم به خاطر بابام . دوست نداشتم باهات ازدواج کنم، اما بابام راضیم کرد . اما توقع نداشتم روز اول زندگیم اینجوری تمام بشه. اما قسم می خورم اگر ترک نکنی ، میرم و پشت سرم رو هم نمی بینم .

امیرعلی: خیالت راحت عزیزم . ترک می کنم . قول میدم .

دو سال از آن قول و قرارها گذشته بود و حالا امیرعلی و نازنین صاحب یک بچه ی چند ماهه بودند . پسربچه ای که تمام امید و انگیزه ی نازنین برای ادامه ی زندگی بود.

نازنین امشب هم به صورت لطیف و کوچک بنیامین خیره شده بود و عاشقانه نگاهش می کرد . او چقدر شبیه پدر خدابیامرزش بود که سال قبل از غصه و ناراحتی سکته کرد و فوت کرد .

نازنین با از دست دادن پدرش بیش از همیشه احساس تنهایی می کرد، اما باید برای زندگی اش تصمیمی جدی تر می گرفت . بنابراین امشب مادر و محمد و عمو و زن عمو را شام دعوت کرده بود منزلش .

ادامه دارد...
 


قسمت های قبلی:

مهری و مازیار؛ محاکمه ذهنی

مهری و مازیار: چت شبانه
مهری و مازیار: خاطرات خانم خلیلی


موضوعات مرتبط: داستان سریالی

تاريخ : دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 9:38 | نویسنده : |

مهری و مازیار: خاطرات خانم جلیلی

مازیار تصمیم گرفت خانم خلیلی را محک بزند و ببیند این فقط یک چت ساده جهت تشکر است یا چیز دیگری هم هست. بنابراین توی چت خانم همسایه را مخاطب قرار داد و نوشت:"خانم خلیلی".

منتظر ماند ببنید خانم خلیلی چه جوابی می دهد. خانم خلیلی هم نوشت:" بله؟"

مازیار: هیچی!

خانم خلیلی: چرا هیچی؟ بگید خوب!

مازیار: هیچی باشه بعد!

خانم خلیلی: آقا مازیار ببخشید اینو میگم. یه وقت مهری خانم نبینن ناراحت بشن.

مازیار: نگران نباشید، نمی بینه.

خانم خلیلی: چطور؟ مگر جایی رفته؟

مازیار: نه خونه است اما پیش من نیست، داستانش مفصله.

خانم خلیلی: ای وای. اتفاقی افتاده؟ اگر خواستید حرف بزنید من می شنوم حرفاتون رو. البته اگه دلتون می خواد.

مازیار: والا نمی دونم چی بگم. یه کم بینمون بحث پیش آمده.

خانم خلیلی که از ابتدای چت هم کنجکاو شده بود چطور مازیار می تواند با حضور مهری خانم حساس با او چت کند می خواست بداند این بحث چیست و چرا پیش آمده. اما از طرفی مازیار و اخلاق های او رو نمی شناخت و این اولین چت آنها بود. نمی دانست چه باید بگوید. با خودش گفت:" برای امشب کافیه، بهتره یه جوری این چت رو جمعش کنم تا ببینم بعدا چی پیش میاد".
بنابراین نوشت:"خوب انشاءالله که حل می شه. بین همه ی زن و شوهرها گاهی بحث و اختلاف پیش میاد. مزاحمتون نمیشم. شما صبح باید برید سر کار. شب خوب و آرومی داشته باشید. شب به خیر."

مازیار هم که دید خانم خلیلی شب به خیر را گفته و این یعنی پایان مکالمه نوشت:" شما هم شب خوبی داشته باشید. شب خوش".

