جا دارد یادآوری شود چهرزاد بهار در هفتۀ آخر اسفند 1400 در مراسم رونمایی از آلبوم «خنیاگر» - تازهترین اثر شهرام ناظری – شرکت کرد و گفت:
«وقتی پدرم فوت کرد من 14 سال داشتم و خیلی خوب او را درک نکردم اما وقتی شعر او را میخوانم درمییابم که او کیست و آقای شهرام ناظری چند غزل او را بسیار زیبا خوانده است.»
به کتاب خاطرات خواهر بزرگتر او بازمیگردیم. همان چند سطر که نقل شد آن قدر تصویری و خاطرهانگیز و پر از اشارات زیبا به گلهای ایرانی است و به اندازهای نثر شُسته رُفتهای دارد که جای آن در کتابهای درسی است تا فرزندان ما هم، زبان را درست بیاموزند و هم لذت ببرند نه آن که تنها بر پند و اندرز و پیامهای ایدیولوژیک تأکید کنیم چندان که از سعدی شاد و سرخوش و استاد سخن سیمای یک پیر ناصح و عبوس را ترسیم کنیم!
دست کم میتوانند بخشهایی را نقل کنند که دربارۀ جفای رضا شاه بر ملک الشعرای بهار است در حالی که بهار در ابتدا از آمدن رضاشاه استقبال کرده بود:
« پشت پنجره به دلیل گرمای اتاق و سرمای حیاط، نفَس من و مهرداد، شیشه را مات میکرد. من مرتب طرف خودم و مهرداد را با دست پاک میکردم. در یان موقع متوجه شدم کسی را روی زمین میکِشند و به طرف درِ حیاط می برند. آن شخص، پدرم بود. مادرم روی پلهها ایستاده بود و گریه میکرد. ننهآقا او را محکم گرفته بود. من و مهرداد دست هم را محکم گرفته بودیم. وحشت، تمام وجودم را میلرزاند...
اتاق کار پدرم خالی بود. دوباره به طرف حیاط راه افتادم. آسمان، خاکستری رنگ بود. برف می بارید. همه چیز آرام به نطرم میآمد. چه اتفاقی افتاده؟ از مادرم سؤال کردم چرا پدرم را بردند؟
مادرم هق هق می کرد: " او را بردند به خاطر آن که قبول نکرد کارهایی را که شاه از او خواسته بود انجام بدهد." باز از مادرم پرسیدم: آیا ما را هم خواهند بُرد؟»
در صفحۀ بعد از دیدار با پدر در زندان می گوید:«دربارۀ ما پرسید و از باغ و درختان و گفت: در چه حال هستند؟ گلهای رُز چطور؟ این شعر زیبا را در همان ایام سروده است:
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
پدرم قبل از خداحافظی مثل همیشه یک داستان کوتاهِ قشنگ از فردوسی برای ما گفت. ما را در آغوش فشرد، روی هر دوی ما را بوسید و به حسن تأکید کرد از ما و خانم بهار مواظبت کنید.»
پروانۀ بهار اما تنها دختر ملکالشعرای بهار نیست. او در آمریکا به یکی از رهبران جنبشهای آزادی زنان در دهۀ 70 میلادی بدل میشود و حزبی را هم پایه میگذارد.
با تصویری که دربارۀ خانۀ پدری و گرفتاریهای ملکالشعرای بهار ترسیم شد بر جملات مؤخرهای که سایۀ اقتصادینیا بر کتاب نوشته بیشتر میتوان درنگ کرد:
«از خواندن سطوری که مسکنت او را وصف میکرد، غرق خجالت شدم. ملکالشعرای مملکت باشی، وزیر و وکیل بوده باشی اما آخر عمر نه حقوقی، نه بیمهای، تقاعدی. همسرت آینه و گلدان و کاسه و کوزه را بفروشد، خانه را به هزار منّت گرو بگذارد و تازه آن هم کفایت نکند به خرج و برج فرزندان و کتابها و نسخهها را حراج کند و حتی پول خرید دانه و ارزن آن " کبوترهای دلخواه" را هم نداشته باشی. هیهات، هیهات...»
-------------------------------
*مرغ سحر/ خاطرات پروانۀ بهار/ انتشارات جهان کتاب/ 270 صفحه
موضوعات مرتبط: معرفی کتاب