بغل كردن عاشقانه

هوا طوفانی بود و بارون شدیدی می‌بارید.
آسمون تیره و تاریک شده بود و خبری از  هوای صاف و آفتابی نبود.
درحالی که به پنجره‌ی اتاقم خیره شده بودم، صدای مهراد توجه من رو به خودش جلب کرد.
مهراد: 
- فرشته‌ی من حالش چطوره؟
من:
- خوبه! اما یکم دلش گرفته...
با گفتن این جمله مهراد به سمتم اومد و دستای مردونش رو دور کمرم حلقه کرد و با لبخند شیطنت‌آمیزی گونم رو بوسید.
 توی این دنیای بی رحم اون تنها دلیل زندگیم بود.
اون تنها کسی بود که من رو عمیقا درک می‌کرد اون هم درست لحظه‌ای که فهمیدم...

درحال قدم زدن توی محوطه بیمارستان بودم.
اجازه ورود هوای پاکو به ریه‌هام دادم و با تمام قدرتم یه نفس عمیق کشیدم؛
به افق‌های بیکران خیره شده بودم که یهو بازنگ موبایلم به خودم اومدم.
شماره‌ش ناشناس بود؛ دلم می‌خواست دکمه رد تماس رو لمس کنم اما یه حسی مانعم می شد...
من:
- الو بفرمایید!؟
اون شخص:
- ک... ک...  مکم کنید.
با شنیدن صداش رعشه به تمام وجودم افتاد اما تا خواستم لب باز کنم و چیزی بگم تلفن قطع شد.
صداش می‌لرزید ولی درعین حال یه آرامش خاصی توی تن صداش موج می‌زد...
هزارتا سوال بی جواب توی ذهنم ایجاد شده بود.
یعنی اون شخص کی بود؟
چه اتفاقی براش افتاده بود؟
باخودم درگیر بودم که...

نویسنده: یاسمن محمدپور


موضوعات مرتبط: داستان سریالی
برچسب‌ها: رمان قصه عشق

تاريخ : یکشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۹ | 18:47 | نویسنده : |