خانم خلیلی با پایان مکالمه به فکر فرو رفت. با خودش گفت:" باید حدس می زدم یه اتفاقی بین مازیار و مهری افتاده وگرنه ساعت دو شب تو گروه پیام نمی گذاشت."
بعد بلند شد و رفت اتاق پسرش و پتو را کشید روی پسرش بنیامین. با نگاه به بنیامین دلش برای پسر زیبا و هفت ساله اش غش رفت و و با نوازش دستش موهای بنیامین را از روی صورتش زد کنار و زیر لب گفت:"مامان نازنین فدات بشه عشقم."

برگشت به اتاق خودش و روی تختش دراز کشید. یه نگاه به ساعت گوشی انداخت متوجه شد ساعت نزدیک چهار صبح است و او هنوز خوابش نمی آید. یاد خاطرات تلخ زندگی اش با همسر سابقش افتاد.

نازنین بیست سالش بود که با اصرار پدرش با پسرعموش امیرعلی ازدواج کرده بود.  از اول هم نازنین دید خوبی نسبت به امیر علی نداشت. اما وقتی دید پدر خیلی اصرار می کند، به خاطر علاقه ی زیادی که به پدرش داشت به او اعتماد کرد و قبول کرد با امیر علی که 12 سال از او بزرگ تر بود ازدواج کند.

نازنین مثل یک فیلم داشت تمام خاطرات زندگی اش را مرور می کرد. هنوز عروسی تمام نشده بود که نازنین متوجه شد امیرعلی حالت متعادلی ندارد و احتمالا چیزی مصرف کرده یا قرصی خورده که حالش خوب نیست و گاهی از حالت عادی خارج می شود و حرف های بی ربط می زند.

فورا برادر بزرگ ترش را صدا  کرد و یواشکی در گوشش گفت:" محمد جان ! دادش دستم به دامنت. فکر کنم بدبخت شدم. امیرعلی اصلا حالت متعادلی نداره. چرت و پرت می گه. حرکاتش یه جوریه. نمی فهمم چه مرگشه. تو رو خدا یه فکری کن. دارم از ترس سکته می کنم."

محمد که پزشک حاذقی است نازنین را آرام کرد و گفت:" نگران نباش آبجی جان. بعضی مردا شب عروسی یه کم زیاده روی می کنن. شاید مال اون باشه. حالا بعدا بهش تذکر می دم. شب عروسیته. چرا این شکلی هستی. خیالت راحت. نگران نباش."

هر چند حرف های محمد تا حدودی نازنین را آرام کرد اما ته دلش یه دلشوره ی عجیبی داشت. بنابراین آخر شب و در منزل وقتی با امیر علی تنها شد گفت:" چقدر خسته شدم. از اولش هم می دونستم این کفشه مناسب نیستا. پاهام داغون شدن. تمام کمرم درد گرفته. اگر عروسی ده دقیقه دیگه ادامه پیدا می کرد از کمر درد و خستگی غش می کردم !"
خلاصه امیر علی را قانع کرد امشب بهتر است فقط استراحت کنند و بخوابند.

 

امیر علی هم که خودش حال درستی نداشت انگار حرف های نازنین برایش حکم نجات داشت. با خوشحالی گفت:" باشه عزیز. من میرم دوش بگیرم. تو هم برو بخواب".
نازنین هم رفت سریع لباس هایش را عوض کرد و از ترسش انتهای کناره ی تخت دراز کشید و پتو رو کشید روی خودش. یه جورهایی خودش را به خواب زد ولی انگار ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود.

هیچ وقت فکر نمی کرد شب اول عروسی اش این طور باشد و از امیرعلی که پسرعمویش بوده اینقدر بترسد. وقتی امیرعلی از حمام برگشت، کاملا زیر پلک هایش متوجه کارهای امیرعلی بود و قلبش داشت تند تند می زد و زیر لب دعا می کرد امیرعلی به او نزدیک نشود. هر چند امیرعلی خودش گفته بود باشه، بریم بخوابیم اما با حال عجیبی که امشب موقع عروسی داشت، حرف هاش برای نازنین خیلی سند نبود.

حتی وقتی امیرعلی روی تخت دراز کشید، هنوز نازنین صدای قلبش را که تند تند می زد می شنید. تا اینکه بعد از یکی دو دقیقه از صدای خر و پف امیرعلی بلند شد و این صدا زیباترین صدا و آرامش بخش ترین صدایی بود که نازنین تا حالا شنیده بود.

نفس راحتی کشید و آرام چشم هایش را باز کرد تا مطمئن شود امیرعلی خوابیده. چند دقیقه ای به همین حالت روی تخت خوابید تا خیالش از بابت عمیق بودن خواب آقای داماد راحت شود. بعد آرام بلند شد و پاور چین پاور چین رفت توی سالن. جلوی در اتاق خواب برگشت نگاهی دوباره به امیرعلی انداخت و متوجه شد امیرعلی تخت خوابیده، آنهم چه خواب عمیقی.

گوشی را در تاریکی سالن برداشت و رفت روی مبل نشست. ساعت نزدیک سه صبح بود و دلش همین شب اول برای پدر و مادرش تنگ شده بود. آمد تو واتس اپ عکس پدرش را از پروفایلش ببیند که دید پدرش آنلاین است. انگار دنیا را به نازنین داده باشند. اگر می توانست و مطمئن بود امیرعلی بیدار نمی شود از فرط خوشحالی فریاد می زد.

نازنین: سلااااااممم بابای خوشگلم. چرا بیداری این موقع شب؟

بابا: سلام دخترم، یه کم خسته بودم خوابم نبرد.

نازنین: خسته نباشی بابا جونم. مامان کجاست؟

بابا: مامانم اینجا نشسته. میگه چرا نازنین بیداره این موقع شب؟

نازنین: هیچی خوابم نمیاد. امیرعلی خوابیده، منم دلم تنگ شده برای شما

بابا: نازنین! بابا! چیزی شده؟ تو عروسی هم سرحال نبودی.

نازنین: نه بابا، حالا فردا میام می بینمتون با هم صحبت می کنیم.

بابا: چه صحبتی؟ چی شده؟

نازنین: هیچی بابا، فردا صحبت می کنیم

بابا: اینجوری که تو گفتی تا فردا من سکته می کنم. چی شده؟

نازنین: نمی دونم بابا. امیرعلی امشب حالش یه جور غیر طبیعی بود، حرفای چرت و پرت می زد. تعادل نداشت. منم شک کردم چیزی مصرف کرده یا نه. به محمد گفتم، محمد میگه نه جای نگرانی نیست. چیزی نیست.

بابا: نه بابا جان. این حرفا چیه؟ امیرعلی اهل این حرفا نیست. نگران نباش و برو بخواب. شبت به خیر.

نازنین همانجا روی مبل دراز کشید و خوابید و بابا هم بعد از شنیدن حرف های نازنین تا خود صبح قدم زد و خوابش نبرد. ساعت هفت صبح نشده بود که گوشی را برداشت و زنگ زد به محمد: سلام بابا، صبح به خیر. کجایی؟

محمد: صبح به خیر. تو راه بیمارستانم؛ شیفتمه امروز، چطور؟

بابا: باشه بابا برو بیمارستان منم میام کارت دارم.

بابا هنوز گوشی را قطع نکرده بود که سوئیچ ماشین را برداشت و راه افتاد سمت در. ماشین را برداشت و به سرعت به سمت بیمارستان حرکت کرد.

ادامه دارد... 


موضوعات مرتبط: داستان سریالی

تاريخ : پنجشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 18:13 | نویسنده : |

 

مهری و مازیار: چت شبانه

مهری و مازیار: چت شبانه 

دعوای ذهنی مازیار و مهری بدون اینکه کلامی رد و بدل شود حسابی بالا گرفته بود. مازیار ذره بین گرفته بود دستش و داشت لابه لای همه ی خاطرات هفت سال گذشته دنبال خاطرات منفی می گشت.
با خودش گفت: "هفت ساله باهاش ازدواج کردم جز بداخلاقی ازش ندیدم. همین زهرا زن داداشم الان 12 ساله با داداشم ازدواج کرده، یک بار ندیدم بهش بگه بالای چشمت ابرو هست. هر وقت داداش رضام میرسه خونه بساط چای بر پا هست، کلی احترام میذاره. جوری می گه خسته نباشید که انگار داشته از صبح کوه می کنده، در حالی که یک کارمند ساده است و اصلا کاری انجام نمیده!
اما مهری چی؟ بردمش مالزی، پاریس، لندن و بهترین جاهای دنیا. هتل زیر پنج ستاره براش گرفتم. هفت ساله بچه دار نمیشه، گفتم اشکال نداره من خودتو می خوام. حالا چهار روزه که درآمدم کمتر شده هر روز گیر میده... ."

آن طرف تر مهری هم داشت همچنان اشک می ریخت و زیر پتو با خودش حرف می زد. انگار حرفای مازیار رو میشنوه و بهشون جواب میده: "چقدر آخه بی معرفتی تو مرد؟! همین زن داداشت زهرا قدش نصف قد منه، وزنش پنج کیلو هم از من بالاتره، ببین شوهرش چه جوری داره قربون صدقش میره. حالا من هنوز یک سال از زندگیم نگذشته بود که تو پاریس متوجه شدم با اون دختره ی بی ریخت عراقی ریختی رو هم و سفرم رو کوفتم کردی. گفتم اشکال نداره، اشتباه کرده، بگذرم ازش. هر بار گوشیت رو دیدم داری با یکی دل میدی قلوه میدی. هر بار یک جور منشی ترگل ورگل استخدام کردی و... خوب بسه دیگه. می گم پول کو ؟ می گی کار نیست. می گم چرا دیر میای؟ می گی کار داشتم... ."

ساعت از دو شب گذشته بود که مهری خوابش برد و خوابید. مازیار اما خوابش نمی برد، گوشی را برداشت رفت اینستاگرامش را چک کرد. بعد از لایک کردن چند تا پست و گوش دادن چند تا کلیپ، رفت سر وقت تلگرام. متوجه شد که اهالی ساختمان در گروه تلگرامی ساختمان با هم سر موضوعی بحث شان شده.

علی آقا همسایه طبقه دوم: " خانم خلیلی ببخشید که ناچارم اینو بگم، پسر شما ساعت دوازده شب تو خونه می دوئه، ما طبقه ی پایین شماییم، سرو صدا اذیتمون می کنه."

خانم خلیلی ( همسایه طبقه سوم ):" چرا تو گروه این حرف رو می زنید اگر حرفی دارید می تونید بیایید در خونه و حرفتون رو بزنید. بعدشم بچه است من که نمی تونم ببندمش. تو این چند سال شاید دو سه بار دوئیده باشه."

علی آقا:" من ادب همسایگی  رو رعایت کردم و گفتم در خونه ی زن مطلقه نرم."

خانم خلیلی:" چه ربطی به مطلقه و غیر مطلقه بودن داره آقای محترم؟ الآن این ادبه که تو گروه اینجوری حرف می زنید؟ خوب اگه شما مشکل دارید می گفتید خانم تون میامد در خونه یا زنگ میزد حرف می زد."    

این جر و بحث ساعت شش عصر اتفاق افتاده بود اما مازیار ندیده بود و حالا ساعت دو شب تازه متوجه اتفاق شد و با خودش گفت:" عجب آدمیه این علی آقا. این چه طرز صحبت کردنه؟"

بالاخره طاقت نیاورد و تو گروه نوشت:" علی آقای عزیز سلام، من می دونم شما آدم محترمی هستی اما واقعیتش امشب خیلی ناراحت شدم که این حرف ها رو تو گروه نوشتید. می تونستید تو پی وی بهشون بگید یا خانم تون بره در خونه خانم خلیلی. هم گروه جای این صحبت ها نیست و هم اینکه خانم خلیلی سه ساله که همسایه ی ماست و خانم محترم و خوبی است و اینکه مطلقه باشه یا نباشه موضوعی نیست که باعث بشه کسی با ایشون اهانت آمیز صحبت کنه."

مازیار این پیام را نوشت، گوشی را گذاشت توی شارژ و پتو را کشید روی خودش تا بخوابد. نیم ساعتی این طرف و آن طرف کرد و خوابش نبرد. این بار با علی آقا تو ذهنش مشغول دعوا شد!

مازیار به این فکر می کرد که اگر علی آقا تو گروه بهش بگه به تو چه مربوط که دخالت کردی، بهش چه جوابی بده و تو ذهنش حسابی مشغول جر و بحث با علی آقا شده بود. غافل از اینکه علی آقا عادت داشت ساعت دوازده شب بخوابه و الان تو خواب عمیق و راحت به سر می برد.

مازیار بعد از اینکه دید خوابش نمی بره بلند شد رفت یه لیوان آب بخوره. متوجه شد مهری تو خواب عمیق هست و پتو از روش رد شده و افتاده زمین و خودشو جمع کرده از سرما. بعد از خوردن آب، رفت پتو رو کشید روی مهری و مهری هم که متوجه شده بود، چشاش رو بسته نگه داشت و به روی خودش هم نیاورد.

مازیار برگشت تو اتاق و روی تختش دراز کشید. با خودش گفت:" برم پیام رو پاک کنم، تو عالم همسایگی بین من و علی آقا بحثی پیش نیاد". گوشی را گرفت و هر چی سعی کرد وی پی ان را روشن کند نشد. بالاخره بعد از چند بار امتحان کردن وی پی ان روشن شد و تلگرام باز شد. رفت تو گروه پیام را پاک کند که متوجه شد پیام جدیدی در تلگرام دارد. با خودش گفت:" یعنی کی ساعت سه صبح می تونه بهم پیام بده؟" از گروه بیرون آمد و پیام را باز کرد.

خانم خلیلی پیام داده بود:" مرسی آقا مازیار. شما مرد با فرهنگ و با شخصیتی هستید و من افتخار می کنم تو ساختمانی زندگی می کنم که مردی مثل شما همسایم هست. خوب جواب علی آقا رو دادید. خواستم ازتون تشکر کنم. این شد که بد موقع مزاحم شد."

مازیار: ممنون خانم خلیلی. شما لطف دارید. راستش وقتی دیدم بد حرف زده خونم به جوش آمد و این موقع شب مجبور شدم پیام بدم.

خانم خلیلی: ممنونم، خیلی خوشحال شدم وقتی پیام شما رو که خوندم. دیدم هنوزم مرد پیدا میشه.

مازیار: وظیفم بود، کاری نکردم. بالاخره ماها انسانیم و حق نداریم به هم توهین کنیم.

خانم خلیلی: وظیفه که نبود، لطف شما بود. به هر حال خواستم تشکر کنم. مزاحمتون نمیشم. دیر وقته، یه وقت مهری خانم هم ناراحت میشن.

مازیار: مراحمید شما، چه مزاحمتی؟

خانم خلیلی: آخه دیر وقته گفتم شاید بخواید بخوابید. صبح باید برید سر کار. بعدشم که یه وقت مهری خانم ببینن دارید چت می کنید حساس میشن.

مازیار که دلش از مهری پر بود و چند ساعتی از سر شب به صورت کلامی و ذهنی با مهری درگیر بود. گفت: نگران نباشید. مشکلی نیست.درباره ی حرفای علی آقا هم ناراحت نشید. بالاخره یه آدم سنتی هست. یه حرفی زده. شما خودتون رو ناراحت نکنید.

خانم خلیلی: شما مرد به روز و خوبی  هستید. ما تو این چند سالی که با شما همسایه هستیم هیچی جز خوبی از شما ندیدیم.

مازیار که انگار از تعریف و تمجیدهای خانم خلیلی خوشش آمده بود و می خواست زیر زبان او را بکشد بیرون و بیشتر از او بشنود گفت: حالا اینقدرم که شما تعریف می کنید خوب نیستم.

خانم خلیلی هم گفت: چرا این طور فکر می کنید؟ مردی که از صبح تا شب مشغول کار و زحمت برای زندگیش هست و اینقدر متین و با شخصیته این دوره زمونه پیدا نمیشه و شما افتخار این ساختمان هستید.

مازیار در طول همه ی این سال ها خانم خلیلی را زن زیبایی می دانست که در عین زیبایی به شدت زن جدی است و پدر ثروتمندی هم دارد که بخشی از درآمد جواهر فروشی اش را ماهیانه به او می دهد و حسابی وضعش خوب است. حالا باورش نمی شد که با همین خانم خلیلی که در طول سه سال همسایگی فقط چند بار در لابی، پارکینگ یا آسانسور سلام و احوال پرسی کرده بود دارد چت می کند.

مازیار که حسابی داشت از تعریف و تمجیدهای خانم خلیلی خوشش آمده بود، ناگهان فکری به ذهنش رسید.

 قسمت قبلی:

مهری و مازیار؛ محاکمه ذهنی(1)

 

 لینک کوتاه: asriran.com/0032qg

 


موضوعات مرتبط: داستان سریالی

تاريخ : سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 1:25 | نویسنده : |

عصر ایران - در مسیر زندگی روایت هایی است واقعی از "عباس پازوکی" نویسنده و روانشناس که تلاش کرده با تغییر نام مراجعین اش، داستان های واقعی زندگی مردان و زنان این سرزمین را از بیرون زندگی آنان و بدون قضاوت برای "عصرایران " بنویسد؛ روایت هایی که شاید بتوانند به اصلاح اشتباهات و بهبود زندگی خیلی ها کمک کنند. "در مسیر زندگی" روزهای شنبه، دوشنبه و چهارشنبه هر هفته منتشر می شود.

* با همکاری "سواد زندگی" ؛ مدرسه آموزش های دانش پایه و کاربردی عصر ایران (اینجا).


مهری و مازیار؛ محاکمه های ذهنی

مهری و مازیار ؛ محاکمه ذهنی  ( قسمت اول )

وقتی در باز شد مهری با یک چهره ی در هم کشیده، منتظر ایستاده بود، نگاهش را به چشم های مازیار دوخت و گفت: چه عجب! خوب الانم نمیامدی خونه!

مازیار هم صداش رو صاف کرد و گفت: سلام.

مهری:  والا ما نمی دونیم این چه کاریه که تازه ساعت 9 شب رسیدی خونه؟ لااقل اگر پولی در میومد می گفتیم داری کار می کنی. اما نه خونه هستی، نه پول میاری...

مازیار با صدایی بلند و عصبی:  باز رسیدم خونه؟ به جای خسته نباشید گفتنته؟ خوب من دارم تمام زحمتم رو می کشم، به من چه وضعیت اقتصادی خرابه.

جر و بحث مازیار و مهری دوباره بالا گرفت. مازیار هم سریع به سمت اتاقش رفت و با تمام حرص در اتاقش را بست. صدای مهری هم با فاصله گرفتن مازیار بالاتر رفت و با تمام قدرت و توانش داد می زد: من دیگه تحمل این زندگی رو ندارم. من از این زندگی میرم بعد تو برو هر غلطی میخوای بکن. تو این هفت سال فقط عذابم دادی.

مازیار در حالی که داشت لباسش را عوض می کرد پشت در بسته ی اتاق با خودش زمزمه می کرد: خاک بر سر من با این شانسم. از صبح تا حالا دارم کار می کنم، حالا که رسیدم خونه به جای خسته نباشید و یه استکان چای، باید فحش هم بشنوم.

نیم ساعت بعد در حالی که هنوز مازیار تو اتاق خواب روی تخت دراز کشیده بود، سر و صدای مهری هم تمام شد. مازیار هم که فکر می کرد الان اوضاع بهتره، آرام از اتاقش خارج شد،رفت به سمت یخچال و یک لیوان آب خنک خورد. زیر چشمی مهری را نگاه کرد که داشت تلویزیون نگاه می کرد. او هم رفت روی یک مبلی نشست و مشغول دیدن تلویزیون شد.

ساعت کم کم از ده شب گذشته بود اما از شام خبری نبود! مازیار به بهانه ای سمت آشپزخانه رفت و یواشکی روی گاز را نگاهی انداخت و متوجه شد کلا از شام خبری نیست. به سمت یخچال رفت و با دقت داخل یخچال را ورانداز کرد تا ببینید چیزی برای خوردن پیدا می شود یا نه؟ در نهایت دو تا تخم مرغ برداشت و رفت برای خودش نیمرو درست کند، اما یه مکثی کرد و دوباره برگشت سمت یخچال و در حالی که داشت در یخچال را باز می کرد به مهری گفت: من دارم تخم مرغ درست می کنم، برای تو چند تا درست کنم؟ مهری سکوت کرد و جواب نداد.

مازیار تصمیم گرفت چهارتا تخم مرغ نیمرو کند، سفره را پهن کرد و سبزی، بشقاب، نمکدان و نان را آورد و بعد هم نیمرو. دو تا برای خودش گذاشت و دو تا هم برای مهری. اما مهری نیامد. مازیار گفت: سرد میشه از دهن میفته، بیا بشین غذاتو بخور. مهری اما چشمش رو دوخته بود به گوشی و داشت پیج های اینستا را بالا و پایین می کرد.

مازیار هم در حالی که هیچی از مزه ی تخم مرغ متوجه نمی شد با نهایت ناراحتی غذایش را خورد و سفره را جمع کرد. بعد هم گوشی را گرفت دستش و روی همان مبل همیشگی اش شروع کرد به چک کردن کانال های تلگرامی.

شب از دوازده گذشته بود که مهری رفت برق سالن را خاموش کرد و تو سالن روی مبل راحتی دراز کشید و یک پتو هم کشید سرش. مازیار هم با خاموش شدن برق و دیدن اینکه مهری امشب قصد خوابیدن تو اتاق خواب را ندارد، رفت توی اتاقش که بخوابد. یک ساعتی بود که هی روی تخت این طرف و آن طرف می شد و با خودش فکر می کرد. توی دلش غرو لند می کرد و همان حرفای همیشگی را یواشکی و توی ذهنش به مهری می گفت: " اگه من مردی بودم که تنبل بودم خوب بود؟ هم میخوای بهترین زندگی رو داشته باشی و غر میزنی که چرا درآمدت کم شده هم می خوای ساعت 4 نشده مثل کارمندا تو خونه باشم، تو آخه چی میخوای از جون من...؟"

بیرون اتاق هم مهری زیر پتو داشت نم نم اشک می ریخت و توی ذهنش با خودش حرف می زد: "من چیم از زنای دیگه کمتره که همش دنبال این و اونی. خوشگل نیستم؟ که هستم. زن خانه داری نیستم؟ که هستم، وفادار نیستم؟ که هستم. خسته شدم ، باید همش مواظب تو باشم که یه کاری نکنی. "

در حالی که مازیار و مهری دور از هم خوابیده بودند، در تاریکی شب فقط سکوت حاکم بود و کلامی رد و بدل نمی شد. اما این فقط ظاهر کار بود، در واقع انگار یک جنگ و دعوای اساسی توی ذهن آنها در جریان بود. مازیار در حال قضاوت رفتارهای مهری از نگاه خودش بود و مهری هم از نگاه خودش به قضاوت مازیار پرداخته بود.

ادامه دارد...


موضوعات مرتبط: داستان سریالی

تاريخ : یکشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 11:40 | نویسنده : |